خانم کمالی یکی از این چند نفر است که حالا مقابلم توی حسینیه جماران نشسته است؛ حسینیه ای که حدود یک دهه رهبری این کشور را عهده دار بوده است؛ حسینیه ای که اشک ها و لبخندهای رزمندگان بسیاری را نظاره کرده است؛ حسینیه ای که روزگاری خانواده های شهدا برای دیدن امام در آن لحظه ها را شمارش می کردند و امروز مهمان خانواده هایی است که از حضرت روح الله فقط نامش را شنیده اند و مرامش را. این ها آنقدر جوانند که سال ها بعد از رحلت آن پیر و مراد به دنیا آمده اند و حالا شده اند مادر و پدر شهید و خانم کمالی یکی از آنهاست. او هم مادر شهید است و هم خواهر شهید و در کنارش مدال مادر جانباز بودن را هم به سینه آویزان کرده است. دختر کوچولویش زهرا شهید شده و پسرش هم هنوز آثار جراحت های مدرسه روی دست و صورتش جا خوش کرده اند و اینطور که پیداست قصد ماندن دارند نه رفتن.
خانم کمالی خیلی خوشحال از اینکه امروز توانسته پایش را به حسینیه ای بگذارد که روزی روزگاری امام آن بالا توی بالکن می نشسته و برای یک ملت سخنرانی می کرده. خوشحال است و می گوید: «فکر نمی کردم امام در یک همچین جای کوچکی بوده باشند. چنین تصوری نداشتم.»
من دلم می خواست چند کلامی درباره خدیجه کمالی از زبان مادرش بشنوم اما بغضِ جاخوشکرده ته گلویش به او اجازه حرف زدن نمی دهد و قرار است خواهر از او بگوید: «خدیجه ۲۹ سالش بود. معلم قرآن شش پایه بود. بیست جزء قران حفظ بود و داشت ادامه میداد که حافظ کل قران بشه که شهید شد.» …































































