پادکست را اینجا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی
وارد که شدیم، مردی میانسال که الهی هر جا هست، خدایش سلامت بدارد، با روی خندان و گشاده از ما استقبال کرد و خبر خوشی داد و روزمان را ساخت؛ اینکه خود عزتالله خان هم آن روز آنجا بود و در طبقه دوم، در کافهای که نوه عزیزش گلنوش میچرخاند، نشسته بود.
ما را میگویی، نفهمیدیم پلهها را چهطوری دوتا یکی رفتیم بالا.
صدای استاد را زودتر از دیدن روی ماهش شنیدیم.
پشت یکی از میزهای چوبی نشسته بود و دو سه نفر هم کنارش، با گوش جان، شنونده خاطره تعریف کردنش بودند.
آرام و بیصدا گوشهای خزیدیم، قهوهای سفارش دادیم و سرتاپا گوش شدیم.
«آره، مهین تجدد آدمحسابی بود، مادر همین نهال خانم تجدد. این مهین خانم یه چند تا پیس با ما کار کرد؛ یعنی اون نوشت، من و علی نصیریان کار کردیم. بیشترش را خودم کارگردانی کردم. یکیش هم که خیلی گل کرد، نمایش «کنار جاده» بود که از تلویزیون پخش شد. خودم توش بازی کردم.»
عزتالله خان وقتی داشت این خاطره را تعریف میکرد، ۹۰ سالگیاش را تازه جشن گرفته بود. اما انگاری حرف از نمایش و بازی که میشد، آن هم یادش میرفت. هیجان زیاد واسش خوبیت نداشت. برای همین، به این جای حرفهایش که رسید، به سرفه افتاد.
گلنوش خانم و همراهان، از سر نگرانی، بهش غر زدند که: «تو را به خدا، رعایت حال و احوالتان را بکنید.»
اما همین را که گفتند، لجبازی بچه سنگلج گل کرد. پاشد از جایش؛ حالا میلش کشیده بود یک تکه از نمایش را بازی کند. …



































































