فردریک کبیر نماد استراتژی و فلسفه ای است که می توان آن را «عقلانیت و روشنگری پراگماتیستی» نامید. او یک فیلسوف و روشنفکر بزرگ بود و تخصص زیادی در کلام، فلسفه، اخلاق و مباحث عقلانی داشت. در نوجوانی دوست داشت از دربار پروس فرار کرده و به فرانسه برود و در آنجا خود را وقف فلسفه کند اما پدرش او را دستگیر کرد، همسفر او را که دوست عزیزی برای او بود، جلوی چشم فردریک گردن زد و شاهزاده جوان را هم به یک قلعه فرستاد و زندانی کرد. فردریک در محبس به سرنوشت خود فکر کرد. او متوجه شد که به عنوان شاهزاده نمی تواند زندگی آزادانه و روشنفکرانه ای داشته باشد. به همین دلیل، تصمیم گرفت خود را وقت پروس کند و به جای زندگی فلسفی یک زندگی نظامی / سیاسی با چاشنی حکمت داشته باشد.
درسی که فردریک از کودکی خود گرفت آرام آرام به «روشنگری پراگماتیستی» تبدیل شد. او به خوبی متوجه بود که نمی تواند دنیا را تغییر دهد و باید دست از ایده های دور و دراز فلسفی بردارد. او فهمیده بود که در کشور آشفته، خشن و بی نظم و قانون پروس نمی تواند «دموکراسی مطلق» ایجاد کند. ایجاد یک ملت آزاد و رها در خاک پروس ممکن نبود. او فهمید که تنها راه ایجاد نظم در پروس «اقتدار» است؛ اقتداری که البته با چاشنی حکمت، تساهل و انصاف همراه بود. خشن اما منصف، مقتدر اما اهل تساهل
فردریک کبیر آمیزه ای از رفتارهای به ظاهر متناقض بود. او نظمی آهنین در کشور خود به وجود آورد؛ نظمی که ما را به یاد ارتش می اندازد. به همین دلیل، بسیاری ملت پروس در عصر فردریک را «ملت – ارتش» نامیده اند. مجازات خاطیان تنبیه ارتشی بود. فردریک فراریان از جنگ را اعدام می کرد، با دزدها و سارق ها رفتاری خشن داشت، شورشیان را گردن می زد یا تبعید می کرد و به طور کلی، نظمی آهنین بر کشور کوچک خود حکمفرما کرده بود. …























































