یکشنبه, ۲۴ تیر, ۱۴۰۳ / 14 July, 2024
مجله ویستا


کابوس را روایت می کنم


کابوس را روایت می کنم
این روزها بررسی روایت و شیوه های روایتگری از دایره یک بحث کوتاه و تحلیل یک اثر فراتر رفته است.بحث درباره چگونگی روایت یک اثر خواه در نمایشنامه،فیلمنامه ،رمان و حتی برخی اشعار شاعران وارد حوزه های فلسفی و روانشناختی شده است که می تواند نشانگر اهمیت این موضوع باشد.اینکه آیا نویسنده خودآگاه معیارهای روایت را به بازی می گیرد یا این که ناخودآگاه کلیتی پدید می آید که بعد ها تأویل پذیر می شود خود بحثی گسترده است که در این گفتار جای نمی گیرد.اما هرچقدر هم رعایت اصول مدون علمی ناخودآگاه باشد دسته بندی و جمع آوری آنها در طول تاریخ هنر به معیاری تبدیل شده برای سنجش سره از ناسره در یک اثر هنری.روایت همگام با تحولات هنر در اعصار مختلف زیستگاه های متفاوتی داشته است.برخی از این زیستگاه ها امروزبا یکدیگر همنشینی پیدا کرده و برخی هم یکدیگر را نقض می کنند.برای مثال روزی بر مبنای یک روایت کلی و بر اساس علت و معلول هایی که در یک داستان پدیدار می گشت تماشاگربه بازشناسی جهان هستی درون اثر می نشست ،اما روایت های مدرن امروزین به دلیل پیچیدگی های ذهن بشر در هر ایستگاه به شما اجازه می دهد به قضاوت بنشینید و در نهایت با کنار هم قرار دادن نه یک فرضیه که فرضیه های متفاوت به نسبی بودن قضاوت دست یابید.
نمایش افرا یا روز می گذرد اثر بهرام بیضایی متنی چند لایه دارد که به طور حتم به هر پژوهشگر و تحلیلگری این فرصت را می دهد که از پنجره ای خاص به بررسی آن بنشیند.اما آنچه در مرحله نخست توجه مخاطب را به خود جلب می کند شیوه های روایتگری بیضایی در این نمایش است.نظریه های مختلف روایت در یک کار ادبی را می توان مطرح کرد که بیضایی آنها را به میان می آورد و برای هدف خود از آنها سود می جوید.این کنکاش از همان همزیستی و همنشینی حکایت می کند که در مقدمه آمد.
تعدادی شبح در تاریکی رو به روی یک فرد نشسته اند.نویسنده آنها را احضار می کند.نویسنده کنار می رود و ما به این ترتیب وارد جهان متن می شویم.بودن و نبودن نویسنده در همین بدو کار مارا با دو نظریه متفاوت رو به رو می کند.در شکل فعلی گویا قرار است که ما از زاویه دید نویسنده با اثر همراه شویم. یعنی داستان پیش از این خلق شده و ما شاهد روایتگری از سلسله حوادثی هستیم که یکبار در ذهن نویسنده رخ داده و حالا برای ما باز روایت می شوند.بنابراین دنیای اثر کاملاً ذهنی(سوبژکتیو) است. پس دریچه قضاوت ما نه شخصی که از منظر نویسنده شکل گرفته است.اما این نکته در شروع کار شکلی دیگر هم به خود می گیرد. پس زمینه صحنه کاملاً تاریک است.تنها آوانسن در نور است.نویسنده پشت به مخاطب پیش به سوی شخصیت هایش قرارگرفته است.بنابراین نویسنده هم برای ما روایت نمی کند.بلکه فرآیند روایت در حال شکل گیری است.پس احتمالاً در این لحظه تنها یک تم وجود دارد.شخصیت ها باید این تم را گسترش دهند و از درون زندگی طبیعی و درون متنی خود به باز زایی اثر برسند.این نگاه کمی دست ما را برای تحلیل هم باز می گذارد.
زیرا چون نویسنده در ابتدای کار به شکل جزیی معرفی نمی شود و ما دنیای ذهنی او را نمی شناسیم احتمالاً با مشکلاتی رو به رو می شدیم.می توانستیم یک فرضیه را هم این چنین بنا کنیم که نویسنده درون صحنه خود بیضایی است و از دریچه نگاه و شناختی که از وی داریم داستان را جلو ببریم.اما این نگاه دارای ابهاماتی است.بالزاک نویسنده فرانسوی شخصیت های یک اثر هنری را به سه دسته تقسیم می کند:
۱) شخصیت (های) بازیگر(ان)،
۲) راوی
۳) نویسنده.
پل استر نویسنده آمریکایی نیز درباره این فرضیه بالزاک می گوید: نکته ای در رمان ها وجود دارد که توجه مرا بسیار به خود جلب می کند.اسمی را روی جلد کتاب می بینیم که خوب طبعاً اسم نویسنده است.اما کتاب را که باز می کنیم صدایی که در آن صحبت می کند صدای نویسنده نیست، صدای راوی است.این صدا به چه کسی تعلق دارد اگر این صدا صدای نگارنده به عنوان یک انسان نیست بنابراین صدای خالق اثر است و این یعنی خلاقیت.بنابراین دو شخصیت در این جا وجود دارد.
اگر راوی را به این ترتیب از نویسنده جدا کنیم مسیر تحلیل روایت به مسیری دیگر می افتد که آن را پی می گیریم.این نگاه به ما کمک می کند که از درون خود متن اثر به شکل داستان راه پیدا کنیم و پیش فرض های احتمالی را کنار بگذاریم.
همانگونه که آمد بخشی از نمایش بازتاب گسترش یک تم در قالب داستانی است که نویسنده ای به بیان آن نشسته است.شخصیت های رو به تماشاگر-نویسنده واقعه ای را بازگو می کنند.این می تواند یک گزارش باشد یا یک اعتراف.این شیوه بیانی برای بعضی شخصیت ها حالت اعتراف دارد و برای بعضی دیگر گزارش.شیوه بیانی بازیگران و حتی جملاتی که برای آنها نوشته شده کاملاً متفاوت است.برخی اوقات جملات که غالباً مونولوگ هستند با شده بیان می شود. همانند زمانی که چلمن میرزا با آقای ارزیاب سخن می گوید.اما در زمانی دیگر در گفته هایی همانند دوچرخه ساز و یا آقای ارزیاب شکل گزارش گونه به خود می گیرد. یعنی بیشتر توصیفی است و از احساسات گرایی در آن پرهیز می شود.در مورد شخصیت افرا این دو موقعیت در زمان های بسیاری با یکدیگر تلفیق می شوند.با این توجه داستان در قالب برخی از این مونولوگ ها در شکل پیرنگی خود پیش می رود و در بعد دیگر مکثی کرده و به تماشاگر این اجازه را می دهد تا دست به قضاوت بزند.بنابراین گاه ما با یک نظام سیستمی در روایت برخورد می کنیم که روایتی کلاسیک اما با شکست زمان را باز می گوید و در شکلی دیگر برای اثبات موضوع نگره هایی غیرروایی نیز به داستان افزوده می شوند.یکی از آن سیستم های غیرروایی که بیضایی در راستای تثبیت شخصیت اصلی خود در موقعیتی که در آن قرار گرفته سود می جوید، سیستم خطابه ای است.
در این شیوه شخصیت درباره موضوعی با تماشاگر سخن می گوید.او سعی دارد تماشاگر را در مورد مسئله ای به اقناع برساند.شکل و ساختار خطابه ای در شکل محدود تر خود به فرم مقوله ای می رسد و در ابعاد گسترده ترش فرم انتزاعی.در این شیوه به سه طریق می توان موضوع مورد نظر را برای مخاطب تبیین کرد.
▪ اول استدلال های معطوف به منبع.
▪ دوم استدلال های معطوف به موضوع
▪ سوم استدلال های معطوف به بیننده.
بیضایی در تبیین داستان خود و زندگی افرا و نقب زدن به درون دیگر شخصیت ها از دو شیوه استدلالی بهره می گیرد.
استدلال های معطوف به منبع:بازیگران به قدری در جایگاه خود استوار هستند و نویسنده به تماشاگرش اجازه می دهد در بخش هایی از داستان از شخصیت ها پیش بیفتد.این شیوه ما را با روایتگری نامحدود مواجه می کند.اگر تنها قرار بود بپذیریم که نویسنده ای در حال باز آفرینی صرف یک داستان است و ما تنها از زاویه روایتگری سوبژکتیو با او همراه هستیم این مسئله می توانست محل اشکال باشد.چون اگر تنها قرار بود ما با نویسنده و گام به گام در جهان متن حرکت کنیم باید روایتگری ما محدود می بود.اما ما در جهان خارج از متن می دانیم افرا بی گناه است و آقای ارزیاب و سرکار پاسبان در تلاش هستند تا آن را در جهان متن به اثبات رسانند.بنابراین خود موضوع می تواند برای ما اثبات کننده باشد.اینجاست که شیوه حماسی بیان دیالوگ ها در کارهای بیضایی به کمک او می آید.شخصیت ها با تزلزل سخن نمی گویند.چلمن میرزا نیز که به لحاظ شخصیتی قادر نیستیم به صحت گفته هایش اعتماد کنیم زمانی لب به سخن می گشاید که فردی همانند ارزیاب گفته های او را تصدیق می کند.حتی شازده خانم هم که در جایگاهی به حق سخن می گوید کمی با بالا و پایین کردن تن صدا و خارج شدن از یک مدار ثابت گفتاری این مفر را برای تماشاگر باقی می گذارد که گویا در حال کتمان واقعیت است.به شیوه بازی مرضیه برومند دقت کرده و آن را با دیگر شخصیت ها مقایسه کنید.کدام شخصیت را بیشتر شبیه به او می یابید.مگر نه اینکه در طراحی های بازی ها بازی حسن پور شیرازی که در نقش فروشگاه دار ظاهر شده به او نزدیک تر است.تمام رفتار های آنها حتی زمانی که برای دیگران دروغ نمی گویند آغشته به نوعی ریا است. ریایی که با حرکات دست و چون روباه سرک کشیدن به اطراف خود را می نماید.
دیگر منبعی که در فرم خطابه ای بیضایی از آن استفاده می کند استدلال های معطوف به بیننده است.در اینجاست که جلو افتادن شخصیت از متن اصلی کارساز می شود.طرز تلقی تماشاگر از متن به کمک او می آید و به او کمک می کند تا موقعیت دشوار افرا را بیشتر و بهتر دریابد.
ما در نمایش «افرا» با شکست زمان رو به رو هستیم.گاهی کارگردان داستان را متوقف کرده،آن را به عقب باز می گرداند و آن را از زاویه ای دیگر برای ما باز می گوید.در این حالت برخی اوقات زمان فیزیکی در هم شکسته می شود و تماشاگر در قالب زمان روانی داستان را پیگیری می نماید.چلمن میرزا می گوید مادرم را دیدم که از آینه عبور کرد و ما آینه ای کدر را می بینیم که توسط صحنه یاران از پیش چشم ما عبور می کنند.آنچه مسلم است آینه قادر به حرکت کردن نیست و ما در این زمان نه با پیرنگ داستان که با ذهنیت های چلمن میرزا همراه شده ایم.می توان این ایراد را به نمایش گرفت که چنین حرکتی لحن نمایش را دچار چندگانگی می کند.اما پاسخش را هم می توان داد که بیضایی در این نمایش ما را در ابتدا به درون ذهن یک نویسنده برده و برای ذهنیت های دوم مجبور است که دست به تصویر سازی بزند.در اینجا اگرچه زمان فیزیکی بدل به نمایشی می شود اما در نهایت به استدلال های بیننده کمکی شایان می نماید.به یاد بیاوریم فیلم شاید وقتی دیگر ساخته سینمایی این کارگردان را که در آنجا هم برای تبیین موقعیت روانشناختی بازیگر زن بحران زده فیلم زمان فیزیکی را به زمان روانی تبدیل می کرد.همانند فصلی که شخصیت در مطب دکتر روانشناس گویی به دالانی پرتاب می شود که او را محدود و محدود تر می کند.دیگر نشانه های صحنه نیز براین باور صحه می گذارند.به طور مثال شیوه نورپردازی کار در این راستاست.در انتها که افرا از زندان آزاد می شود و در فاصله ای تا با در منزل قرار می گیرد.رشته ای نور بر زمین تابانده می شود که نشانگر مسافت است.
این راه طولانی در ذهنیت افرا شکل می گیرد و ماهیتی بیرونی و نمایشی پیدا می کند.طولانی بودن این مسافت در ذهن افراست.یا زمانیکه دوچرخه ساز از رفت و آمد در محل می گوید و ما می بینیم که افرا در نوری افقی و رشته ای از این سوی صحنه به سوی دیگر می رود.بازهم در مضیقه بودن او را می بینیم.یا در صحنه ای که خود افرا رو به ما روایت می کند و او را در نوری مستطیل می بینیم این بار زمان و دریچه ذهنی نویسنده بر شخصیت حائل آمده و در نهایت هر جا که افرا در نور قرار می گیرد نشانه هایی از محدودیت او را شاهد هستیم.
نویسنده نمایش از آنجایی که بیش از درگیر موقعیت جغرافیایی شخصیت ها بودن بیشتر بر جایگاه روانی آنها تمرکز دارد، عناصر و اشیای صحنه در مینیمال ترین شکل خود ظاهر می شوند.تابلوی مغازه ها، منزل و... تنها با نمادهایی شکل می گیرند که بینابین صحنه پردازی مجازی و حقیقی اند.تماشاگر باید بخش عمده ای از فضا را در ذهن بسازد.یا در برخی از صحنه ها نور جای این فضاسازی را می گیرد.نورهایی رشته رشته و باریک که در منزل شازده به چشم می خورند و نه تنها این موقعیت را از منزل افرا و مادرش جدا می کنند که سبب نوعی وهم درفضا نیز می شوند.
در پایان هم که نویسنده تصمیم می گیرد خود پا در داستان بگذارد.ما باروایت عینی (اوبژکتیو )رو به رو می شویم.نویسنده تصمیم خود را برای داستانش گرفته که آن را چگونه به پایان برساند.اینجا نویسنده خود را از بیننده جدا می کند.حالا ما می مانیم و نتیجه گیری نهایی که به نوعی به خودمان واگذار شده است.یا یکی از دو پایان نویسنده را می پذیریم و یا اینکه همه چیز را وا می نهیم و به دنبال پایانی دیگر می گردیم.
فارغ از بحث روایت که نمایشی همچون افرا پیش روی ما قرار می دهد مختصر اشاره ای به میزانسن های مدوری که بیضایی با الهام از نمایش های شرقی با خود می آورد نیز خالی از لطف نیست.ما در نمایش افرا با شخصیت هایی سرگشته رو به رو هستیم که نه می توانند با دیگران ارتباط برقرار کنند و نه در جایگاه بایسته خود واقع شوند.موقعیت ها به نوعی کاذب اند.میزانسن های دایره ای که در اکثر صحنه ها برای آنها در نظر گرفته شده هم آنها را از یکدیگر دور می کند و هم موقعیت ثابتی را برای شان در نظر نمی گیرد. تنها ما در یک زمان با همگرایی رو به رو می شویم و آن فصلی است که همه به افرا حمله می کنند و او را با تهمت در میان می گیرند و هو می کنندش.در غیر این صحنه همگرایی صحنه ای میان شخصیت ها حاصل نمی شود و در عمده چینش ها آنها را دور از یکدیگر می بینیم.
بازی بازیگران هم که خود مطلبی مفصل را طلب می کند در این نمایش چشمگیر است.اگرچه وسعت سالن کمی در بیان آنها را دچار زحمت می کند.مرضیه برومند،حسن پور شیرازی،افشین هاشمی بهترین بازی های خود را در این نمایش ارائه داده اند.
افرا به این ترتیب پیش روی تماشاگران کابوس خود را روایت می کند.کابوسی که با تماشاگر می ماند و این راز ماندگاری روایت تأویل پذیر است.
رامتین شهبازی
منبع : روزنامه ایران