پنجشنبه, ۲۸ تیر, ۱۴۰۳ / 18 July, 2024
مجله ویستا


هویت و ملیت ایرانی در فراخنای تاریخ


هویت و ملیت ایرانی در فراخنای تاریخ
فهم چیستی و چگونگی خود در برابر دیگری که مشخصه هویت است نه تنها در ساختار روانی فرد بلکه در تکاپوهای جامعه انسانی نیز از اهمیت زیادی برخوردار است. این مقاله با توجه به اهمیت بحث «هویت خود ملی» و نقش آن در کنشهای یک کشور و اهمیت بحث همبستگی ملی به عنوان پیش نیاز دیگر اقدامات اجتماعی، سعی در بازشناسی عناصر هویت ملی ایران در دوره های تاریخی و بازشناسی حاملان آنها با استفاده از رویکرد جامعه شناسی تاریخی است.
عوامل شناساگر چیستی، کیستی و چگونگی یک ملت که آنرا هویت می نامند نه تنها در فهم خود بلکه در چگونگی نقش آفرینی در ساختار امروزین جامعه جهانی تاثیری درخور دارند. به همین دلیل است که مقوله هویت را به دلیل تاثیرگذاری اش بر روند نقش آفرینی از ملزومات بحث توسعه به معنای اعم آن می دانند. و در این راستا ثبات سیستم سیاسی را به معنای پذیرش عملکرد ساختارهای سیستم در تطابق با محیط فرهنگی آن تعریف کرده اند.
نظامی با ثبات است که مردم عملکرد سیستم را مطابق خواست های خود بدانند که این تطابق تصمیمات (Output) بر خواست ها و پشتیبانی ها (put In) را مشروعیت نیز می نامند. امری که در تعریف و مشخص کردن خواست های یک ملت از نظام سیاسی خود تاثیرگذار است، فضای فکری و نگرش های آنها از لحاظ هستی شناسی، انسان شناسی و فرجام باوری می باشد که همه اینها بخشی از مقوله هویتند. پس با نگاهی عمیق تر مفاهیمی چون توسعه، ثبات، مشروعیت، کارآمدی و... بر پایه مقوله هویت تعریف می شوند و نوع نگاه به خود در مقابل دیگری.
از دغدغه های اساسی ایران امروز ما مقوله ای تحت عنوان چیستی هویت (شناخت کیستی خود) است. که عوامل چندی از جوانب گوناگون بر آن تاثیر می گذارند. امروزه هویت ایرانی از دو سو مورد هجمه قرار گرفته است.
اولی جریانات قوم گرایی و دیگری طرفداران رهیافت های مدرن و پست مدرن.
گروه اول به دنبال اهداف سیاسی خود مفهوم ملت ایرانی را به «عنوان یک کل دارای تداوم تاریخی، تمدنی و فرهنگی»، نفی نموده و به جای کلمه «ملت ایران»، از کلمه جامعه ایران استفاده می نماید و دیگری نظریات مدرنیستی که ملت و هویت ملی را ساخته دوران مدرن می دانند و به همین دلیل آنرا حائز اهمیت تاریخی نمی دانند و همچنین نظریه پردازان پست مدرن که هویت را بر ساخته دانسته و بیشتر به پراکندگی، در حاشیه مانده ها، ناگفته ها و به مفاهیم محلی بر خلاف جریانات اصلی اصالت می دهند.
این پژوهش بر آن است تا در یک چارچوب علمی و با استفاده از رویکرد جامعه شناسی تاریخی تفهیمی (وبری)، در پی این امر باشد که شرایط خاص تاریخی کشورها در برهه های گوناگون امکان تعمیم نظریه مدرنها که برخاسته از تجربه خاص اروپاست را به عنوان حکمی عام، به تمام جهان منتفی سازد. از سوی دیگر با بیان شواهد تاریخی سعی در نفی این اندیشه ناپخته قوم گرایانی است که معتقدند که مفهوم «ملت ایران» و حتی خود نام «ایران» تا قبل از رضاشاه وجود نداشته و هویت ملی ساخته باستان شناسان غربی است که کتیبه ها و سنگ نبشته های گذشته میراث فرهنگی ایران را رمزگشایی کردند.
جامعه شناسی تاریخی یک حوزه مطالعاتی بین رشته ای است که به نحوی می توان آن را چالشی علیه تقسیم بندی مدرن میان رشته های مختلف مطالعات اجتماعی دانست. جامعه شناسی تاریخی یک تحلیل جامعه شناختی است بر اساس منابع اطلاعاتی و داده های تاریخی. به این ترتیب می توان گفت که توجه جامعه شناسی تاریخی معطوف به زمینه های شکل گیری و تحول ساختار و فرایندهای اجتماعی است.
دوورژه در تعریف جامعه شناسی تاریخی، به موضوع آن استناد کرده است و این موضوع را شامل «تعریف تمدنها، فرهنگها و دوره های تاریخی» می داند که هر یک تشکیل دهنده چهارچوبی هستند که بر مبنای آن می توان ساختارها، تیپ ها و قانون های جامعه شناسی را تعریف کرد.»
ریمون آرون جامعه شناس فرانسوی میان جامعه شناسی تاریخی دایره المعارفی قرن نوزدهم و جامعه شناسی تاریخی تحلیلی قرن بیستم تمایز قائل می شود که برای درک بهتر از موضوع یک دسته بندی ۵ شکلی در جامعه شناسی تاریخی ارائه گردیده است که بیان می گردد.
۱) جامعه شناسی دایره المعارفی:
گونه ای از جامعه شناسی است که کل تاریخ و زندگی اجتماعی بشر را در بر گرفته و به دنبال استخراج قوانین متقن برای نظم و طبیعت بشری است. نمونه این جامعه شناسی تاریخی، جامعه شناسی آگوست کنت و اسپنسر است.
۲) جامعه شناسی تاریخی تحلیلی:
ضمن اینکه داعیه تعیین ارزشها و تاریخ بشری را ندارد، با بررسی تاریخی جامعه سر کار دارد. این نوع جامعه شناسی به هویت های عینی و فرهنگ بها می دهد. پیشگامان این نوع جامعه شناسی، وبر، تونیس، کارل مانهایم و شلر هستند که در شکل گیری شاخه های جامعه شناسی تاریخی تحلیلی از قبیل جامعه شناسی شناخت و جامعه شناسی فرهنگ موثر بوده اند. این نوع جامعه شناسی به تمدن، فرهنگ و به دولت و حقوق بها می دهد.
۳) جامعه شناسی تاریخی مبتنی بر تضاد (جامعه شناسی تاریخی مارکسیستی):
که این شکل تفکر بیشتر به توالی جامعه بشری بر اثر تغییر شیوه های تولید و تناقض های درونی که منجر به بحران تضادهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی طبقات و انقلابات می گردد، می پردازد.
۴) جامعه شناسی تاریخی اسپنسری:
بر تکامل اجتماعی تاکید دارد و آن را تغییر تدریجی و تراکمی از جامعه ای به جامعه دیگر می داند.
۵) جامعه شناسی تاریخی تفهیمی (وبری):
توبی هاف و ریمون آرون تاکید کرده اند که می توان به گونه ای جامعه شناسی تاریخی قائل شد که نام ماکس وبر را یدک می کشد. به نظر هاف، وبر تاریخ را محدود به قلمرو زندگی فکری و ذهنی نمی دانست، بلکه معتقد بود که تاریخ وسیله ای برای درک منظومه تاریخی جهان خارجی است، آن هم در متن انضمامی که موجب شکل گیری پدیدارهای تاریخی می شود. به اعتقاد وبر گسترش های تاریخی را می توان با ارجاع به «انگیزه ها» و «اهداف» و «نیات کنشگران« تبیین و تفسیر کرد.
به گفته هاف، وبر علاقه خاصی به جامعه شناسی مقایسه ای و مسائل تاریخی داشت و با استفاده از ابزار تحلیلی خود «نمونه آرمانی(type Ibeal)» که می توان آن را ابزاری برای ساختن عناصر واقعیت های تاریخی و اجتماعی در قالب یک مفهوم منطقی دقیق برای تفسیر واقعیت ها دانست، زمینه را برای شکل گیری جامعه شناسی تاریخی تفهمی فراهم کرده است.
اکنون باید به این پرسش جواب داد که نمونه آرمانی(type Ibeal) فرهنگ ملی ایران چیست تا آنرا در دوره های تاریخی بررسی نماییم. یعنی چه چیزی را (عوامل - بنیادها و سازنده ها) هویت ملی ایران بنامیم تا در عرصه های تاریخی بررسی کنیم که آیا این هویت ملی وجود داشته است یا خیر. برای همین منظور ابتدا به بررسی آرای متفکران درباره هویت، هویت ملی و هویت ملی ایران می پردازیم که این متفکران هویت ملی را متشکل از چه اجزایی می دانستند و این اجزا در دوره های مختلف چگونه بوده است.
الف) تعریف مفاهیم:
۱) هویت:
اندیشمندان زیادی به این مقوله پرداخته اند مثلا داور شیخاوندی هویت را «مجموعه ای از علائم، آثار مادی، زیستی، جامعه ای، فرهنگی و روانی که موجب شناسایی فرد از فرد، گروه از گروه یا اهلیتی از اهلیتی دیگر (فرهنگی از فرهنگ دیگر) می شود.» تعریف می کند.
وی احساس هویت را یک مقوله حدثی و شدنی می داند و نه یک مسئله قدیم و ذاتی و درباره هویت از دو کلمه تکون و تکوین استفاده می نماید که غرض از تکون، شدن غیرارادی، غیرآگاهانه و غیربرنامه ای امر اجتماعی- جامعه ای یا فرهنگی است و مراد از تکوین، شدن ارادی و خواسته یا برنامه ای است هدفمند. از منظر دیگر این که: «هویت چارچوبی است پویا که بیشتر شکلی از آگاهی به خود، به جامعه به فرهنگ به تاریخ و به آینده را القا می کند که این چارچوب سرزنده و پویاست»
تعریف دیگر هویت را پاسخگویی آگاهانه هر فرد و قوم یا ملت به پرسش هایی می داند. که از خود دارد. که بوده؟ کجا بوده؟ چه بوده؟ و چه هست؟ به عبارت دیگر متعلق به کدام قوم و نژاد است؟ خاستگاه اصلی و دائمی اش کجاست، دارای چه فرهنگ و تمدنی بوده؟ و چه نقشی در توسعه تمدن جهانی داشته و امروزه صاحب چه جایگاهی است؟ ارزشهای مهم از هویت تاریخی وی کدامند مراد ما از هویت بیشتر تعریف دوم از هویت که بیشتر به خود آگاهی تاکید دارد،معطوف است. چون داشتن یک سلسله عوامل شناساگر به تنهایی کافی نیست بلکه آگاهی داشتن نسبت به این عوامل نیز حائز اهمیت می باشد.
۲) ملت:
بیشتر متفکران به تاسی از تجربه غرب، زمان ایجاد ملت را بعد از افول حاکمیت کلیسا در اروپا و ایجاد گروه های اجتماعی می دانند که آنها عوامل همبستگی شان را نه دین مشترک با همه اروپا بلکه عوامل دیگری چون زبان خاص هر قوم، سرزمین جداگانی و میراث فرهنگی خاص هر گروه اجتماعی بوده است. به تعبیر عده ای زمانی که یک مسیحی فرانسوی یا مسیحی آلمانی به یک آلمانی مسیحی یا فرانسوی مسیحی تبدیل شد ملت شکل گرفته است. این تعریف در خود غرب نیز به شدت مورد انتقاد قرار گرفته است.
تعریف دیگری که سعی می نماید بدون در نظر گرفتن تجربی غرب، تعریفی علمی تر و واقع بینانه تر از ملت ارائه دهد ارنست رنان فرانسوی است که به نظر می رسد معتبرترین تعریف نیز می باشد.
وی معتقد است که: «ملت یک روح است یعنی یک اصل ذهنی/ اخلاقی. دو مقوله ای که در پشت و روی یک سکه هستند، این روح و این اصل ذهنی - اخلاقی را می سازند که شامل:
▪ داشتن میراث غنی
▪ وجود اجماع روز مبنی بر اینکه یک ملت مصمم است که به زندگی مشترک خود ادامه دهد.
یعنی اینکه می خواهد ارزش های میراثی را که به شکل یک کلیت به ارث برده است حیات و تداوم بخشد.» این تعریف سعی نموده است که دو عامل میراث فرهنگی تاریخی و خواسته مردم را به عنوان دو عامل بنیادی «ملت بودن» بیان سازد و به همین دلیل ماهیت مردم سالارانه آن نیز مورد توجه قرار گرفته است.
در ادامه سعی خواهیم کرد با شناختن هویت ملی و هویت ملی ایران به این پرسش جواب دهیم که آیا این مفاهیم در گذشته ایران وجود دارند.
۳) هویت ملی:
هویت ملی را به معنی عبور از هویت های سنتی همچون مذهب، قوم، قبیله به هویت های فراگیرتر است. هویت ملی هویتی است که افراد به جای این که خود را براساس تعلقات قومی- قبیله ای شناسایی کنند برمبنای تعلق به ملتی خاص با جغرافیایی معین و نظام حکومتی معین شناسایی می کنند. هویت ملی باید چنان فراگیر باشد که تعارضی بین هویت اولیه (فردی- قومی) و هویت فراگیر (ملی) ایجاد نکند. طبق این تعریف ویژگی های هویت ملی را می توان به داشتن:
▪ ملتی خاص
▪ جغرافیای میهن
▪ نظام حکومتی معین
خلاصه کرد.
در دیگر تقسیم بندی از هویت، هویت را به ۳ سطح:
▪ فردی
▪ گروهی
▪ هویت ملی تقسیم می نمایند. چنان که ملاحظه می شود نوعی تدرج اعتلایی در این تقسیم بندی به چشم می خورد که از خرد به کلان و کلان تر می گراید. بدین سان، هویت ملی مرکب از مجموعه هویت های محققی است که در طی مراحل متعدد زندگی در «خود(self)» انباشت می کنیم. هویت متاخر الزاما نافی هویت های متقدم نیست.
به طور خلاصه در مورد چیستی هویت ملی می توان این گونه جمع بندی نمود.
▪ احساس و همبستگی ملتی محصول تعمیم ارادی وفامندی و تعلق خاطر به خانه و خانواده، شبکه خویشاوندی، ایل، قبیله و قوم هرگونه ای انتزاعی است.
▪ احساس و همبستگی ملتی تابعی از رشد انسان و جریان پیشرفت در فراشد گذار از همبودی (اجتماع) به جامعه بوده، و محصول تبلیغ/ تربیت مستقیم یا غیر مستقیم و یا پنهان و پیدا می باشد.
▪ احساس و همبستگی ملت تحت تاثیر فرهنگ خرد یا فرهنگ کلان می تواند تضعیف یا تقویت گردد.
▪ در جریان توسعه، دولتی شدن القا، احساس و همبستگی ملتی و انعکاس آن در رسانه های جمعی بار عاطفی نسبت به «خودی» و «دیگران» را می تواند تشدید یا تخفیف داده، در راستای دفاعی یا تهاجمی قرار دهد.
▪ تحرک و تحول مکانی، فرهنگی و جامعه ای میدان محدود هم وندی را تدریجا وسیع تر کرده به هم بودی بزرگتر درون کشوری و برون کشوری وابسته می گرداند، بدون اینکه پیوندهای عاطفی او را با هم بودی خرد بگسلاند. بنابراین القا و انگیزش احساس ملتی نباید موجب گسست یا زایش احساس و همبستگی از هم بودهای اجتماع خرد، قومی، ایلی، و خویشاوندی باشد.
▪ حوادث تاریخی و سیاسی و جامعه ای; نظیر تجاوز بیگانگان، جنگ، شکست و پیروزی رزمی، ورزش و انتخاباتی در تحریک، تقویت و یا تضعیف همبستگی با خودی، برانگیختن احساس کین و خشم بر ضد «غیرخودی» نقش تعیین کننده ای را ایفا می کند.
پژوهشگران دیگر چون حمید احمدی در این باب آورده اند: هویت ملی اصول و بنیادهای مشترک دیرپای مردم یک سرزمین که برگرد آن وحدت پیدا می کنند را نشان می دهد. این بنیان ها اساس همبستگی ملی، وحدت ملی و توسعه اقتصادی- سیاسی در جامعه کنونی اند.
در مورد منشا و مبانی هویت ملی نظرات متعددی وجود دارد که در ادامه در پی آنیم که نظریات مربوط به هویت ملی چون ازلی نگارها، مدرنها و نظریات بینابین را بررسی نماییم.
ب) نظریات هویت ملی و ملت
۱) ازلی انگاری قومی
خصیصه مشترک این نظریات اعتقاد به قدمت و طبیعی بودن ملت هاست. این نظریه سه رویکرد دارد که عبارتست از :
▪ رویکرد طبیعت گرا:
افراطی ترین قرائت ازلی انگاری است که هویت ملی را جزئی طبیعی از آدمیان می داند، درست مثل سخن گفتن یا دیدن. شخص ملیت دارد درست همان گونه که بینی و دو گوش دارد. ملتی که شخص به آن تعلق دارد از پیش تعیین شده و به طور طبیعی معین می باشد. به بیان دیگر شخص در یک ملت متولد می شود درست همان گونه که در خانواده ای متولد می شود. فرانتیسک پالاکی، ایوان مک نیل و نیکولای ایگورا از طرفداران این نظریه اند.
▪ رویکرد زیست شناختی:
با این سوال شروع می شود که چرا در حیوانات اجتماعی اند؟ یعنی چرا همکاری می نمایند؟ فان دن برگ از طرفداران این رویکرد معتقد است که هویت قومی و نژادی تسری یافته اصطلاح قوم که از لحاظ زیستی با آنها ارتباط دارد، می باشد.
▪ رویکرد فرهنگ محور:
این رویکرد بر این باور است که:
- هویت ها یا تعلقات، ازلی و «داده شده»، متقدم، غیرمشتق و مقدم بر همه تجارب و تعاملات هستند.
- احساسات ازلی توصیف ناپذیر و توام با اجبارند. اگر فردی عضو گروه باشد ضرورتا تعلقات خاص آن گروه و رویه های آنها را احساس خواهد کرد.
- ازلی انگاری هویت قومی اساسا مسئله احساس و عاطفه است. شیلر، کلیفورد و گیوتز از معتقدان این رویکردند.
۲) نظریات مدرن
وجه مشترک تمام مطالعات مدرنیستی اعتقاد به نو بودن ملت ها و ناسیونالیسم است. مطابق این نگرش، هر دوی اینها (ملت و ناسیونالیزم) در دو سده اخیر یعنی سرآغاز انقلاب فرانسه ظهور کردند و ثمره فرایندهای مدرنی نظیر سرمایه داری، صنعتی شدن، ظهور دیوانسالاری و دولت دیوانسالار، شهرنشینی و جدانگاری دین از دنیا هستند.
در واقع اینها تنها در جهان مدرن به عنوان ضرورتی اجتماعی درآمدند. یعنی فضایی برای ملت ها و ناسیونالیزم در دوران ماقبل مدرن وجود نداشت. به طور خلاصه ناسیونالیزم مقدم بر ملتهاست و ملتها و دولتها، ناسیونالیزم را نمی سازند بلکه عکس آن صادق است.
گلنر معتقد است که ملت به واسطه قدرتی به وجود می آید که دسترسی یگانه ای به سرزمین های که ادعای حاکمیت بر آنها را دارد، داشته باشد. به اعتقاد آنتونی گیدنز، تمرکز و گسترش اداری سلطه دولت، ثابت شدن مرزها (شناسایی، حدگذاری، مرزبندی و مدیریت مرزها) و نظم بازتابی یک نظام سیاسی قرائتی از ظهور یک ملت- دولت است. از نظر گیدنز ملت بدون دولت مفهوم انتزاعی بیش نخواهد بود. بنابراین باید آنرا همواره به صورت ترکیب «ملت- دولت» بررسی و به کار برد.
وی در تعریف خود از ملت- دولت تعریفی کاملا دولت محور ارائه می کند. «ملت- دولت که در تار و پود پیچیده ای از دولتهای دیگر قرار دارد، مجموعه ای از شکل نهادی حکومت است که انحصار اداری بر سرزمین مرزبندی شده برخوردار است و حاکمیت و حکمرانی آن به واسطه قانون و کنترل مستقیم ابزار خشونت داخلی و خارجی ضمانت اجرایی می یابد.»
نگاه مدرنیستی دیگر به ملت توسط هابز باوم اما با نگرشی متفاوت با گلنر ارائه می شود. نظریه هابز باوم درباره ملت و ناسیونالیزم بخشی از طرح گسترده او برای نگارش تاریخ مدرنیته است. از این رو، ناسیونالیزم را نتیجه طبیعی انقلاب صنعتی و طغیان های سیاسی در قرن اخیر تفسیر می کند.
به رغم هابز باوم ملت ها و ناسیونالیسم فرآورده های «مهندسی اجتماعی» هستند.۲۳ به نظر هابز باوم دوره مابین ۱۸۷۰ تا ۱۹۱۴ را می توان دوره سنت های ابداعی به شمار آورد این دوره همزمان با پیدایش سیاست توده ای است.
ورود بخش هایی از جامعه که تا آن زمان کنار گذاشته شده بود به عرصه سیاست، معضلات بی سابقه ای را برای حکمرانانی پدید آورد که حفظ تبعیت، وفاداری و همکاری اتباعشان را هر روز دشوارتر از دیروز می دیدند.
اتباعی که اینک «شهروند» خوانده می شدند و فعالیت های سیاسی شان دست کم در قالب انتخابات باید مدنظر قرار می گرفت. ابداع سنت اصلی ترین راهبردی بود که نخبگان حاکم برای مقابله با تهدید ناشی از دموکراسی توده ای به آن متوسل شدند.
در نتیجه این جریانات «ناسیونالیزم از طریق کلیسای ملی، خانواده سلطنتی یا دیگر سنت های انسجام بخش جایگزین انسجام اجتماعی دینی گردید یا به عبارتی به ابزار وجود گروهی و دسته جمعی یا دین و دنیا مدار جدید مبدل شد.
۳) ظهور نظریه بینابین اسمیت و نقد اندیشه هابزباوم
اسمیت از سنت های ابداعی هابز باوم انتقاد می کند و مدعی است که اینها بسیار نزدیک به «بازسازی» یا «کشف مجدد» وجوهی از گذشته قومی هستند. وی اشاره می کند که «گرچه گذشته را می توان به شیوه های گوناگون تفسیر و تعبیر کرد اما گذشته ای جز در گذشته جامعه خاص با الگوهای متفاوت حوادث، شخصیت ها و اوضاع و شرایط آن» وجود ندارد. این گذشته همچون مانعی بر سر راه دخل و تصرف نخبگان و بنابراین ابداع سنت است. سنتهای «جدید» تا جایی مقبول توده ها خواهند بود که اثبات شود ذی روح هستند.
اسمیت به طور خاص بر ریشه های ماقبل مدرن ملت های معاصر تمرکز کرده و از تفاسیر مدرنیستی رایج که گذشته را طرد می کنند، فاصله گرفته است. وی رویکرد خود را بر نقد مدرنیسم بنا می کند. نظر اصلی او این است که ملتهای مدرن را نمی توان بدون در نظر گرفتن عناصر قومی از قبل موجود، که فقدان آنها احتمالا مانع مهمی بر سر راه «ملت سازی» بود درک نمود در نتیجه، ظهور ملتهای معاصر را باید در بستر پیشینه قومی شان مطالعه کرد.
این بدان معنی است که: «مبتنی کردن فهم مان از ناسیونالیسم مدرن بر بنیان تاریخی، متضمن مدتهای زمانی قابل ملاحظه ای است تا معلوم شود چه اندازه مضامین و صور آن در ادوار پیشین و از قبل شکل گرفته اند و تا چه حدی ارتباط بین پیوندهای قومی اولیه و احساسات می تواند برقرار شود» ملت از دیدگاه اسمیت اینگونه تعریف می شود: «جمعیت انسانی اسم داری است که در داشتن سرزمین تاریخی، اساطیر مشترک و خاطرات تاریخی، توده مردم، فرهنگ عمومی، اقتصاد مشترک و حقوق و تکالیف مشترک برای همه اعضای، اشتراک داشته باشند.» به نظر اسمیت هویتها و مواریث ماقبل مدرن شالوده بسیاری از ملتهای معاصر را تشکیل می دهند. وی برای چنین جوامعی شش صفت اصلی ذکر می کند.
▪ اسم خاص جمعی
▪ اسطوره اجداد مشترک
▪ خاطرات تاریخی مشترک
▪ یک عنصر متمایز کننده فرهنگ عمومی یا بیش از یک عنصر
▪ اجتماعی با سرزمین مشخص
▪ احساس همبستگی در مورد بخش های مهمی از جمعیت. بیشتر این صفات محتوای فرهنگی و تاریخی و همین طور عنصر ذهنی نیرومندی دارند. اسمیت به عنوان نتیجه گیری بحث ملت معتقد است که هنگام ارزیابی بازگشت پیوندها و جوامع قومی باید بکوشیم تا از دو سر افراطی مباحثه یعنی ازلی انگاری و ابراز انگارانه اجتناب نماییم.
اسمیت در بحث ناسیونالیزم بیان می دارد که این واژه به پنج طریق مختلف به کار گرفته شده است که عبارتند از:
▪ کل فرایند شکل گیری ملتها و حفاظت از آنها
▪ آگاهی از تعلق به یک ملت
▪ زبان و نمادهای یک ملت
▪ یک ایدئولوژی مشتمل بر نظریه فرهنگی ملتها ۵- جنبش سیاسی - اجتماعی برای کسب اهداف ملت و تحقق اراده ملی.
در بین نظریه های بینابین نگرش کسانی چون هوگ استون و واتسون نیز حائز اهمیت است. این دو نظریه پرداز معتقدند که ما دو نوع ملت داریم; ملت های قدیمی و ملتهای جدید. ملتهای قدیمی آنهایی هستند که قبل از صورت بندی آموزه ملی گرایی به هویت ملی و آگاهی ملی دست یافتند و ملتهای جدید آنهایی هستند که دو فرایند را به صورت همزمان پشت سر گذاشته اند. شکل گیری آگاهی ملی و ایجاد جنبش های ملی گرایانه که هر دو فرایند حاصل عملکرد گروه های کوچک نخبگان تحصیلکرده بود; اما فرایند شکل گیری هویت ملی و آگاهی ملی در میان ملتهای قدیمی آرام و مبهم بود. فرایندی خودانگیخته که اراده اقلیتی در آن دخیل نبود و به صورت خودجوش و عمیق تر جریان داشته است.
با بیان نظریات مربوط به ملت و با استفاده از نظریات اسمیت و هوگ استون از منظر جامعه شناسی تاریخی در دورهای تاریخی این مفاهیم را جستجو نماییم.
● مباحث محتوایی
الف) چیستی هویت ملی ایرانی
متفکران بسیاری درباره هویت ملی ایران و اجزای سازنده اش سخن گفته اند. مثلا فرهنگ رجایی هویت ملی ایران را اینگونه تعریف می کند: «آن جنبه از چارچوب فکری یا شکلی از خود آگاهی ملت مورد نظر است که مانند خمیر مایه ای در تاریخ تحول اجتماعی ایران و ایرانیان جریان دارد و به حیات جمعی آنها تداوم و ثبات می بخشد» این ویژگی تناقض نمای هر ملتی است که هم ثبات داشته باشد و هم پویایی. به این معنی که در عین حال که جوامع مرتب متحول می شوند، جنبه هایی از ثبات در فرهنگ آنها هست که این تحول بر گرد آنها می چرخد و اجازه تغییر جامعه یا تبدیل به غیر شدن را به آن نمی دهد.
در این راستا فرهنگ رجایی ویژگیهای فرهنگ ملی ایران را شامل :
▪ ایران
▪ سنت
▪ دین
▪ تجدد
می داند.
ذبیح الله صفا مولف تاریخ ادبیات ایران معتقد است که فرهنگ ایرانی دارای دو مولفه است:
▪ زبان فارسی
▪ نهاد شاهنشاهی.
استاد مرتضی مطهری معتقد است که عوامل متعارف زبان و فرهنگ و سوابق تاریخی و نژادی گر چه در مبادی تکوین یک ملت موثرند ولی نقشی اساسی و همیشگی ندارند. وی هویت را وجود احساس مشترک یا وجدان و شعور جمعی در میان عده ای از انسانهاست که یک واحد سیاسی یا ملت را می سازند. به نظر وی هویت ایرانی دو پایه دارد:
۱) ایرانی بودن
۲) اسلامی بودن.
شاهرخ مسکوب هویت ایرانی را بر دو پایه زبان و تاریخ قرار می دهد و معتقد است که بر اساس این دو عامل است که هویت خود را بنا کرده ایم. حمید احمدی بنیادهای هویت ملی را اینچنین می شمارد:
۱) تاریخ ایران
۲) سرزمین و جغرافیا
۳) میراث و نهاد دولت
۴) میراث فرهنگی ایران
۵) دین و میراث معنوی ایران
۶) جامعه و مردم ایران. که تاکید ایشان به عامل جامعه و مردم ایران رویکرد مدرنتری از مفهوم هویت به شمار می رود و نوعی تعریف متمایز به حساب می آید.
کاتم مبنای ملی گرایی و هویت ملی را بر اساس:
▪ جغرافیا
▪ آگاهی تاریخی ۳
▪ آگاهی فرهنگی
▪ زبان
▪ آگاهی نژادی قرار می دهد.
با یک جمع بندی می توان گفت که عوامل مشخص کننده هویت یک ملت شامل:
نظام فرهنگی مشخص، جغرافیا، حقوق و قواعد بین مردم و مردم و حکومت و زبان و میراث تاریخی می باشد. حال برآنیم تا با بررسی دوره های تاریخی ایران زمان تکوین این هویت ایرانی را پی گیریم. برای این منظور تاریخ ایران را با توجه به ۴ بحران هلنیستی، اعراب، بیابانگردان و غرب تقسیم بندی می نماییم.
دوره اول دوره تکوین ملت و هویت ملی ایران همزمان با تشکیل اولین عوامل هویت بحران ایرانی (ظهور زرتشت، حکومت مادها و هخامنشی ها اندیشه ایرانشهری و شهریاری آرمانی ایرانی
ـ دوره دوم: دوره ملت بدون ملت (حمله اعراب)
ـ دوره سوم: تکاپوی تشکیل دولت از صفاریان به بعد
ـ دوره چهارم: دوره صفویان و تشکیل دولت ملی مستقل
ـ دوره اول: دوره تکوین ملت و هویت ملی
الف) نظام عقیدتی - فرهنگی
آریایی ها از ماورای خراسان بزرگ با دین قدیمی مزدایی که با ظهور زرتشت پیامبر اصلاح شد به ایران آمدند. نظام عقیدتی ایرانیها پس از ظهور زرتشت یک نظام عقیدتی کاملا مجزا و منحصر به فرد گردید. به عقیده دوشن گیمن پیامبر ایرانی بدون کم و کاست و بدون هیچ چون و چرا یک فیلسوف است. این نویسنده ویژگی های اصلی یک فیلسوف اولیه را که عبارتند از بیان آغاز و آفرینش، وحدت هستی، جنگ میان خیر و شر، گریز و انتخاب را می شمارد و نشان می دهد که پژواک این ویژگیها را می توان در افکار و نظریات زرتشت بازیافت.
هر چند «دارمستتر» مدهوشانه از خود می پرسد که «چگونه می توان باور داشت که انسانی در شش قرن پیش از میلاد و به دور از یونان توانسته باشد نظریات خود را در مورد جهان هستی و خداوند با همان زبان فلسفی و با همان سبک مبهم گنوسیک ها و نوافلاطونیان عرضه دارد؟ وی در ادامه بدون ارائه هیچ دلیل علمی نتیجه می گیرد که خطابه های زرتشت تماما جعلی و ساخته و پرداخته مردمانی در هفت یا هشت قرن بعد است که به این پیامبر نسبت داده شده اند.
اما خانم «سیمون پترمان» با انصاف علمی خود می نویسد: «نمی دانم چرا دانشمندان با نوعی وحشت از معرفی زرتشت به عنوان یک فیلسوف ولو فیلسوف کم مقدار ابا دارند. در حالی که اگر تنها یک دیانت روحانی و فلسفی در دنیا وجود داشته باشد، دیانت اوست. چرا از قبول این واقعیت خودداری می شود؟ علت قدمت زیاد آن است؟ همه چیز بیش از تصور ما قدیمی است به خصوص فلسفه.»
ب) نظام سیاسی ایرانشهری و اندیشه فره ایزدی
در ایران باستان و در گذشته بسیار دور، باور بر این بود که فرمانروایی که دادگستری و عدل پرور باشد و بتواند قوم یا ملت خود را خوشبخت و مرفه نگاه دارد، مظهر قومیت، ملیت و قلمرو تحت حاکمیت قوم یا ملت خود است. مظهر این باور فره ایزدی بود که همواره درکنار فرمانروا قرار داشته است. ولی زمانی که فرمانروا از مسیر عدل و انصاف دور می شد این فره، از وی دور می گشت و از اریکه قدرت سقوط می کرد. در تاریخ اساطیر ایران زمانی که جمشید پس از سالها حکومت توام با فرهی و عدل و داد، گرفتار نخوت شد فره از وی برگشت و همین طور بر ضحاک نیز همین اتفاق افتاد.
هانری کربن معتقد است که تداوم اندیشه ایرانشهری در گذار به دوره اسلامی عامل اصلی در تداوم تاریخی (هویتی) و فرهنگی ایران زمین به حساب می آمد.
در زمان هخامنشیان در ایجاد مرزهای مشخص، سیستم حقوقی و پولی، تعریف مشخص «خود» و «دیگری» (ایران و انیران) و بنیان هویت فرهنگی و زبانی مشترک، تلاش کردید، که عاملانی موثر در تکوین هویت ایرانی بودند.
● ظهور بحران اول (هلنیستی)
یونانی ها با تصرف ایران می خواستند جغرافیا، فرهنگ، تمدن و ملیت ایرانی و هر چه تحت لوای نام ماد و هخامنشی بود از بین ببرند. یونانی ها ایران را گرفتند و نود سال بر ایران حکومت کردند و فرهنگ هلنی (یونانی) را با خود به همراه آوردند. شدیدا در ایران شروع به فرهنگ سازی کردند و به گفته اسکندر خواستار تغییر زبان و فرهنگ ایران بودند. زبان یونانی را در شهرهای بزرگ رواج دادند، دیوان های دولتی به زبان یونانی برگشتند و حتی در صدد تغییر یافت جمعیت ایران نیز بودند. رنه گرسه معتقد است که اسکندر نه تنها تمدن یونانی را به ایران نیاورد بلکه خود را وارث جانشینان داریوش وخشایارشاه خواند و شکل و شمایل ایرانی به خود گرفت.
اشکانیان با شکست سلوکیان اقدامات گسترده ای را برای احیای هویت ایرانی انجام دادند هر چند عناصری از شکل حکومتی آنها را گرفتند.
۱) زنده کردن شکل پادشاهی ایرانشهری با فره ایزدی
۲) گسترش زبان پهلوی اشکانی
۳) حذف کلمه «فیلوهلن« از روی سکه ها
۴) هنر بازگشت به خویشتن که در ساخت هنر و معماری و همچنین در نقوش سکه ها هنر و معماری و سکه ها نوعی هنر می بینیم که هنر بازگشت را نشان می دهد.
با رسمی شدن دین زرتشتی در زمان ساسانیان، آنها خود را وامدار و ادامه دهنده فرهنگ و تمدن هخامنشی می دانستند. اردشیر بابکان در کارنامه اردشیر می گوید «من از نوادگان دارای دارایان هستم» یعنی خودش را به هخامنشی منتسب می کند و می گوید که زمانی که سلوکی ها در سلوکیه و شوش و انطاکیه و... مشغول ریشه کنی فرهنگ ایرانی بودند ما در فارس یکی از پاسدارهای فرهنگ و هویت ایرانی بودیم و حکومت از آن ماست.
نویسنده : دکتر صادق جوکار
منبع : روزنامه مردم سالاری