با خودش گفت: «اینجا محل قتل نیست.» همین جمله، نخستین گره پرونده را ساخت. نادری حالا باید جواب یک سؤال را پیدا میکرد: کامران کجا کشته شده بود؟ و سؤال مهمتر چه کسی جسد را به این خیابان آورده بود؟
چند ساعت بعد هویت مقتول مشخص شد. کامران، جوانی با سابقه چند درگیری و نزاع. کارآگاه نادری برای پیدا کردن قاتل، تصمیم گرفت آخرین ساعات زندگی کامران را بازسازی کند. او سراغ خانواده مقتول رفت. خانواده گفتند کامران روز حادثه قرار بوده یکی از دوستانش به نام امیر را ببیند. نام امیر در دفترچه کارآگاه نادری ثبت شد. نادری هنوز نمیدانست امیر قاتل است یا فقط آخرین کسی که مقتول را دیده است، امیر را پیدا کردند.
کارآگاه نادری مقابل او نشست و پرسید: «آخرین بار کامران را چه زمانی دیدی؟»
امیر جواب داد: «چند ساعت قبل از حادثه.»
نادری به چهره او خیره شد.
جواب کوتاه بود، بیش از اندازه کوتاه.
کارآگاه نادری هنوز نمیخواست براساس حدس کسی را متهم کند. به همین دلیل سراغ دوربینهای مداربسته رفت.
نادری ساعتها تصاویر خیابانهای اطراف را بررسی کرد. تصویرها یکی پس از دیگری روی صفحه ظاهر میشدند تا اینکه ناگهان دستش را روی تصویر گذاشت. یک خودرو. نادری تصویر را بزرگ کرد. پلاک مشخص شد. خودرو متعلق به امیر بود، اما تصویر بعدی برای کارآگاه نادری مهمتر بود. امیر از خودرو پیاده شد. مرد دیگری هم همراه او بود. صندوق عقب باز شد و جسد کامران از خودرو بیرون آورده شد. نادری به تصویر خیره ماند. معمای اول حل شده بود. امیر در انتقال جسد نقش داشت، اما هنوز یک سؤال مهم وجود داشت: مرد دوم چه کسی بود؟
کارآگاه نادری امیر را دوباره احضار کرد. این بار تصویر دوربین را مقابلش گذاشت. امیر چند ثانیه به عکس نگاه کرد. بعد گفت: «من قاتل نیستم.»
نادری گفت: «من نگفتم قاتلی.» …





























































































































