سه شنبه, ۱ خرداد, ۱۴۰۳ / 21 May, 2024
مجله ویستا

آناندا کنتیش کوماراسوامی


آناندا کنتیش کوماراسوامی
آناندا كنتیش كوماراسوامی ۲۲ اگوست ۱۸۷۷ در سیلان متولد شد. پدرش، سرموتو كوماراسوامی، از یك خانواده متشخص سیلانی بود. او اولین آسیایی‏ای بود كه از جانب پادشاه انگلستان لقب شوالیه (سر) گرفت و اولین هندویی بود كه به جامعه وكلای مدافع انگلستان راه یافت. سرموتو در ۱۸۷۶ با زنی انگلیسی به نام الیزابت كلی بیبی ازدواج كرد. آناندا تنها فرزند آنان بود. سرموتو در ۱۸۷۹ اندكی پیش از آنكه بتواند به انگلستان برود و به همسر و فرزندش كه سال گذشته به آنجا رفته بودند بپیوندد، درگذشت.
آناندا را مادرش در انگلستان بزرگ كرد. در سن دوازده‏سالگی به كالج وایكلیف در استون هاوس در گلوسستر رفت و بیش از شش سال در آنجا ماند. تحصیلاتش را تا ورود به دانشگاه لندن ادامه داد و از آنجا لیسانس علوم با رتبه اول در زمین‏شناسی و گیاه‏شناسی گرفت. سال‌های ۱۹۰۳ و ۱۹۰۶ را در سیلان گذراند و اولین نقشه‏برداری‌هایش را از معادن آن كشور به انجام رساند. طی این نقشه‏برداری، كانی جدیدی كشف كرد كه آن را ثورینیت نامید. در طول این سفر و با دیدن آثار صنعت‌گرایی غربی بر هنر و صنایع دستی بومی و بنابراین بر زندگی مردم بود كه علاقه به ارتباط میان دین، فلسفه، كار، هنر و صنایع دستی در او بیدار شد.
تا آنجا كه می‏دانیم، سال‌های ۱۹۰۶ تا ۱۹۱۶ را بیشتر در هند و انگلستان سپری كرد. بخشی از فعالیت‌هایش در هند فعالیت‌های سیاسی در نهضت ملی‏گرایی بود. در ۱۹۱۰ به سیر و سیاحت گسترده‏ای در شمال هند دست زد و مقدار معتنابهی نقاشی و تصویر جمع‏آوری كرد كه بعدها همین‌ها، اساس مجموعه هنر آسیایی در موزه بوستن شدند. طی سال‌های ۱۹۰۶ تا ۱۹۱۶ در انگلستان، در میان دوستان و آشنایانش بسیاری از چهره‏های پیشرو آن دوره دیده می‏شوند، از جمله: دبلیو.بی. ییتز، اریك گیل، ویلیام روتنشتاین، ای. جی. پنتی و سی. آر. اشبی كه از او چاپخانه‏ای را، كه ویلیام موریس كتاب‌های نشر كلمسكات را در آن چاپ كرده بود، خریداری كرد. در این چاپخانه كوماراسوامی شخصا ناظر بر طرح و چاپ اولین اثر عمده‏اش هنر سینهالی در قرون وسطی، (۱۹۰۸) بود.
در سال ۱۹۱۷ كوماراسوامی به امریكا رفت تا مسئولیت‏ حفاظت آثار هنری هند در موزه هنرهای زیبای بوستن را به عهده گیرد. سی سال آخر عمرش را در بوستن ماند و منحصرا زندگی یك عالم و سخنران را در پیش گرفت.
پخته‏ترین آثارش در این دوره به انجام رسید. او در خانه‏اش در نیدهام ماساچوست در هفتم سپتامبر ۱۹۴۷ اندكی پس از هفتادمین سالگرد تولدش درگذشت.
از این سی سالی كه كاملا وقف مطالعه و نوشتن شد، بیست‏سال آخر كه همراه با كار خستگی‏ناپذیر بود پربارترین سال‌های عمرش بود. علی‏رغم تلاش‌های بسیار هیچ كتابشناسی كامل و دقیقی از آثارش وجود ندارد.
فهم دستاوردهای كوماراسوامی بناچار با فهم دستاوردهای رنه گنون مربوط می‌شود. كوماراسوامی منكر هر نظری بود كه كارش را كاری پیشگویانه می‏دانست، اما مسلما مقدر بود كه او و گنون یادآور غرب به اصول اولیه باشند، به قول خودش كه می‏توانست درباره گنون هم صادق باشد «به روشی كه می‏توان آن را نادیده گرفت، اما نمی‏توان رد كرد». در واقع، كوماراسوامی یكی از متفكران بزرگ دوره جدید قلمداد شده است. كلمه تفكر را در اینجا به معنای انس داشتن با اصول اولیه، كه معنای درست این كلمه است، ‏به كار می‏بریم.
كوماراسوامی و گنون در جهانی متولد شدند كه تقریبا فهم اولیه امر مقدس را فراموش كرده بود. در پایان قرن نوزدهم، و در نتیجه انواع پیچیده‏ای از تحولات فزاینده، از جمله مكتب اصالت تسمیه در اواخر قرون وسطی، مكتب اصالت انسان در دوره رنسانس، ظهور مكتب اصالت عقل، ظهور علم مادی عمل‏گرا و مفاهیمی همچون تكامل و پیشرفت غرب در واقع از ساختار مسیحی سنتی‏اش فراتر رفته بود. گرچه نداهایی به مخالفت ‏با این گرایش به دنیوی كردن تمام عیار بلند شده بود، ویلیام بلیك، تامس تیلور و مانند آنها در عین حال، در آغاز این قرن به طور كلی در یك ماده‏گرایی خودنمایانه و از خودراضی محبوس شده بود كه در آن، امور مقدس، حقیقی و زیبا به عنوان اصول اولیه دیگر جزء لاینفك زندگی فكری، روحی و عملی انسان غربی نبودند.
نتیجه چهار قرن تحول این چنینی، اوضاع و احوالی بود كه در آن، دین كه اكنون دیگر چندان چیزی بیش از تعهدی عاطفی نسبت ‏به مجموعه‏ای از احكام اخلاقی نبود، با طرز نگرش مخالف ناسازگار و انعطاف‏ناپذیری مواجه شد؛ با علم به پدیدارها كه به عالم ماده كاملا وفادار است. در این اوضاع و احوال و در غیاب هرگونه توسل معنوی یا فكری به امر مطلق یا اصل برین، نسبی‏گرایی تسلط كامل داشت. و از آنجا كه نمی‏توان این اوضاع و احوال را معلول صرف توالی علل مادی دانست، یعنی معلول چیزی كه باید آن را قانون جبران جهانی بدانیم، این اوضاع و احوال در زمانی مناسب پیش آمد تا موجب دعوت به بازگشت ‏به نظم به ارزیابی مجددی از همه ارزش‌ها برحسب اصول اولیه شود.
بیان سهم رنه‏گنون در این دعوت به نظم را به دكتر مارتین لینگز می‏سپاریم، اما در مورد كوماراسوامی، در اصل، این واقعیت كه وی به چشم دید كه در سال‌های آغاز این قرن، در هند و سیلان، آسیایی‏ها نسبت‏ به زوال سه هزار سال میراث فرهنگی‏شان در مقابل سلطه‏طلبی دنیوی بی‏تفاوت بودند، او را برانگیخت تا در این كار سهمی داشته باشد.
كوماراسوامی در جوانی در انگلستان مقدار معتنابهی از هنر و صنایع دستی آن محیط را فراگرفته بود. او بیش از دیگران ویلیام موریس را تحسین می‏كرد؛ هم كارهای دستی‏اش را و هم نوشته‏هایش را كه تعصب ضد صنعتی داشتند. بنابراین، كم و بیش طبیعی بود كه كوماراسوامی كار خود را با هنر و صنایع دستی آغاز كند، تا با دین و فلسفه، و به علاوه، هنر را نه بیان نگرشی محدود به زندگی یك بخش خاص زیباشناسانه زندگی، بلكه بخشی از بیان واقعیت و بیان سرشت‏ حیات بشری به طور كلی ببیند. در هنر و صنایع دستی هند بود كه كوماراسوامی مطالعه‏اش را درباره الگوهای رمزی و اسطوره‏ای، كه شالوده آثار هنری سنتی را می‏سازند، آغاز كرد. در اینجا می‏توانست‏ شروع به بیان این نكته كند كه چگونه هنر، در بافت معمولی كار و زندگی بشری، همچون بازتاب متنوع اصول ثابت است؛ مانند گونه‏های بسیار پرشمار معرفت و وجود معنوی. و آنجا كه هنر، علم به چگونگی ساخته شدن اشیاست، آثار هنری تكیه‏گاه محسوسی برای تامل درباره آن واقعیات درونی‏ای هستند كه انسان را قادر به درك حقایقی می‏كنند كه مربوط به سرشت راستین و هدف نهایی او هستند.
كوماراسوامی در این ردیابی به موقع الگوی اسطوره‏ای و صور رمزی، روندی را آغاز می‏كند كه در بقیه كارهایی كه تا پایان عمرش انجام می‏دهد، با وضوح خیره‏كننده‏ای به ارائه آن ادامه می‏دهد. یعنی این كه واژگان بیرونی صور در آثار هنری بیان ظاهری حكمتی محجوب یا مخفی است و این كه، در اصل، این حكمت در همه ادیان بزرگ، مشترك است. این مطالعات به موقع در شمایل‏نگاری در زمینه دو طرز نگرش مربوط به هم اتفاق افتاد كه در آن زمان مانند اكنون رواج داشت، و او از آنها بیزار بود: یكی، روش مطالعه هنر از دیدگاهی بود كه كمابیش از اشارات عمیق‏تر فلسفی و دینی مضامین آن غافل بود. و دیگری، طرز نگرش هنر برای هنر بود كه در آن، هنر چنان مورد مطالعه قرار می‏گرفت كه گویی صرفا سرگرمی‏ای عالمانه است كه با اصطلاحات منحصرا زیباشناسانه اجرا می‏شود. آنچه او در صدد مقابله با آن بود این باور بود كه كسی بتواند معانی دلبخواهانه ذهنی را در هنر بخواند، به جای آن كه بكوشد تا معانی حقیقی‏شان را آن گونه كه در عین حال از لحاظ معنوی و عملی به انسان مربوطند، درك كند. او نوشت:
باید بپذیریم كه بخش اعظم آنچه در گروه‌های هنرهای زیبا در دانشگاه‌های ما آموخته می‏شود، همه روان‏شناسی‏های هنر، همه پیچیدگی‌های زیباشناسی متجددانه، فقط درازه‏گویی‏اند، فقط نوعی دفاعند كه بر سر راه فهم ما از تمامیت هنر می‏ایستد؛ و در عین حال، از لحاظ شمایل‏نگاری درست و از لحاظ عملی مفیدند، كه روزگاری در بازار یا نزد هر هنرمند خوبی یافت می‏شد، و در حالی كه لفاظی‌ای كه در فكر چیزی جز حقیقت نیست، قاعده و روش فنون عقلی است، زیباشناسی ما چیزی جز یك لفاظی خلاف واقع، و تملقی درباره ضعف بشری نیست كه به وسیله آن فقط هنرهایی را می‏توانیم توجیه كنیم كه هیچ فایده‏ای جز خوشایند بودن ندارند.
همین «لفاظی‏ای كه در فكر چیزی جز حقیقت نیست‏» و این «فنون عقلی‏» بود كه از این پس می‏بایست كوماراسوامی را تا پایان زندگی‏اش كاملا مجذوب خود می‏كرد؛ زندگی‏ای كه در نشان دادن این نكته گذشت كه چگونه این امور بیان سنت‏اند. این اندیشه سنت است كه اكنون باید بدان بازگردیم.
این وظیفه مقدر گنون و كوماراسوامی بود كه مفهوم معتبر سنت را به آن بازگردانند. گنون این كار را عمدتا از راه توضیح آموزه‏های مابعدالطبیعی براساس ودانته انجام داد، و كوماراسوامی عمدتا از طریق نشان دادن این كه چگونه چنین آموزه‏هایی در مضامین صور خیال آثار هنری متجسم می‏شوند. به تعبیر دقیق‏تر، كوماراسوامی دیر، و در نتیجه مطالعه آثار گنون در حدود ۱۹۳۰، به اندیشه سنت رسید. در نتیجه، تا آن زمان مطالعاتش بر روی محتوای رمزی و اسطوره‏ای هنر مطالعه روی وسیله‏ای بود كه به مدد آن سنت در یك بافت دینی معین فعال می‏شود.
از این راه كه دین را انكشاف امر قدسی بر انسان، و سنت را ادامه انتقال این بصیرت مقدس در زندگی روحانی، نفسانی و عملی انسان بدانیم، به بهترین وجه می‏توانیم بفهمیم كه سنت چیست. هنگامی كه كوماراسوامی از جامعه سنتی یا از دیدگاه طبیعی در باب هنر سخن می‏گوید، جامعه‏ای را در نظر دارد كه مبنا و هدفش، آن اصول اولیه معرفت و وجود است كه بالمآل ریشه در امر قدسی دارند. یعنی اصل متعالی آن امر یگانه، [همان] معیار نهایی حقیقت، در همه افكار و اعمال انسانی است. در این مورد هیچ دلیلی بر صدق یا كذب نمی‏توان داشت. همان گونه كه او نوشت:
سنت، به تمامی، وسایلی را كه ما را مستعد تجربه مطلق می‏كند، پیش می‏نهد. هركس كه مایل به كاربرد این وسایل نیست، در موقعیتی نیست كه منكر آن شود كه رویه پیشنهادی، طبق ادعا، می‏تواند به اصلی بینجامد كه دقیقا چیزی نیست و در جایی نیست، و در عین حال سرچشمه همه چیز در همه جاست. آنچه ناسازگارترین امر با مكتب اصالت تسمیه است، این واقعیت است كه با مفروض گرفتن امكان تجربه مطلق، هیچ برهان عقلانی‏ای نمی‏توان در كلاس ارائه كرد، و هیچ ضبط و مهار تجربی‌ای ممكن نیست.
كوماراسوامی در اینجا، و در قطعات مشابه، نمی‏گوید كه سنت از دین به هر صورتی فراتر می‏رود. همه آثارش خلاف آن را اثبات می‏كند؛ این كه سنت مربوط به حفظ چیزی است كه لب دین است و لذا بر این اساس وابسته به دین است. از این رو سنت، به وسیع‏ترین معنا، زبان روح مطلق است و از آنجا كه هر دینی خطابش به بخش‌هایی از نوع بشر در زمان‌ها و مكان‌های مختلف، و مطابق با اوضاع و احوال مختلف است، سنت از لهجه‏های بسیاری ساخته شده كه زبان جهانی را می‏سازند. این زبان جهانی روح مطلق را، كه به لحاظ تصدیق یك اصل برین و مطلق، امری یكپارچه است، فلسفه جاودان خوانده‏اند. این موهبت عظیم به كوماراسوامی داده شد كه این فلسفه را با آثاری سرشار از دقیق‏ترین تحقیقات بصراحت ‏بیان كند؛ تحقیقاتی كه روشنفكران متجدد را با اسلحه خودشان مورد اعتراض قرار می‏دهد. همان گونه كه مارتین لینگز نوشته است:
گویا همان طور است كه او (كوماراسوامی) گفته بود؛ شما در جست‌وجوی تحقیقات بوده‏اید ولاغیر. اما بیایید آن را داشته باشیم، بگذارید این تحقیقات همان امر واقعی، از حیث كمال و عمق، باشد، نه صرفا یك دانش جزئی سطحی.به عبارت دیگر، دانش كوماراسوامی، به این منظور نیست كه سنت را صرفا تاریخ عقایدی قلمداد كند كه انسان‌ها یكی پس از دیگری، در زمان‌ها و مكان‌های مختلف، بدان اعتقاد داشته‏اند. سنت ‏بسی بیش از این است. سنت نمایانگر «مابعدالطبیعه یا علم جامع ناظر به اصول اولیه و سرشت ‏حقیقی واقعیت است‏». از این نظر، سنت ارائه‏كننده برهان یا بصیرتی كافی و وافی نسبت‏ به واقعیت است؛ حال آن كه دینی كه سنت ‏به آن مربوط است، راهی است ‏برای تحقیق در مورد این بصیرت در تجربه واقعی. افلاطون وقتی با حیرت توضیح‏ناپذیر از هستی مواجه شد، فكر كرد بهترین كار برای تبیین هستی این است كه محتمل‌الوقوع‏ترین داستان را درباره آن جعل كنیم. كوماراسوامی، در پاسخ به آلدوس هاكسلی كه پرسید چرا فكر می‏كند سنت همان حقیقت است، گفت: زیرا «معقولیت آن كه سبب اعتبارش می‏شود، بیش از هر جای دیگری امور را تبیین می‏كند».
حقیقت ‏بنیادین و ابدی مجموعه اصول و آموزه‏هایی كه فلسفه جاودان (حكمت ‏خالده) نامیده می‏شوند، آن گونه كه كوماراسوامی می‏گوید، «هر شكلی كه به خود بگیرد همواره و همه جا یكی است‏». به قول آگوستین، كه غالبا كوماراسوامی آن را نقل می‏كند، این آموزه‏ها فلسفه «حكمتی هستند كه ساخته نشده است، همان است كه بوده و تا ابد خواهد بود». هر چیزی كه مخلوق است معقول است. یعنی به وسیله این حكمت الهی یا لوگوس آگاه می‏شود. و این لوگوس (در اصطلاح مسیحیت، مسیح، ابن، همان لوگوس است.) نماینده معقول همه مخلوقات است.
در این صورت، آموزه‏های حكمت جاودان، اصول اولیه فلسفه‏ای درباره خدای متعال، خلقت و انسان است. به عبارت دیگر، این آموزه‏ها گزارشی از آن ذات واحد و گذرش به كثرات یا بازتاب‌هایش در كثرات و سپس بازگشت امور كثیر به وحدتی متعالی است. این اصل برین همان هوهویت عدم و همه سلسله مراتب وجود در ذات الهی است. این خدا یك ذات و دو سرشت دارد كه با هم كل واقعیت یعنی واحد و كثرات خالق و مخلوق را می‏سازند، كه از آن، دو امر متقابل زاییده می‏شوند كه سرشت وجود ما را معین می‏كنند. این اصل برین به عنوان ذات متعالی سوژه نهایی در تجربه هستی هم هست. یگانه كردن این ابژه نهایی و سوژه نهایی، و تحقق حالت آگاهی غیرمتمایز كه در آن عالم و معلوم متحدند، هدف نهایی و كمال انسان است. این معرفت ‏به خدا و دیدن اوست تا آنجا كه انسان‌ها اصلا قادرند چنین ادعایی بكنند.
از آموزه اصل برین به عنوان سرچشمه الهی همه چیز، باید به لازمه طبیعی آن، یعنی آموزه خلقت، خدا در كثرت، برسیم. این آموزه لوگوس به عنوان عقل الهی در قلب همه امور مخلوق است. زیرا بنا به تعریف، هیچ چیز نمی‏تواند خارج و فراتر از ذات واحد باشد، وگرنه او ذات واحد نمی‏بود. در تحلیل نهایی، در بن هر چیز، چیزی «متفاوت با» یا «خارج از» واقعیت مطلق الهی وجود ندارد. این لوگوس است كه تناظر مشابه میان سلسله مراتب روحانی و محسوس هستی را ممكن می‏سازد. بدون این تناظر، این دو نظام هستی، گویی، در جهان‌های جداگانه، كه همیشه از هم جدایند، جای دارند. به علاوه، آموزه لوگوس مستلزم این است كه ما جهان را تجلی خدا ببینیم. به تعبیر مشهور بلیك، كه كوماراسوامی غالبا آن را نقل می‏كند:
دیدن جهانی در دانه‏ای شن
و آسمانی در گلی وحشی
نامتناهی را در كف دست‏ خود گرفتن
و ابدیت را در لحظه‏ای
كوماراسوامی این اصول موضوعه را همچون همه مراجع معتبری كه از آنان نقل قول می‏كند، همیشه بی‏چون و چرا درست می‏انگارد. این اصول فراتر از بحث عقلی و دلیل تجربی‏اند، هم از لحاظ آنچه باطنا تایید می‏كنند و هم از لحاظ آنچه ظاهرا اظهار می‏كنند. آنها كل تحلیل توضیحی كوماراسوامی را، هم به عنوان نقطه شروع و هم به عنوان جهت‏گیری مستمر، تضمین می‏كنند. این اصول همان طور كه درستند، ما را ملزم می‏كنند به این كه، به تعبیر تعریف مسیحیان از ایمان، «به قضیه‏ای معتبر تسلیم شویم‏». زیرا همان گونه كه كوماراسوامی می‏گوید:
باید باور داشت تا فهمید، و فهمید تا باور داشت. اما این‌ها افعال نفسانی متعاقب نیستند، بلكه افعال نفسانی مقارن همند. به عبارت دیگر، معرفت ‏به چیزی كه اراده از آن راضی نیست، یا محبت ‏به چیزی كه شناخته نشده است، نمی‏تواند وجود داشته باشد.
غالبا به اندازه كافی فهم نشده است كه در دنیای متجدد، دین بدنام است، زیرا غالبا چیزی بیش از التزامی از سر احساسات به مجموعه‏ای از باورها، كه از هر دانش واقعی كه بتوان به آن نام «معرفت‏» داد، یعنی مبتنی بر واقعیات ابدی باشد جدا شده‏اند، نیست؛ گویا باور باید در غیاب یك وارسی عقلانی از سر بصیرت عمل كند. كوماراسوامی، با تكرار آنچه مراجع مورد وثوقش گفته‏اند، همواره بر اهمیت نیاز به معرفت ‏برای باور داشتن، و باور داشتن برای معرفت داشتن تاكید كرده است، تا از آن موقعیتی كه هراكلیت از آن سخن می‏گفت، ‏بپرهیزد: «بیشتر آنچه جنبه الوهی دارد از طریق بی‏ایمانی از شناخت می‏گریزد.» (قطعه‏۸۶) كه می‏توان این سخنان كوماراسوامی را بدان افزود:
اگر مسیحیت ناموفق است، فقط بدین دلیل است كه جنبه‏های عقلانی‏اش پنهان گشته، و بیشتر یك نظام اخلاقی شده، تا آموزه‏ای كه از آن، همه دستورالعمل‌های دیگر را می‏توان و باید استخراج كرد. برخی از مواعظ مایستر اكهارت، برای یك جماعت متجدد متوسط، كه توقع آموزه ندارند، و فقط انتظار دارند كه به آنان بگویند چگونه رفتار كنند، بدشواری قابل فهم است.
بنابراین، برای این كه آنچه تا اینجا گفته شد تلخیص گردد، می‏توان الگوی نخستین ذیل را به عنوان الگویی كه مبنای همه وجود و سعی انسان است اجمالا ارائه كرد، هرچند كه این الگو ممكن است‏ به حكم گرفتاری ما در اوضاع و احوال مشروط و امكانی، طور دیگری ظاهر شود.
جهان صیرورت، یعنی جهان امور مخلوق جلوه یا تجلی ظاهری خداست؛ خدایی كه در جریان كثیر شدن، یگانگی ذاتی خود را قربانی می‏كند تا شناخته شود. انسان از این حیث كه به جهان مخلوق تعلق دارد، «غیر» از خداست. اما از این حیث كه در ذات واحد سهیم است، به صورت خدا آفریده شده است. به عنوان صورت خدا فراخوانده شده تا خدا را از طریق عمل به عنوان «بازتاباننده‏» آگاهی خدا (چنین اصطلاحاتی آشكارا تمثیلی‏اند) بشناسد. یعنی او، به خاطر خداگونه بودنش، از خدا حكایت می‏كند، آن هم از این راه كه بازتاب معكوس آن قربانی نخستین است. به عبارت دیگر، او باید كثرت را قربانی كند تا وحدت نخستین را دریابد و بدان بازگردد. به قول كوماراسوامی:
قربانی‏ای كه در این جهان انجام می‏شود، محاكاتی شعائری از آن چیزی است كه خدایان در آغاز انجام داده‏اند... (این قربانی) بازتاب اسطوره است، اما مانند همه بازتاب‌ها آن را وارونه می‏سازد. آنچه روند تولید و تقسیم بوده است اكنون روند دوباره‏زایی و تركیب می‏‌شود.
در این قطعه «در آغاز» (در اصل، یا در الوهیت) به معنای در اصل اولیه است. قربانی، كه تجزیه خداست، انجام می‏شود تا امكانات نهفته در جوهر الهی را آزاد كند. از طریق این تولید و تقسیم ذات یگانه، این همه جهان آفریده شده‏اند، وگرنه، هیچ جهانی چه روحانی و چه محسوس وجود نمی‏داشت.
اما آنچه تجزیه می‏شود، باید به یاد آورده شود: كه به یاد آوردن به معنای افلاطونی تذكر است. برای آن كه بشریت‌مان را به آن نمونه نخستین الهی‏اش بازگردانیم، یك صكشتنش یا صنفیش نسبت ‏به آن بخش از ما كه «غیر» از خداست، همان خود روان‏تنی، به عنوان یك قربانی لازم است. سخنان مسیح را در شام آخر به یاد آورید: «این كار را به یاد من بكنید».
لذا همان گونه كه كوماراسوامی نتیجه می‏گیرد:
این مفهوم از قربانی به عنوان عملی بی‏وقفه و خلاصه وظیفه انسان در سلسله‏ای از متون، تكمیل می‏شود كه در آنها همه كاركردهای زندگی فعالانه، حتی همین تنفس، خوردن، آشامیدن و شوخی كردنمان، تفسیر شعایری می‏شوند و مرگ چیزی جز پالایش نهایی نیست. و سرانجام این همان صراه عملش معروف بهگودگیتاست، كه در آن انجام وظیفه شخصی كه، بدون انگیزه‏های خودخواهانه، توسط سرشت ‏خود فرد تعیین می‏شود، همان راه كمال است.
در این قطعه، «متون‏» مورد نظر كوماراسوامی متون هندو و بودایی‏اند. اما یكی از مضامین مكرر در آثار او نشان دادن این است كه این تفسیر اساسا می‏تواند در مورد متون افلاطونی، هرمسی و مسیحی نیز به كار رود. مثلا، كتاب حكمت [سلیمان] در كتاب مقدس با اشاره به كسانی كه، با عمل به وظیفه‏شان، از حوزه صیرورتی كه حیات گذر است، برای دستیابی به سهمشان از كمال، عبور می‏كنند می‏گوید: «آنان تار و پود جهان را حفظ می‏كنند و عبادتشان در كار روزانه دستی‏شان است.»
منبع : موسسه گفتگوی ادیان