عشق، حافظهای که نمیتوان به آن اعتماد کرد!
آدمی گذشته را به یاد نمیآورد، آن را دوباره میسازد. هر خاطره، بخشی از حقیقت و بخشی از نگاه امروز ماست. از همین منظر، «عشق و فراموشی» را میتوان روایتی درباره حافظه دانست اما حافظهای که بیش از آنکه حافظ گذشته باشد، سازنده هویت است. پرسش اساسی رمان شاید این نباشد که «چه چیزی فراموش شده؟» شاید این باشد: از آنچه فراموش کردهایم، چه چیزی هنوز در ما باقی مانده است؟ و این پرسش، رمان را از یک روایت صرفاً عاشقانه دور میکند. عشق در اینجا فقط رابطهای میان دو انسان نیست، تجربهای است که پس از پایان نیز به زندگی خود ادامه میدهد، در شکل یک خاطره، یک فقدان، یک عادت یا حتی زخمی که دیگر صاحبش را به یاد نمیآورد.
شاعر در هوای رمان
شمس لنگرودی پیش از آنکه رماننویس باشد، شاعری است با جهان زبانی و عاطفی شناختهشده و طبیعی است که این پیشینه در نثر او نیز حضور داشته باشد. زبان «عشق و فراموشی» از همین سرمایه میآید: زبانی نرم، عاطفی و گاه شاعرانه و لطیف که میکوشد از امر روزمره، معنایی فراتر استخراج کند.
اما همینجا مهمترین پرسش انتقادی کتاب شکل میگیرد: آیا شاعرانگی همیشه به سود رمان است؟ پاسخ الزاماً مثبت نیست.
شعر میتواند در یک تصویر متوقف شود، رمان باید تصویر را به حرکت درآورد. شعر میتواند با یک حس به پایان … …






























































































































