دو عکس، دفترچه و کاغذ نشانی آنجا بودند. کنارشان کلید باریکی بود که مادرش سال ها پیش به او داده بود.
سحر عکس گروهی را برداشت. مادرش، فرهاد، کامران و علی کنار هم ایستاده بودند. علی در آن عکس هفده ساله بود و او ده سال داشت. تصویر متعلق به پاییز ۱۳۶۹ بود؛ سی و شش سال پیش.
انگشتش را کنار صورت علی گذاشت. حالا که می دانست آن نوجوان شوهرش است، شباهت را واضح تر می دید. اما شناختن چهره، خاطره ای همراه خودش نیاورده بود. هنوز صدای او، شکل حضورش و آن روز را به روشنی به یاد نمی آورد.
گوشی اش لرزید. پیام علی بود:
- برگه ها رو پیدا کردم. عکس همه صفحه ها رو می فرستم. بلیت هم گرفتم. عصر می رسم شیراز.
چند تصویر پشت سر هم آمد. سحر آنها را باز کرد. کپی ها کم رنگ بودند. روی یکی از برگه ها نام یونس خوانده می شد، اما بخش دیگری از صفحه در سایه دستگاه کپی افتاده بود. گوشه بالای برگه هم بریده شده بود. مهر و امضایی پایین آن دیده می شد که در تصویر واضح نبود.
سحر نوشت:
- اصل همین کپی ها رو هم بیار.
علی جواب داد:
- حتما.
سحر عکس ها را ذخیره کرد. فعلا از روی آنها نتیجه ای نمی گرفت. نه خواندن چند کلمه پراکنده کافی بود و نه توضیح کسی که برگه را سال ها پیش به علی داده بود.
شماره مهین خانم را از کامران گرفت و تماس گرفت. زن با صدایی آرام جواب داد.
- من سحرم. کامران گفت ممکنه امروز خدمتتون برسم.
- بله دخترم. گفته بود. تا ظهر خونه ام.
- ساعت نه مناسبه؟
- بیا.
سحر نشانی را خواند تا مطمئن شود درست نوشته است. زن تأیید کرد و گفت:
- پلاک در افتاده. بین بیست و پنج و بیست و نه است. در سبز.
سحر گوشی را کنار گذاشت. این بار پیش از بیرون رفتن، نشانی را برای ناهید نفرستاد؛ هنوز در زندگی او خواهری به این نام حضور نداشت. به دخترش پیام داد که برای دیدن یکی از آشناهای قدیمی مادر بیرون می رود و بعد با او تماس می گیرد. …





















































































![اعای ترامپ: ناتو و اروپا در قبال ایران «بسیار ناامیدکننده» بودهاند / ناتو نمیخواست در تنگه [هرمز] به ما کمک کند، با اینکه ما هیچ نفتی از این تنگه دریافت نمیکنیم / ما همه مینها را از بین بردیم؛ دیگر هیچ مینی آنجا وجود ندارد](/news/u/2026-09-12/asrkhabar-0of4k.jpg)











































