یا یک کارمندِ متخصص، با بیست سال سابقه، با همۀ آن رتبهها و سمتها و پیشرفتهایِ حرفهای، امروز معادل پنجاه دلار کمتر از اولین حقوقِ ماهِ اولِ کارش میگیرد؟ این را چه کسی باید باور کند؟ او پس از سفر با هواپیما و در شهر مقصد، تغییرات را متوجه میشود و ما در مبدا؛ بی آن که سفر کنیم یا سوار هواپیما شده باشیم شاهد عجیبترین تغییراتیم. اودر مقصد، نگرانِ روسریِ زنان است، اما ما در مبدأ، سرخورده «توسری . »
آقای نیکزاد، از همان روزِ مدیرکلی در اردبیل تا امروز که انواع پست ها و سمت ها را گرفتهاید و تحوبل دادهاید، حساب کنید با اعداد و ارقام چه کردهاید. با پول ملی چه کردهاید. طبقهی متوسط را ببینید که چگونه روزبهروز فقیرتر شد. یارانهای که میدهیم، که هیچ، کالابرگش هم حالا به نیمکیلو چایِ خشک نمیارزد. و این فقر و این فقیرتر شدن، چنان تلخ است که گاه به کفر میکشد؛ حجاب که در برابرِ آن، هیچ است. باید سری مانده باشد که به روسری هم برسیم
آقای نیکزاد، اگر درد را خوب میشناختید، میفهمیدید که درد، در روسری نیست؛ درد در «سر» است. باید سری مانده باشد که به روسری هم برسیم. منِ شهروند ابتدا باید بودنم و نفس کشیدنم و ارزش داشتنم برایم مسجل باشد که بعدش به چیزهای دیگر برسم. …

















































































