معبد هزارتو جایی نیست که در آن راه را گم میکنیم، بلکه از قضا امکانی است که هر راه را به راه دیگری باز میکند. یک در به اتاق میرسد، اتاق به خانه، خانه به محله، محله به کارگاه، کارگاه به یک روایت و روایت به تاریخی کهن که همان زندگی بومی مردمان این سرزمین است و هنوز جریان دارد. در چنین سیستمی، هیچ تجربهای پایان یک مسیر نیست. هر تجربه دری است به تجربهای دیگر.
ساختن چنین هزارتویی، هنر صاحب بومگردی است. او باید بتواند مخاطب بسازد، روایت خلق کند، ظرفیت تحمل خانه و بوم را بهدرستی محاسبه کند، اقتصاد متنوع ایجاد کند، با دیگر فعالان این حوزه شبکه بسازد و از فناوری برای دیدن و فهمیدن بهتر جهان پیرامون استفاده کند؛ اما این شش مرحله زمانی معنا پیدا میکنند که به یکدیگر متصل شوند و جهانی بسازند که مهمان بتواند در آن قدم بزند و هر بار اتفاق تازهای را کشف کند.
ممکن است مهمان برای خوردن یک غذای محلی وارد بومگردی شود؛ اما غذا او را به گندم، باغ، آب و کشاورزی ببرد. آب او را به قنات برساند، قنات به روایت داستانهای مردمان آن دیار و روایت به زندگی خانوادههایی که هنوز در آن منطقه زندگی میکنند. ممکن است یک اتاق ساده دری به معماری خانه باز کند، معماری دری به اقلیم، اقلیم دری به شیوه زندگی و شیوه زندگی دری به پرسشی درباره اینکه ما امروز چگونه زندگی میکنیم.
در اینجا بومگردی دیگر مجموعهای از خدمات نیست؛ به یک معبد تبدیل میشود. مهمان وارد یک هزارتوی معنا میشود و آرامآرام متوجه میشود که چیزهایی را میبیند که پیش از آن نمیدید؛ نان دیگر فقط نان نیست، آب فقط آب نیست، دیوار فقط دیوار نیست… حتی سکوت نیز معنایی دارد. این شاید مهمترین کاری باشد که یک بومگردی میتواند با مخاطب خود انجام دهد؛ تغییر دادن کیفیت نگاه او به جهان. …



































































































































































