شنبه, ۱۶ فروردین, ۱۴۰۴ / 5 April, 2025
مجله ویستا
آیا اسلام در برابر هنر امروز محدودیتهایی به وجود میآورد؟

ـ داستان اکثر اولاد آدم، همان داستان بچهای است که در لبه پشت بام بود و مادرش گفت: «برو عقب، برو عقب» و کودک آن قدر رفت تا از آن طرف افتاد. اعتدال در اکثر اولاد آدم امری خدایی است، امیدواریم که خواب گران افراط و تفریط در بشر بیداری اعتدال را به دنبال داشته باشد.
گاهی انسان به نمونههایی از دانشمندان میرسد که اصالت را به فرد میدهند و میگویند: در دانشها و بینشها و تحولات، نقش فرد غوغا کرده است تا آنجا که حتی به قرآن استشهاد میکنند: «ابراهیم به تنهایی امتی است.»(۱) و گاهی مثل «امیل دورکهایم» چنان به جامعه و اجتماع اصالت میدهد که فرد، منزوی و هیچ میشود و در حقیقت معجزه این افراط گران در این است که از انبوه صفرها عدد به وجود میآورند! این گونه دیدها و قضاوتهای محدود ناشی از عشق به موضوعی است که محقق را به خود جلب کرده است، همه کس میتواند عاشق بشود ولی دانشمندان باید از عشق ورزیدن برکنار باشند. زیرا وقتی عاشق بشوند، دیگر نمیتوانند در ارزیابی علمی جانب انصاف را نگهدارند.
افراد یک اجتماع وقتی با یک ارتباط با هم مربوط میشوند و با تحرک دستهجمعی با هم راه میافتند ممکن است از یک فرد عاقل که آزادانه فکر میکند پستتر باشند. یکی از جامعه شناسان مثالی زده و میگوید: «ولتر» از تمام مردم فرانسه در حال تحرک ناخودآگاه جمعی عاقلتر است زیرا جامعهای این چنین درست مثل هفتادمیلیون لامپ هستند که یک کلید داشته باشند، اگر آن کلید را بزنیم آن هفتاد میلیون لامپ روشن میشوند و اگر قطع کنیم همه شان خاموش میشوند. این یک حرکت ناخودآگاه و بسیار خطرناک است و لذا در جوامع اسلامی هرگز حرکات جمعی به صورت ناخودآگاه انجام نمیشود. در این جامعه چنان موسیقیهایی ساخته نخواهد شد که باعث تهییج و بیفکر کردن افراد شود. ناپلئون با یک مارش میتوانست پانصد هزار سرباز تازه نفس را به کشتارگاه بکشاند. بعضیها نوشتهاند: «گاهی دیده شده است که پوچترین شعارها جامعههایی را به نوسانات کشیده است» و برای این نظر دلایلی از این قبیل میآورند و اجتماع را از آن ارزش واقعیش میاندازند.
دیگری میگوید: «شما افراد سازنده تاریخ را کنار بگذارید بعد ببینید دیگر چه دارید که به خواندنش بیارزد.» با این سطح نگریهای درباره اینکه اصالت با فرد است یا اجتماع، کاری انجام نمیگیرد و من گمان میکنم که اگر بخواهیم کمی واقعیتر فکر کنیم باید دست از این مواجهه غیر منطقی بردایم که آیا فرد اصالت دارد یا اجتماع؟ این مواجهه نظیر این است که بپرسیم: یک جزء فعال از یک سیستم اصالت دارد یا خود سیستم؟ اینها اصلاً قابل مقایسه نیستند زیرا یکی متقدم بر دیگری محصولی است عالیتر اما تحت تأثیر آن عنصر نخستین.
از نظر ارزشها در تاریخ بسیار مشاهده شده است که یک فرد از لحاظ نبوغ و عظمت بالاتر و یا مساوی با یک جامعه بوده است. مثلاً در واقعه کربلا «حسینبن علی علیهالسلام » که سازنده تاریخ انسانی انسانها بود همراه با یاران معدودش در یک طرف ایستاده بود و تاریخ طبیعی انسانها هم طرف مقابل قرار داشت و «ابراهیم» در مقابل هم میایستد و میگوید من درست میگویم و شما هم اشتباه میکنید. در علوم و اکتشافات نیز چه بسا یک نفر دریابد که جاذبیت وجود دارد حتی اگر همه مردم جمع شوند و بگویند که تو ضد اجتماع صحبت میکنی.
دانشمندان و کسانی که تحولی در تاریخ ایجاد کردهاند مانند پی ساختمان هستند که دیده نمیشوند ولی بنیان ساختمان و استحکامش وابسته به آنهاست. در حقیقت اگر فرد را دست بسته به اجتماع تحویل بدهیم که هر چه میخواهد از آن فرد بسازد به عقیده من اینجا مرتکب خیانت به انسانیت شدهایم.
در این مورد بعضی از دانشمندان غرب گیج هستند، به نظر آنها در مورد تعلیم و تربیت فرزندان باید همچون سرباز سربازخانه به صورتی جمعی رفتار کرد مثلاً این هشتصد نفر را امروز شیر بدهیم، هشتصد نفر دیگر را به گردش ببریم هشتصند نفر سوم از فلان موزه بازدید کند... تو گویی آنها موریانههای سربازند که باید طبق نظر و اراده فرمانده عمل کنند. بعضی از متخصصین، خود متوجه شدهاند که یکی از اشکالات که در تعلیم و تربیت وجود دارد این است که در اصالت اجتماع، خلاقیت و نبوغ فدا میشود.
حقوق اجتماعی، آداب اجتماعی، مقررات اجتماعی، قوانین اجتماعی از این جهت که جامعه اصالت یافته است راهگشای زندگی افراد هستند.
این جامعه است که این هنرستان و یا آن دانشگاه را که انسان در آنجا به نوعی شکوفایی دست مییابد، ایجاد کرده است و از لحاظ اقتصادی نیز اندوختههای فرهنگی تعلیم و تربیت جامعه را در اختیار افراد گذاشته تا از آن بهره بردای کنند و نیز همین جامعه است که آنها را ارزیابی خواهد کرد. همچنین بدیهی است که جنایت به دو نفر، مستحق کیفری بیش از جنایت به یک نفر است، و همین طور فردی که خود را فدای یک جامعه کرده در مقایسه با فردی دیگر که او خود را فدای یک نفر کرده شریفتر و والاتر است.
باید این مسئله را از دیدگاههای مختلف بررسی کرد و مثلاً ابعاد فرد در اجتماع را از نظر تعلیم و تربیت در نظر گرفت و نباید چنان به یک فرد اهمیت داد که به دیگران احساس حقارت دست بدهد، این خیلی مهم است و به مهارتی خاص احتیاج دارد. وقتی که یک فرد مستعد برای خلاقیت را زیر نظر گرفتید و برایش وقت بیشتری صرف کرد باید متوجه دیگران نیز باشید. صرف پرورشهای کمّی کافی نیست، کودک احتیاج به تشویق دارد چنانکه ما بزرگسالان به آن نیازمندیم.
□ مثل آن گل خندان که اگر نخندد چه کند؟
از یکی از هنرمندان سؤال کردم که «پاداش چه میخواهی؟» گفت: «درک بیننده.» از پاسخ او دریافتم که بخش اعظم راه را طی کرده و کارش از معامله و بده بستان خارج شده است. بالا کشاندن همه اعضای کلاس از گرداب سوداگری اگر محال نباشد، لااقل بسیار دشوار است، ولی فرد ممکن است این عظمت را دریابد که بایستی تکاپوی او مافوق معامله گری باشد. در سالیان گذشته در اصفهان با یکی از دوستان پیش هنرمندی رفتیم که اواخر عمرش بود. او دو یا سه اثر هنریش را به ما نشان داد و تفسیر کرد. به دوستم گفتم او تنها یک نقاش نیست، بلکه فیلسوف هم شده است. وقتی با هم نشستیم و نقاشیها را دیدیم در جواب سؤالاتی که از او کردم، گفت: من مقالهای نوشتهام و آن را به ما نشان داد. در این مقاله او با دیدی جهانبینانه به هنر نگریسته بود. به دوستم گفتم که من از طرز نگاه و بیانات اولیهاش دریافتم که او به مراتب والایی از هنر دست یافته است.
به هر حال نظر من این است که در کار تعلیم و تربیت باید به افرادی که نبوغی از خود نشان میدهند، پرداخت بدون اینکه احساس تحقیر در بقیه دانشپژوهان به وجود آید. قرآن میگوید: اشیاء مردم را از ارزش نیندازید.(۲) باید به مردم ارزش داد و آن ارزش را درست معنا کرد.
▪ آیا در مورد آموزش هنر به ویژه آموزش آزاد، باید ارزشها را حاکم دانست یا نه؟
ـ ما با یک مسئله بزرگی روبرو هستیم و آن این است که ارزشها گاهی به ارزشهای تابویی مبدل میشود.
ارزش تابویی مثل اخلاق تابویی بیمنطق است مانند سیزدهبدر که بسیاری معتقدند باید آن روز را خارج از خانه سپری کرد و هیچ منطقی هم ندارد.
یا مثلاً در یکی از قبایل مرسوم است؛ وقتی کسی که سر سفره رئیس قبیله نشسته است اگر از جلوی او یک لقمه بردارد سیل جاری خواهد شد.
به این نوع اعتقادات و کردارها، اخلاق تابویی میگویند. چون یکبار چنین اتفاقی افتاده است، آن قبیله رابطه علیت و معلولیت میان آن دو رویداد برقرار نموده و گفتهاند اگر چنین شود حتما آن چنان اتفاق خواهد افتاد. و از آن پس آن را به عنوان مقررات الزامآور اجتماعی به حساب آوردهاند. اگر ارزشها مربوط به چنین اخلاقی باشند. درست نیستند چرا که پایهای مستحکم ندارند. اگر از محتوای اسلام بپرسیم که پیروان خود را کجا میبری؟ میگوید به «حیات معقول» زیرا خود من روی به حیات معقول دارم. مقصود از معقول در اینجا آن عقل نیست که از آغاز تاریخ بشری تا کنون مکتبهای متعددی ساخته است. به هر کس میگویی از کجا این مکتب را آوردهای؟ میگوید عقلم گفته است [و البته عقل نظری است]. بدین ترتیب در امتداد تاریخ بشری جنگها و کشتارها و تنازعات متعددی روی داده است و همه مکاتب معتقدند که تنها خودشان هستند که عاقلانه فکر میکنند. البته این حیات معقول نیست بلکه عقل نظری است. حیات معقول چنانکه خواهیم گفت احساسی است که عقل را برای کارهای سازنده و مثبت استخدام خواهد کرد.
حیات معقول، حیات قابل استدلالی است که هر لحظه اگر از انسان سؤال کنند در چه حالی هستی؟ از کجا شروع کردی؟ اکنون موقعیتت چیست و به کجا میروی؟ میتواند پاسخ دهد:
روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
این سؤالات، مثلث اصیل حیات بشری است: از کجا آمدهام؟ آمدنم بهر چه بود؟ و به کجا خواهم رفت؟ یکی از دانشمندان کشورهای خارجی میگفت: «آیا نمیشود بدون پیدا کردن جوابی برای این سؤالات زندگی کرد؟» گفتم: «چطور نمیشود، میشود. تو میبینی که دارند زندگی میکنند.» اما باید بدانند که میلیونها نفر از افراد بشری بدون این که بفهمند در ریاضیات عالی چه میگذرد، از آن ریاضیدانهای بلند مرتبه، خیلی خوشتر زندگی میکنند.
انسان هایی که امروز یک کلمه نطق نمیکنند و در خوشترین زندگانیها زیست میکنند در اکثریت هستند. چرا نمیشود، منتها ما آرزو داشتیم که تاریخ انسانها، تاریخ طبیعی نباشد بلکه تاریخ انسانی انسانها باشد. تاریخ طبیعی انسانها همین است که شما میفرمایید. (روی حساب تاریخ طبیعی که شما میگویید ۷۰ سال روزی ۸ ساعت کار، یک مقدار مشروبات الکلی، یک مقدار تماشای تلویزیون، یک مقدار مستی و تخدیر، به بالا هم نگاه کردن و دائم به پایین نگاه کرده!!) اما اگر یک نفر از شما بپرسد که: «آیا این سؤالات را برای خودتان حل کردهاید یا نه؟ زیرا من حیات را بدون حل این سؤالات، حیات واقعی نمیبینم»، او درکش از شما بالاتر است و یک قدم از شما در طریق تکامل جلوتر رفته است،
ما جملهای داریم از پیشوایمان علی علیهالسلام میگوید: إنْ لَمْ تَعْلَمْ مِنْ أیْنَ جِئْتَ لا تَعْلَمُ إلی أَیْنَ تَذْهَبُ ـ اگر ندانی از کجا آمدهای نخواهی دانست که به کجا خواهی رفت ـ به «آلبرکامو» سلام برسانید و بگویید خودتان را اذیت نکنید، این سؤال مربوط به همین مثلث است، یعنی اگر «از کجا آمدهام»، معنا نشود، «به کجا میروم» هم معنا نخواهد شد.
سرانجام حیات بدون درک آغاز آن، قابل تفسیر نیست. «حیات معقول» اولین کارش جواب دادن به این سؤال بسیار مهم است. در و دیوار تاریخ بشر را پر از پوستر محبت کنید و داد بزنید که: «به انسانها محبت کنید»، او خواهد گفت: بیاورید که چرا محبت بورزم، محبّت بورزد تا من هم محبت بورزم اگر ضرری از من رفع کند یا لذتی به من بدهد این کار را میکنم» شما نمیتوانید بگویید که بدون توقع باید محبت بورزی، دلیلش هم این است که من هنوز به خودم محبت نمیورزم، که نوبت به کسی جز خودم برسد. شما خواهید گفت: «این عجب حرفی بیاساس است، اگر ما احتمال بدهیم که در حال حاضر سقف پایین میآید فرار میکنیم. پس این محبت بر من هست، پس من خود را دوست دارم.» اگر مطلب به این سادگی باشد خیلی هم خوشحال میشویم. مگر نمیدانید که افعی هم اگر احساس کند به لانهاش آب خواهد آمد فرار میکند، این مکانیزم حیات است، نه محبت به حیات آیا ملخ مینشیند که فلان مرغ او را طعمه کند همین که دید او میآید فرار میکند آیا محبتی که ما انسانها به در و دیوار تاریخمان نوشتهایم، این است؟! در صورتی که این محبت نیست بلکه مکانیزم حیات است، اصل جبر حیات است که مواظب باش سقف دارد پایین میآید. این همان عامل «صیانت ذات» و بقاء حیات است.
شما اول به من ثابت کن که خودت برای خودت دوست داشتنی هستی یا نه؟! و اول بین «بهبه»به خودت گفتهای یا نه؟ یا اینکه:
ماننده ستوران در وقت آب خوردن چون عکس خویش دیدیم از خویشتن رمیدیم.
سپس به ما رمندگان! از چهره حقیقی خودمحبت بورز. اگر به کسی بگوییم محبت بورز، میگوید محبت بورز تا محبت بورزم، این معامله است و شما بشر را از این بالاتر نتوانستید ببرید! حیات معقول خواهد گفت:
تو چه زیبایی! و چه بزرگی! تو به کمال برین وابستهای! اگر باور نداری ابراهیم خلیل را ببین، علیبن ابیطالب را نگاه کن. ببین چه زیباست، چقدر دوستداشتنی است، نمونهای از او در تو وجود دارد. خودت را دوست بدار، آنگاه اشتراکت را با او خواهی فهمید. خواهی دید که این همان است که در درون خودت هم دیدهای. آن وقت است که از سوداگری بالاتر خواهی رفت و این یکی از آثار حیات معقول است. در این صورت است که محبت را به عنوان یک قانون کلی میتوانید بر انسانها عرضه کنید نه با تعدادی کلمات نغز و خوشایند در باره محبت. گاهی ارزشها به صورت ارزشهای ساختگی در میآیند که باید آنها را در حقیقت امر ضد ارزش دانست و یا ارزشهایی که حکم بازیهای بیاساس را برای ما یافتهاند.
شکی نیست که ما واقعا تفریح میخواهیم، خوشی میخواهیم، در این زندان دنیا و با این قوانین خشن طبیعت، احتیاجی به آرامش و نفس کشیدن داریم و منکر این نیستیم ولی بحث در این است که چون ضد ارزشها هم در هنر امروز وارد شده دیگر نمیتوان هنر را در راه دستیابی به مطلوبهای خویش آزاد گذاشت.
به خاطر داشته باشید که این بشر دورانی را طی کرده که در آن بردگی به عنوان ارزش ذاتی انسانها تلقی شده است و تاریخ نیز این واقعیت را تأیید میکند. بزرگی میگوید بحث در آزادی در دوران ما شبیه است به بحث در بردگی بردگان در جوامعی که در دورآنهای گذشته بردهدار و بردهفروش بودند. میگوید: در آن روزگار بردگی حاکم بر زیر بنای اخلاقی و سیاسی و اجتماعی همه ابعاد جامعه بود. فقط عدهای از هوشیاران در کناری نشسته بودند و میدیدند که این پدیده (بردگی) با اصول اولیه انسانی تناقض دارد، اما همچون یک ضرورت منفور اجتماعی وجود دارد و از آن گریزی نیست.
آزادی هم در دوران ما شبیه به بردگی در آن دوران است. سخن از آزادی در میان است، اما دیدیم که از بیبند و باری سر در آورد. حیات معقول میگوید: باید از زینت و زیور دنیا و از لذایذ نامعقول دست شست نه به عنوان ریاضتهای نامشروع، بلکه برای تقویت عقل هماهنگ با وجدان که بتواند معنای آزادی واقعی را دریابد.
میگوییم اسلام جهت دار است پس بدین مناسبت تمام آنچه که با آن مربوط میشود جهت دار خواهد بود. اما جهت چیست؟ معلوم است که هر مکتبی میخواهد بگوید این است و جز این نیست و میدانیم که هر مدعایی نیز محدودیت و ناتوانی خود را با گذشت روزگاران اظهار میکند ولی حیات معقول، این طور نیست، این طور است که توضیح میدهیم که:
زین دو هزاران من و ما، ای عجبا من چه منم.
گوش بده عربده را دست منه بر دهنم.
چو که من از دست شدم در ره من شیشه من
هر چه نهی پابنهم هر چه بیایم شکنم
گوینده ابیات فوق میگوید: معارف کلاسیک را جلوی پای من نیاور، این سدها را من شکستهام.
او مطلبی را گفته است که من با گفتههای دیگران از حکمای هند تا پراگماتیستها مقایسه کردهام و غالب اصول بنیادی این مکتبها را در اشعار مولوی یافتهام و این است هنرمند در حیات معقول. اینجا باید دید که «جهت» چیست. آیا جهت در اسلام به آن معنی است که قالبی مشخص برای کودک در نظر بگیریم و او را به آن قالب محدود کنیم؟ این نوعی جهت داشتن است اما نه متعلق به مکتب اسلام. جهت داری در اسلام بدین تـرتیب اسـت: انّاللّه و انّا اِلیـه راجِعـوُن یعنـی از بینهایت تا بینهایت، آیا این جهت محدود کننده است؟ این سنت حرکت در حیات معقول است، بنابراین در صورتی که حیات معقول بجا باشد، هیچ اشکال منطقی و فلسفی و دینی و عرفانی در آزادی افراد به وجود نمیآید و هنر بر مبنای حیات معقول دچار محدودیتهای مضر و بازدارنده نمیگردد.
▪ معمولاً ایدئولوژیها و دیدگاههای مکتبی و ارزشهای حاکم بر جامعه، نوعی محدودیت به وجود میآورند در این مورد چه میتوان کرد؟
ـ یک مثال: در حدود ۱۴ سال پیش مسئله سقط جنین میخواست قانونی شود. انجمن اسلامی پزشکان تعداد زیادی پزشک دعوت کردند و خواستند نظرگاههای مختلف علمی، فقهی و روانی را در این مورد جویا شوند. من در آن جلسه جملهای به نظرم رسید و گفتم که اگر در اینجا مطرح کنم شاید از یک نظر مفید باشد نخست یک مقدمه مختصر را میآوریم:
حریف سفله در پایان مستی
نیندیشد ز روز تنگ دستی
ابلهی کاو روز روشن شمع کافوری نهد
زودبینی کش به شب روغن ندارد در چراغ
مگر روز هم شمع میگذارند در مقابل آفتاب؟! معلوم است کسی که چنین حماقتی را مرتکب شود شب بیچراغ خواهد ماند. در برخورد ارتباط مسائل انسانی باید دقت کرد، از یک طرف انسان وقتی به یک موضوع مستقیما نگاه میکند هیچ اشکالی به نظر نمیآید، اما با نظر به ابعاد دیگر که همگی وابسته به یکدیگر هستند، موضوع سخت و پیچیده میشود.
شئون انسانی هم این طور به یکدیگر وابسته هستند، من در آنجا گفتم: «ممکن است امروز به طور مستقیم فقط راجع به سقط جنین صحبت کنیم، وسایل طبی ما برای شناخت و تشخیص نتایج سقط جنین خوب و آمادهاند، پزشک واقعی میتواند با بهرهبرداری از آن وسایل نظر خود را بدهد. ولی موضوع بحث ما انسان است نه موش، نه گاو. نه ماهی و نه مرغی مجهول در آفریقا. ما با انسان سر و کار داریم.
از یک طرف عدهای نشستهاند که اثبات کنند که خون یک انسان را ریختن زشت است و آدمکشی و جنایت بد است و در این مسائل با کمال دقت کار میکنند و از سوی دیگر انسانهایی جمع شدهاند تا سقط جنین را آزاد کنند. خواهید پرسید طنابی که این دو موضوع سقط جنین و ریختن خون انسان را به هم وصل میکند چیست؟ ارتباط دو موضوع چنین است: وقتی که با تجویز سقط جنین بگوییم که میشود با دروازه ورود انسانها به زندگی بازی کرد، این سؤال برای بشر پیش میآید که چرا برای خروجش کارت مجوز لازم است؟! جنایت یعنی چه؟ انسانی که با بازیگری یک نر و ماده و بدون قانون الزامی به وجود آمده است. با یک بازی قدرت پرستانه هم باید برود و پس از آزاد ساختن سقط جنین، دیگر کدام منطق است که بتواند جلوی جنگها را بگیرد؟! آیا میخواهید جلوی جنگ و خونریزیها را با همین ناله بسیار ضعیف که انسان را نکشید، بگیرید؟!
به عبارت روشنتر: اگر سقط جنین آزاد شود، عظمت و اهمیت کسانی که مجرای حیات واقع شده، در راه لذت پرستی نر و ماده از بین میرود، وقتی که این عظمت و اهمیت از بین رفت، آغاز وجود انسانی در این دنیا به لذت چند لحظهای بیمحاسبه مستند میگردد و به قول مولوی:
جز ذکرنی دین او نی ذکر او
سوی اسفل برد او را فکر او
بنابراین کدامین منطق است که به اقویا و یکهتازان در میدان بقاء بگوید که خون انسانها را نریزید؟! آنان پاسخی که برای این خواهش و تمنای شما آماده کردهاند، این است که در نتیجه چند لحظه لذت به دنیا میآید، با قدرت اقویا نیز از این زندگی مرخص میشود.
از این مثالی که گفتیم میخواستیم مطلبی را در باره موسیقی نتیجه بگیریم: پدیدهای داریم به نام موسیقی که در همه جوامع بشری بوده است، آیا موسیقی لذت بار است؟ بلی کاملاً، مخصوصا در این زندگی ماشینی برای رهایی از زنجیرهای به هم فشرده سختیهای زندگی در اینکه موسیقی با روان ما سروکار دارد تردیدی نیست، هم جنبه فیزیکی دارد و هم جنبه روانی. اصواتی گوناگون از حنجره یا از ابزاری معین بیرون میآید و در هوا تغییرات و دگرگونیها و تموج ایجاد میکند و در روح ما حالاتی را به وجود میآورد که یا از آن حالات لذت میبریم و یا اگر اندوهبار باشد ممکن است جان برکف حتی مرز مرگ پیش برویم. هر یک از جوامع و ملل برای خود موسیقیهایی خاص دارند که برای جامعه دیگر لذت بار نیست. اگر موسیقی جامعه بیگانهای را برای ما بنوازند شاید بدمان هم بیاید، چنانکه آنها هم در برابر موسیقی موسوم در جامعه ما وضعی شبیه به همین خواهند داشت. پس در مورد موسیقی چند مسئله را باید در نظر داشت:
ـ یکی اینکه موسیقی لذتبار است و از دیدگاه فلسفی از دو بعد برون ذاتی و درون ذاتی قابل تحقیق است.
ـ دوم اینکه اثری که بر ما باقی میگذارد با تحریکاتی دیگر نیز همراه است یعنی مثلاً گاهی اشک انسان را سرازیر میکند و یا حتی گاهی ذوق بیکرانه جویی انسان را تحریک میکند.
ـ مسئله سوم این است که هر یک از جوامع و ملل برای خود موسیقی خاصی دارند که نسبت به آن تأثیرپذیری بیشتری دارند.
ـ مسئله چهارم این است که موسیقی دارای شکل و نمودی است که با اراده سازنده موسیقی بروز مییابد و در درون شنونده ایجاد تأثر میکند و گاهی حتی در جریان خون و کار و ساز عصبی و عضلانیش تأثیر میگذارد. اما محتوای موسیقی چیست؟ در باره بیان محتوا، فلاسفه اختلاف نظر دارند: «آرتور شوپنهاور» که خود نیز موسیقیدان بود، میگوید که موسیقی بسیار خوب است ولی یک نقص دارد و آن نقص هم این است که نمیتواند ما را آن طور که میخواهیم از واقعیات محض ببرد و با خاصیتهای تجرید شده محض، ذهن ما را در ارتباط قرار دهد. هر قدر هم که محتوای موسیقی، تجریدی و فوق رئالیستی بوده باشد، بالاخره فیل آدمی را به یاد هندوستان میاندازد، یعنی او را به طلب واقعیت وا میدارد و البته چه بخواهد و چه نخواهد واقعیات دست از وی برنمی دارند، بعضیها معتقدند که موسیقی اصلاً محتوا ندارد و برای مثال یک گل زیبا را با موسیقی مقایسه میکنند. گل محتوا دارد یعنی قابل لمس و قابل حس و قابل مشاهده و معاینه است، ولی موسیقی فقط یک عامل تأثیر است در درون ما و دیگر هیچ، تأثیری لذت بخش و محرک عواطف و خیالات و احساسات.
مولوی هم در موارد متعددی از مثنوی میگوید که موسیقی فقط برای توسعه دادن به خیالات است و این خیالات چیزهایی است که یا خاکستر شده و رفته و یا میخواهد بیاید. مانند این شعر فردوسی:
ز سُمِّ ستوران در آن پهن دشت
زمین شش شد و آسمان گشت هشت
البته این امری محال است ولی هنگامی که فردوسی با مارش حماسیش آن را مینوازد انسان باورش میشود که الان زمین شش شده است و آسمان هم هشت!! عدهای از فلاسفه میگویند که ما چکار میخواهیم بکنیم؟ آیا ما میتوانیم واقعیات را با موسیقی تزریق کنیم؟ مثلاً بیماری نیازمند به پزشک باشد و ما بخواهیم به او بفهمانیم که بیماری تو این است و کسانی هم هستند که در این رشته پزشکی تحصیل کردهاند و میتوانند درد شما را درمان کنند و بدین ترتیب بیمار میفهمد که بین بیماری و پزشک رابطهای وجود دارد. آیا موسیقی میتواند برای آگاه ساختن بیمار به رابطه مزبور کاری انجام بدهد؟ یا از طریق موسیقی رابطه بین علت و معلول را با صدای زیبا و تأثیرات عمیق، به او بفهمانیم! گاهی تأثرات و بازتابها در انسان برمیگردند و خودبخود فعال میشوند، این خوب است، ولی ما در موسیقی چنین چیزی سراغ نداریم. گاه در میان یک میلیون قطعه موسیقی یکی در انسان آن چنان اثر میگذارد که این اثر، او را فعال میسازد و لیکن عمومیت ندارد.
همان سرباز ناپلئون، وقتی به میدان جنگ واترلو وارد میشود، بعد از تمام شدن مارش باز به حالت اول برمیگردد و احساس تقدسی را که به وسیله موسیقی نسبت به ناپلئون و فداکاری در راه آرمانهای او در وجودش ایجاد گشته بود از دست خواهد داد. تأثراتی که موسیقی به وجود میآورد و نتیجه آن به واقعیات برمیگردد مطلب مهم و قابل توجهی است، ولی این نوع موسیقی با حذف برداشتهای شخصی بسیار نادر است، اکثر فلاسفه معتقدند که موسیقیها تأثیرات محدود و معین میگذارند و بلافاصله روان آدمی به حالت اول خود باز میگردد. اگر این تأثیرات چنان بود که به درون فرد برمیگشت و وی را فعال میساخت و مثلاً عقل نظری را تقویت میکرد، بسیار خوب بود، و به عنوان مقدمهای برای تقویت عقل نظری میتوانست عمل کند، یعنی اگر موسیقی در فردی تأثیری آن چنان باقی میگذاشت که او بتواند معادلات نسبیت «انیشتن» را سریعتر از دیگران حل کند یا معادلات «جیمز کلارک ماکسول» را بهتر از دیگران بفهمد و یا هوشیاریش در درک مسائل حقوقی بیشتر شود، بسیار خوب بود، ولی تا به حال من در مطالعاتی که داشتهام به یک چنین امکانی برنخوردهام.
باید این را در نظر داشت که ما در این بحث مستقیما با آن موجها و پدیدههای مثبت و منفی که موسیقی در اطراف به وجود میآورد سر و کار نداریم. البته ممکن است کسی به همان بعد طبیعی موسیقی قناعت ورزد اما اگر بخواهیم مسئله را همه جانبه تحلیل کنیم، باید توجه بیشتری مبذول داریم. چون همان طور که ذکر شد لذت بخش بودن موسیقی یک مسئله است و آنچه که عامل سعادت واقعی بشری است و انسان با شکوفایی مجموعه ابعاد وجودیش به آن میرسد مسئله دیگری است.
بیقدریم نگر که به هیچم خرید و من
شرمندهام هنوز خریدار خویش را
لذایذ، ما را میخرند، اما باید توجه داشت لذایذی که ما را خریدهاند، چیز دیگری از ما نستانند و از ما کم نکنند. زیرا:
چون بهر میلی که دل خواهی سپرد
از تو چیزی در نهان خواهند برد
مسئله دیگری که باید برای تعیین تکلیف این موضوع فوقالعاده مهم، مطرح کرد. این است که عدهای بر این عقیدهاند که نوعی موسیقی را که اراده تلاش برای دستیابی به هدفهای انسانی را تحریک میکنند، مثل سرودهایی که این روزها عرضه میشود باید جداگانه مورد بحث قرارداد چون هدفی که در اینجا تعقیب میشود فوقالعاده والاست. یعنی میشود بحث عادی در باره موسیقی را به نوعی انجام داد و بحث درباره موسیقی کنونی را به نوعی دیگر.بعضی از ژرف نگران گفتهاند که این تأثیرپذیری انفعالی در اثر موسیقی، هوشیاری نسبت به واقعیات را تخفیف میدهد و رنگ تند واقعیات را برای ما تعدیل میکند و در ما قابلیت انعطاف به وجود میآورد. موسیقی در جوامع بشری برای جبران ناتوانی بشر در رویارویی با واقعیات محض و جلوگیری از تسلیم و شکست در برابر مشکلات زندگی به وجود آمده است که در نتیجه از هوشیاری انسانی هنگام نوازشهای موسیقی کاسته میشود.
جمله عالم ز اختیار و هست خود
میگریزد در سر سرمست خود
میگریزند از خودی در بیخودی
یا به مستی یا به شغل ای مهتدی
تا دمی از هوشیاری وارهند
ننگ خمر و بنگ بر خود مینهند
این هم مسئلهای است که موسیقی چه رابطهای با هوشیاریهای بشری دارد و چه میکند؟ آیا هوشیاریهای بشری آن همه بر گرده او سنگینی میکند که میخواهد آن را به شکلی از بین ببرد مانند روی آوردن او به مواد تخدیری (مایع و غیر مایع)؟ بعضی سؤال کردهاند که آیا این علت را باید همچون پدیدهای فراگیر و جهان شمول و ریشهدار تلقی کرد و یا نه؟ این بحثی است به عهده روانشناسان و جامعهشناسان و موسیقیدانان، «موسیقیدان»، نه «موسیقی زن»، نه «موسیقی خوان.»
خداخوان تا خدادان فرق دارد
که حیوان تا به انسان فرق دارد
بدین سان از خدادان تا خدایاب
ز انسان تا به سبحان فرق دارد
محقق را مقلد کی توان گفت
که دانا تا به نادان فرق دارد
دوبیت اول و سوم این شعر منسوب به فروغی بسطامی است و بیت دوم آن از اینجانب است.
یک مثالی میزنم که باید به آن توجه کنیم؟ آیا ما باید به آن توجه کنیم: آیا ما باید بحث در اتمهای فیزیکی و دقیقترین مسائلش را از ماکس پلانگ بپرسیم یا از ادیسون؟ جواب معلوم است باید از امثال ماگس پلانگ بپرسیم. با اینکه ادیسون صد برابر ماکس پلانگ مخترع است، اما اگر بخواهیم مسائل علمی را سؤال کنیم، باید به سراغ ماکس پلانگ و امثال او برویم. این مسئله ادیسون را کوچک نمیکند بلکه تعداد ابعاد و جوانب این مسئله را بیان میدارد.
بنابراین برای بحث در ماهیت موسیقی نمیتوان به سراغ درویش خان و بتهوون رفت، سراغ شوپن و موزار و باخ را هم نمیتوان گرفت. اگر بخواهیم موسیقی را از جنبه تأثیرات فیزیولوژیک آن بررسی کنیم. باید از کسی مسائل مربوط را بخواهیم که در این زمینه کار کرده است. مقصود از طرح این مسئله آن بود که وقتی به بعضیها گفته میشود که در باره هنرها باید الگوهایی را در نظر داشت، میگویند جلوی آزادیها را نمیتوان گرفت. باید به این مسئله توجه داشت که با شعور عمومی در باره یک پدیده نمیتوان سرنوشت آن را معین کرد. بنابراین وقتی که اسلام موسیقیهای لهو و لعب و رقاصی و تحریکات هوا و هوس را تحریم میکند، نباید گفت که اسلام چرا عالم لذت را از ما گرفته است، باید مسئله را دقیقا مورد بررسی قرار داد. زیرا اسلام هماهنگ کننده و سازنده همه ابعاد انسانی است و نمیتواند تنها با توجه به لذات از دیگر ضرورتهای حیات بشر غفلت کند.
واقعیات عالم هستی با قطع نظر از هر درک کنندهای وجود دارند ولی معارف و دریافتهای ما محصولی از آن واقعیات و مختصات ذاتی و برون ذاتی وابسته وجود ما است. عالم پیرامون ما واقعیت دارد و ساخته ذهن من و شما نیست. شما چه باشید و چه نباشید کائنات هستند و بر طبق قوانین معین و لایتغیر به راه خود ادامه میدهند. اما اگر از ما توقع معرفت دارید، معرفت محصول «من و جز من» است. حواس و ذهن و آزمایشگاهها و دیگر وسایل و ابزار علم، شرایط خاصی را برای درک کننده واقعیت به وجود میآورند. البته شما میخواهید با واقعیات روبرو شوید و واقعیات را منعکس کنید، و بگویید که: واقعیت آن است که من از جهان منعکس میکنم. اینکه خواسته اصلی همه انسانها ارتباط صحیح با واقعیت و منعکس نمودن آن بدون کمترین دخالت و تصرف است، جای تردید نیست، ولی چنانکه گفتیم ارتباط با واقعیت بدون دخالت مختصات درونی و بیرونی درک کننده انجام نمیگیرد، کسی که از فاصلههای زیاد اجسام را تماشا میکند، آنها را کوچک میبیند.
برای شخص هنرمند حذف و انتخاب در جهان عینی هم بر این دخالت معمولی مختصات درونی و بیرونی، اضافه میشود. البته منعکس کردن خود طبیعت به صورت محض نیز به عنوان یک امر واقع قسمی از هنر است و اما در هنرهای تجریدی، که انواعی از هنرهاست نحوه بازیگری، حذف و انتخاب، افزایش و یا کاهشی نیز در صورت طبیعت اتفاق میافتد.
هنر در اسلام میگوید: لذت هنری به جای خود، ولی به مردم امکاناتی دهید تا در فعالیتهای هنری راه تکامل را بپمایند. ما چکاره هستیم؟ دید هنری در جهان چیست؟ اجازه دهید در این باره مقدمهای عرض کنم چون ممکن است مشتاقان به دانستن این مطلب نیاز داشته باشند. با مثالی شروع کنیم: موجودی که در فارسی اسمش را مثلاً درخت گذاشتهایم، با قوه لامسه میتوانیم از وجود آن درخت اطلاع پیدا کنیم و با دیدن، خبر از سایر ابعاد آن به دست آوریم. آقای فیزیکدان از نظر فیزیکی مسلما چیزهایی برایمان میگوید که واقعیت دارد و ساخته ذهن انسان نیست، مثلاً اگر بگوید که «این حجم ترکیب یافته از الکترون و پروتون است»، ما قبول میکنیم.
اگر شیمیدانی بیاید و در مورد عناصر تفاعل یافته و نسبتهای معین آنها با ما صحبت کند میپذیریم. حقوقدانی اگر بگوید «شما در ازای کار خویش دستمزدی گرفتهاید و این کالا را خریدهاید پس این کالا در اختصاص شما قرار گرفته است»، قابل دفاع است، این گروههای مختلف در ذهن خود بازیگری نمیکنند بلکه واقعا خبر از عالم واقع میدهند. زیباشناس هم میگوید: «من هم درکی درباره نمودهای اشیاء دارم، این رنگ با این رنگ در یک چنین مجموعهای زیباست.» او نیز از وجود مختصی در نمودها اطلاع میدهد و راست هم میگوید. به راه انداختن مناقشات و به جان هم انداختن این واقعیتها کار صحیحی نیست. آنچه که لازم است «هماهنگ کردن» این واقعیات است.
نگرش در کمیتهای محض جهان، بشر را از پای در میآورد و عنصر دوم واقعیتها را که کیفیت آنهاست از بین میبرد. درک چهره ریاضی جهان چیزی است و درک شکل و ترکیب زیبا و کیفی آن، چیز دیگر:
مگر میکرد درویشی نگاهی
در این دریای پر درّ الهی
کواکب دید چون شمع شب افروز
که شب از نور ایشان گشته چون روز
تو گویی اختران استادهاندی
زیان باخاکیان بگشادهاندی
که هان ای خاکیان هشیار باشید
در این درگه شبی بیدار باشید
رخ درویش بیدل زین نظاره
ز چشمش درّفشان شد چون ستاره
که یا رب بام زندانت چنین است
که گویی چون نگارستان چین است
ندانم بام ایوانت چه سان است
که زندان بام همچون بوستان است
نگاهی به ستارههای زرین پراکنده بر فضای لاجوردین که ستارههای اشک شوق بر رخسار یک انسان آگاه سرازی میکند همان انعکاس کیفی از فضای زیباست. خشونت و سختی معادلات ریاضی جهان چیزی است و لطافت و ظرافت نگاه کیفی چیزی دیگر.
اگر کسی بگوید: من جهان را از دید آیات الهی میبینم، یعنی بگوید «تو مو میبینی و من پیچش مو،» و خبر میدهد که در درون او دریچهای به عالم معنا باز شده است، هیچ عاقلی نمیتواند منکرش شود به این دلیل که من آن را نمیبینم!
چنانکه اگر زیباشناس، زیبایی خاصی را در این سپهر لاجوردی میبیند دیگری حق ندارد که انکار کند، چرا که گفتیم: این قبیل مسائل به «من» و «جز من» ارتباط مییابد. میگویید این آقا به آن دیگری عدالت ورزیده است. عدالت یعنی چه؟
آیا نمود فیزیکی دارد؟ هرگز.
آنچه که محسوس بود این بود که او کالایی را که به امانت گرفته بود با اینکه قدرت داشت که مسترد نکند به پاکیزگی انسانی و عدالت روانی به صاحبش بازگرداند. از آغاز تا تاریخ بشر تا این لحظه اگر میلیاردها عدالت، انجام گرفته باشد در هیچ یک از آنها این عدالت نمود و نشانه به خصوصی نداشته است، در مورد ظلم هم آیا میتوان گفت که این ظلم کجاست؟ ظلمی که این همه داد و فریاد بشر را بلند کرده است؟ شما میبینید که کسی به ناحق دیگری را کشت، حرکت بازو و دست قدرتمند، کشیدن کار و نمودهای فیزیکی قتل در اعضای مقتول... اینها همه نمودهایی عینی است، ولی خود حقیقت ظلم به عنوان یک نمود فیزیکی در هیچ یک از اینها وجود ندارد.
ظلم عبارتست از آن فعالیت سخیف درونی که انسان پلید را وادار به ظلم میکند. نیروی دفاع از حیات، اصل اساسی حیات است و نمود فیزیکی ندارد، این واقعیت است و من آن را نساختهام. پس ظلم و عدالت نمود فیزیکی ندارند ولی مستند به واقعیاتی مستقیم و غیر مستقیم هستند که مشاهده آنها بصیرتی درونی میخواهد. واقعا چگونه میتوان عدالت را به چنگیز و نرون فهماند؟ این افراد، عدالت را درک نمیکنند چنانکه برای بسیاری دیگر از مسائلی که با بصیرت باطنی مربوط هستند قابل درک نیست، زیرا که چشمهای درونشان کور شده است.
□ ... و اما خلاقیت چیست و روشهای شکوفایی استعدادها کدامند؟
این عبارت را بارها دیدهایم: «هیچ قاعده و دستوری معین نمیتوان به دست آورد که بر اساس آن هنگام مشاهده امری مشخص در مغز محقق فکری تازه و بدیع راه یابد.» یعنی نمیتوان حکم قطعی کرد که مثلاً سنفونی شماره ۵ بر اساس چه قواعدی به ذهن «بتهوون» راه یافته است. بدون تردید، مقدمات از جانب هنرمند آماده میگردد و آن آهنگ به ذهن بتهوون خطور خواهد کرد نه به ذهن حقوقدانی که ارتباطی با موسیقی نداشته است.
او در دنباله مطلب میگوید: «پس از آنکه آن فکر به ظهور پیوست، میتوان آن را در قوانین مصرح منطقی، که هیچ متفکر و محققی را تخلف و انحراف از آن جایز نیست قرارداد ولی ریشه خلاقیتها، ریشههای شخصی دارند و مثلاً ماشینیترین جامعه امروز نمیتواند ادعا کند که ما سال آینده در همین موقع ۳۱۷ نفر خلاق هنری و ۴۱۶ نفر ریاضیدان مبتکر خواهیم داشت، محقق، دانشمند، صاحبنظر میتوان تربیت کرد اما خلاق و مبتکر ساختن، مقدور نیست.
شاید فیزیکدانهایی وجود داشته باشند بالاتر از «ماکس پلانگ» و یا در ردیف او، ولی بارقههای نبوغ از مغز او است که ظهور یافته است. بسیارند کسانی که در مسائل منطق صاحبنظرند، ولی هیچگونه خلاقیتی ندارند. من گمان نمیکنم که «ادیسون» ده صفحه هم منطق خوانده باشد ولی بارقههای فراوانی از ذهن او بروز یافته است.
نمیخواهم قضیه را حواله به مجهول کنم و بگویم که شما دیگر کاری نکنید، به جهت اینکه: «تا یار که را خواهد و میلش به کار باشد»، این مسئله را نمیتوان تا این حد بیپایه و بدون قاعده طرح کرد. یعنی ما نمیتوانیم جریان را فقط از این جنبه نگاه کنیم و بگوییم که «شما اصلاً به تکاپو و خلق و ابداع و ابتکار و اختراع برنیایید زیرا که جرقه خلاقیت دست شما نیست»، این غلط است و به افسردگی و عقبافتادگی مغزها راهبر خواهد شد. اگر ما از نظر آموزش و پرورش فرزندان خود را چنان تربیت کنیم که آنان طریق «هنر برای حیات مردم» نه «هنر فقط برای لذت و زیبایی» را فراگیرند کار نیکویی کردهایم که قطعا در تحریک استعدادهای آنان مؤثر خواهد افتاد.
باید به دانشجویانی که تحت تعلیم و تربیت میگیریم احترام بگذاریم و زمینه آمادهای برای ابراز وجود در برابرشان قرار دهیم و به آنها اتکا به نفس ببخشیم، گاهی این کار را میکنیم و دفعه اول جواب مناسبی نمیشنویم، بار دوم، شاید خیلی بیربطتر از جواب اولی بشنویم، ولی باید صبور و پرحوصله باشیم، دفعه چهارم و پنجم... کمکم میبینیم مثل این است که بعضی از دانشجویان ما چیزی برای گفتن دارند... بارها اتفاق افتاده است که شاگرد خود من چیزهایی گفته است که بعضی از مجهولهای مرا حل کرده است. در این نوع آموزش اولین اثر، امیدوار شدن هنرجو است، احساس محبت نیز دارای تأثیر مهمی است او حس میکند که من هر چه دارم میخواهم با کمال اخلاص در اختیار او قرار بدهم و او را جزئی از خود میدانم.
مسئله محبت بین ما و نونهالان بسیار مهم است. محبتی معقولانه و عاقلانه. این حالت خلوص،او را وادار به پرواز میکند، فرزندان ما همان اندازه به محبت نیاز دارند که نونهالان به آب حیاتبخش.
پس برای به فعلیت در آوردن نیروی خلاقیت هنری نونهالان، صبر و حلم مربیان در عمل آموزش و محبت به شاگردان دو عامل بسیار مهم است. عامل سوم عبارتست از توجیه کامل هنرجویان نسبت به دنیای درون خود، تا عظمت کار را دریابند و تا آنجا به کار خود اهمیت بدهند که حیات خود را در کار خود احساس کنند بدون توجه به آنکه مردم درباره کار او چه خواهند گفت. و نباشند از آنکه ـ
در هوای آنکه گویندت زهی
بستهای بر گردن جانت زهی
واله حیرانی خلقان شدیم!!
دست طمع اندر الوهیت زدیم!
گر، به بستانی رسی زیبا و خوش
بعد از آن دامان خلقان را بکش
تو همی گویی مرا دل نیز هست
دل، فراز عرش باشد نی به پست
ما باید اصالت و ماهیت هنر برای «حیات معقول» را تا آنجا در دلهای هنرجویان بنشانیم که برای آنان این دو سؤال که «هنر چیست و هدف آن کدام است؟» و «حیات چیست و هدف آن کدام است؟» یک پاسخ داشته باشید.
اگر زندگانی برای انسانها هدف معقول نداشته باشد، بلکه اصلاً هدفی نداشته باشد، هنر نیز نمیتواند هدف معقول داشته باشد. تو میگویی من به بستان هنر رفتم و عطرها را استشمام کردم، واقعا استشمام کردی؟ دروغ میگویی: زیرا اگر واقعا بدانجا رسیده بودی دامان مرا نیز میگرفتی و میگفتی «تو هم بیا.» و نمیگفتی بیا دست به سینه رویاروی من میخکوب باش!
عامل چهارم، اجتماع در تحریم استعدادهای افراد نقش بسیار مهمی دارد. اجتماع است که برای کشیدن آب موجود در چاه درون نوابغ، دست به کار میشود و سپس آب را روانه مزرعه مناسبی میکند و گلها و درختان و محصولهایی را به بار میآورد. اجتماع از این جهت نقشی بسیار اساسی بر عهد دارد و الاّ ممکن است شما با تمام صمیمیت و خلوص، نیروهای خلاّقهای را به فعلیت برسانید ولی جامعهای سالم و شایسته نباشد که صلاحیت بهرهبرداری از آن نیروها را داشته باشد.
▪ عامل پنجم: دور نگاهداشتن هنرجو از تقلید. این کاری است ظریف که باید آرام و با لطافت خاصی انجام گیرد. زیرا کشش تقلید در افراد و جوامع بسیار عظیم است و نمیتوان دانشپژوه و هنرجو را با سرعت و سهولت از تقلید دور نموده و مغز او را به تفکرات مستقل وادار کرد. نبوغها در دوران جوانی کمتر بروز میکند، تعداد نوابغ علم و هنر در دوران جوانی مخصوصا اوایل این دوران بسیار اندک است. ما در رهایی از تقلید و به وجود آوردن تفکرات جدید و سازنده اسیر زمان نیستیم و اگر بخواهیم خلاقیتها و نبوغا را شکوفا کنیم، نباید به گذشت زمان، زیادی مخارج و صرف انرژیها توجه کنیم. بریدن نوابغ از طناب تقلید کاری نیست که حتی در یک سال و دو سال انجام بگیرد، زیرا تقلید در طول سالیان متمادی در روان انسانها رسوب میکند و در جهت توجیه شخصیت آنان میکوشد. «محمدبن زکریای رازی» از تقلید عبور کرده است، «البتانی» هم که با تبدیل سینوس به جای وتر، مثلثات جدید را به وجود آورد و به منزله پدر مثلثات جدید به شمار رفته، مدتی مقلد بوده است.
▪ عامل ششم: ارزش دادن به اصل کار فراتر از هر چیز فوقالعاده مهم است، چون انسان به طور طبیعی از پاداش و جایزه دلخوش میشود. او سوداگر است و این سوداگری باعث میشود که خلاقیت و استعداد به جای روی آوردن به خود علم یا هنر، میل دارد که کالایی را به مشتریان عرضه کند و معلوم است که کالا باید مورد تقاضای خریدار باشد و کالایی را به مشتریان عرضه کند و معلوم است که کالا باید مورد تقاضای خریدار باشد و کالایی که مورد تقاضای خریدار است از پیش دارای مشخصات معینی است که هنرمند یا عالم باید نبوغ و خلاقیت خود را متوجه همان سفارش مشخص کند تا بتواند کالای خود را بفروشد. این است مختصات تاریخ طبیعی ما انسانها که اگر بخواهیم در مقابل تاریخ طبیعی روی به تاریخ انسانی بیاوریم باید خود را از مرتبه سوداگری و تجارت فراتر بکشانیم. درست است که پاداش بسیار مؤثر است و من آن را همچون مانع نمیبینم ولی تا حدی که به انسان اثبات شود که: «گل خندان که نخندد چه کند؟» باید به هنرجو و دانشپژوه تفهیم شود گل که شدی خنده در ذات تو است! و البته طی این راه حوصله و صبر میطلبد. ما باید به پویندگان راه علم و هنر بفهمانیم که خلق آثار علمی یا هنر برای آنهامانند تنفس است برای موجود زنده، و نباید با رقه حیات آنها برای معامله با مال دنیا و مقام و شهرت، مستهلک شود.
علامه محمدتقی جعفری
منبع : هنر دینی
ایران مسعود پزشکیان دولت چهاردهم پزشکیان مجلس شورای اسلامی محمدرضا عارف دولت مجلس کابینه دولت چهاردهم اسماعیل هنیه کابینه پزشکیان محمدجواد ظریف
پیاده روی اربعین تهران عراق پلیس تصادف هواشناسی شهرداری تهران سرقت بازنشستگان قتل آموزش و پرورش دستگیری
ایران خودرو خودرو وام قیمت طلا قیمت دلار قیمت خودرو بانک مرکزی برق بازار خودرو بورس بازار سرمایه قیمت سکه
میراث فرهنگی میدان آزادی سینما رهبر انقلاب بیتا فرهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سینمای ایران تلویزیون کتاب تئاتر موسیقی
وزارت علوم تحقیقات و فناوری آزمون
رژیم صهیونیستی غزه روسیه حماس آمریکا فلسطین جنگ غزه اوکراین حزب الله لبنان دونالد ترامپ طوفان الاقصی ترکیه
پرسپولیس فوتبال ذوب آهن لیگ برتر استقلال لیگ برتر ایران المپیک المپیک 2024 پاریس رئال مادرید لیگ برتر فوتبال ایران مهدی تاج باشگاه پرسپولیس
هوش مصنوعی فناوری سامسونگ ایلان ماسک گوگل تلگرام گوشی ستار هاشمی مریخ روزنامه
فشار خون آلزایمر رژیم غذایی مغز دیابت چاقی افسردگی سلامت پوست