تشدید تنشهای نظامی در ماههای اخیر در سراسر آسیای غربی، یک توهم خطرناک و دیرپا را در هم شکسته است: این باور که میتوان ثبات را با استقرار پایگاههای نظامی خارجی و خرید تسلیحات پیشرفته به دست آورد، یا میتوان کشورهای مستقل را از طریق جنگ اقتصادی و حملات هوایی به تسلیم واداشت. توهم خطرناک دیگری نیز در میان بسیاری از بازیگران اروپایی و منطقهای همچنان پابرجا بوده است: اینکه ایران را میتوان از سوی ایالات متحده و شرکای آن در اروپا و منطقه، در چرخهای دائمی از امنیتیسازی، انزوای دیپلماتیک، خفهسازی اقتصادی و تجاوز مستقیم نظامی گرفتار کرد، در حالی که خود آنان از پیامدهای این وضعیت مصون بمانند و در آرامش، به جشن گرفتن و پیگیری توسعه اقتصادی و رفاه خود ادامه دهند.
تحولات اخیر منطقه بهروشنی نشان داده، هیچ کشوری نمیتواند در شنهای روانِ بیثباتی تحمیل شده بر کشور همسایه خود، واحهای امن و شکوفا بنا کند.
زمان آن رسیده است که واقعیت پذیرفته شود. دههها فشار حداکثری و حملات نظامی نتوانستهاند تابآوری ایران را از میان ببرند یا پیشرفتهای فناورانه آن را محو کنند. مهمتر از آن، این تجربه نشان داده که رویکردهای حاصلجمع صفر در سیاست بینالملل، ناگزیر به نتایج حاصلجمع منفی میانجامند. امنیت و توسعه پایدار، واقعیتهایی بههمپیوسته و جمعی هستند. ناامنی و پویشهای ضدامنیتی را نمیتوان بهسادگی در مرزهای یک کشور محصور کرد؛ این پویشها ناگزیر از مرزها عبور میکنند، همانگونه که تحولات اخیر منطقه بهروشنی نشان داده، هیچ کشوری نمیتواند در شنهای روانِ بیثباتی تحمیل شده بر کشور همسایه خود، واحهای امن و شکوفا بنا کند. برای رهایی از این چرخه پایانناپذیر بحران، به یک تغییر پارادایم نیاز داریم؛ تغییری که زبان فرسوده اجبار را با معماری بومیِ امنیت جمعی جایگزین کند. مقاومت مردم در برابر محاصره و جنگ اقتصادی …



































































































































































