قیمت طلا امروز




 سیمین دانشور

 سایت ایران آرت / ۴ روز قبل / ۱۴۰۵/۰۵/۲۴

روزگار غریبی ست لیلی/ سهراب سپهری، احمد شاملو، کاوه، جلال،سیمین، صادق هدایت ، روزی که پیرزن را روی هیزم ها گذاشتند و تنها زن زیبا از نگاه ابراهیم گلستان

لیلی گفت: «من قبل از مرگ کاوه زمانی که به هند رفتم، تغییر کرده بودم. قبل از سفر برای خداحافظی پیش پدر و مادرم رفتم. سهراب سپهری مهمانشان بود. سهراب که فهمیده بود به هند می‌روم گفت: هر جا می‌روی برو ولی بنارس را یادت نرود.گفتم : چشم ... نزدیک گنگ که شدیم دیدم پیرمرد و پیرزن‌هایی با لباس سفید روی پله‌ها نشسته بودند. تعجب کردم و پرسیدم اینها منتظر کشتی هستند؟ کجا می‌خواهند بروند؟ راهنما خندید و گفت: نه اینها منتظر مرگ هستند. خیلی تعجب کردم، خیلی. گفتم یعنی چه؟! گفت یعنی همین. پیرزنی روی پله افتاد، او را نشان داد و گفت مُرد، به همین راحتی.
 روزگار غریبی ست لیلی/ سهراب سپهری، احمد شاملو، کاوه، جلال،سیمین، صادق هدایت ، روزی که پیرزن را روی هیزم ها گذاشتند و تنها زن زیبا از نگاه ابراهیم گلستان
لیلی گفت: «من قبل از مرگ کاوه زمانی که به هند رفتم، تغییر کرده بودم. قبل از سفر برای خداحافظی پیش پدر و مادرم رفتم. سهراب سپهری مهمانشان بود. سهراب که فهمیده بود به هند می‌روم گفت: هر جا می‌روی برو ولی بنارس را یادت نرود.گفتم : چشم ... نزدیک گنگ که شدیم دیدم پیرمرد و پیرزن‌هایی با لباس سفید روی پله‌ها نشسته بودند. تعجب کردم و پرسیدم اینها منتظر کشتی هستند؟ کجا می‌خواهند بروند؟ راهنما خندید و گفت: نه اینها منتظر مرگ هستند. خیلی تعجب کردم، خیلی. گفتم یعنی چه؟! گفت یعنی همین. پیرزنی روی پله افتاد، او را نشان داد و گفت مُرد، به همین راحتی.

ایران آرت : احمد غلامی ، سردبیر روزنامه شرق پنجم مرداد متن " روایت ی متفاوت از گفت‌وگو با لیلی گلستان" با تیتر " روزگار غریبی است لیلی" را منتشر کرده است که نسخه کامل آن را بازنشر می کنیم:

چه رازی در مرگ نهفته است که تا دیروز از کنار آدمی می‌گذشتیم به سلامی یا لبخندی یا سر تکان‌دادنی، اما امروز که او را مُرده نام نهاده‌اند این‌چنین اضطراب‌آلود دیگران را کنار می‌زنیم تا برای آخرین بار از صورتش رونمایی کنیم، تا در ذهنمان ثبت شود.

لیلی گفت: «خبر مرگ کاوه را که آوردند می‌خواستند کسی برود شناسایی‌اش کند. من طاقتش را نداشتم. مانی رفت و برگشت و گفت: صورتش را دیدم. خودِ کاوه بود». آرام شدم. تجسم صورتش، که خوابیده بود آرامشی به وجود پرالتهابم داد…

 شیما (بهره‌مند) گفت: «رضا سیدحسینی چند بار سراغت را گرفت، شاید این آخرین باری باشد که او را می‌بینی». گفتم: «نمی‌توانم». طاقت دیدن پیرمرد را نداشتم. اما با اصرار او ناچار شدم بروم پیش پیرمرد. روی تختی توی هال دراز کشیده بود. 

گفتم: «چطورید آقا؟» گفت: «خوب… خوبم. فقط نمی‌توانم کتاب بخوانم» و اشک در چشمانم حلقه زد. چه رازی نهفته است در این خواندن. خواندن. اِقرأ! محمد (ص) در غار حرا خوابیده که ندا می‌آید برخیز ای شولا به سر کشیده. و محمد هراسان برمی‌خیزد. ندا می‌آید: «یا ایها المدثر…»؛ «اِقرأ باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق، اِقرأ و ربک الاکرم، الذی علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم».

 لیلی گفت: «کاوه هشت سال در جنگ ایران و عراق بود، خط مقدم جبهه. اما سرانجامِ سرنوشتش آنجا نبود. در میدان مین در جنگ عراق و آمریکا بود. همان‌جا که رفت روی مین. برای همین تا امروز از واژه مین بدم می‌آید»… 

فرمانده گفت: «میدان مین را پاک نکرده‌اند». هوا گرگ‌ومیش بود، چشم‌های یکدیگر را در تاریکی زیر کلاه آهنی می‌دیدیم. مثل گله‌ای گرگ‌زده چشم‌هایمان پر از هراس بود، هراس از مرگ. مرگی که خیلی زود به سراغ ما آمده بود و باید انتخابش می‌کردیم. فرمانده گفت: «کیا حاضرند جلوتر بروند معبر باز کنند». کسی داوطلب مرگ نمی‌شد. دودل بودم دستم را بلند کنم یا نه. اگر معبر به مرگ منتهی می‌شد، انتخاب سخت نبود. اما مرگ یکی از فرجام‌هایش بود، فرجام دیگرش ماندن بدون دویدن بود. دویدن توی سبزه‌زارها. توی چمن زمین فوتبال وقتی آفتاب فروکش می‌کرد. مست از بوی چمن

 

گفتم: «رحیم بوی چی میاد این دم صبحی؟» گفت: «بوی بوته‌ها است». شبنم مثل قطره‌های باران روی بوته‌ها نشسته بود. بوی عطر تمام دشت را پر کرده بود. کدام‌یک از بچه‌ها داوطلب شدند؛ چه کسانی دست بلند کردند و گفتند آقا ما جلوتر می‌رویم؛ کِی معبر باز شد؟! فرمانده فریاد زد: «احمق چرا خشکت زد. پاشو بدو!» 

واقعا ما احمق بودیم که از معبر گذشتیم و به صورت آنهایی که کنار معبر افتاده بودند نگاه نکردیم تا صورتشان را در ذهنمان ثبت کنیم. فرمانده گفت: «بدو، چرا لنگ می‌زنی؟» می‌خواستم بگویم آقا توی این گودال یکی ناله می‌کند. دارد صدایمان می‌زند، که فرمانده گفت: «بدو بی‌عرضه، مثل خر تو گل گیر کرده!» چرا ما صورتشان را نگاه نکردیم. فرمانده که نگفته بود صورتشان را نگاه نکنید…

 لیلی گفت: «مانی صورتش را دیده بود. خود کاوه بود. تجسم صورتش آرامم می‌کرد»… استاد گفت: «دقت کنید، اسپینوزا معتقد بود همه چیزهای جهان جلوه‌ها یا حالت‌های یک حقیقت واحدند. چیزهایی که ما در جهان می‌بینیم؛ انسان، درخت، فکر، احساس، سیاره‌ها و هر پدیده دیگر، حالت یا نمودهای یک جوهر یگانه‌اند. نه موجودات مستقل»… 

لیلی گفت: «از کرج که با کاوه برمی‌گشتیم تمام راه کاوه سکوت کرده بود. حرف نمی‌زد. بهت‌زده چشم به جاده دوخته بود. صدا و شعر شاملو سحرش کرده بود. برای گفت‌وگو و فیلم‌برداری از احمد شاملو رفته بودیم. من هم با کاوه رفته بودم که تنها نباشد و برایش قوت قلبی باشم. 

شاملو گفت: دختر کدام شعرم را برایت بخوانم! گفتم: اسمش یادم نیست. همان شعر پرنده‌ای که کباب می‌شود…. 

شاملو با آن صدای حیرت‌انگیزش شروع کرد به خواندن: دهانت را می‌بویند/ مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم./ دلت را می‌بویند/ روزگارِ غریبی‌ست، نازنین/ و عشق را/ کنارِ تیرکِ راهبند/ تازیانه می‌زنند./ عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد. شاملو گفت: چرا گریه می‌کنی دختر! به پهنای صورتم اشک می‌ریختم. کاوه مشغول فیلم‌برداری بود». 

 

این بازی سرنوشت است یا تقدیر واژه؟ شاید اشک‌های لیلی پیش‌درآمد سمفونی مرگ هولناک کاوه بوده است، بدون اینکه این را آن روز بداند. در آستانۀ سالمندی، تقدیر و مرگ ملموس‌ترند. 

لیلی گفت: «از زمانی که هشتادساله شدم احساس کردم مرگ کنارم است. چسبیده به من. همواره به مرگ فکر می‌کنم. برایم خیلی عجیب است. هیچ‌وقت اینطوری نبودم. درست از هشتادسالگی این حس آمده به سراغم. هر جایی می‌روم، هر کاری می‌کنم، حتی در مهمانی، در اوج خوشی، وقتی همه چیز عالی است، باز حس مرگ هم هست. نشسته کنارم و چسبیده به من. هیچ‌وقت از مرگ واهمه‌ای نداشته‌ام. تا دنیا بوده همین بوده است. آدم می‌آید که برود. اما تا به امروز با مرگ کاوه کنار نیامده‌ام. مادرم، پدرم و چند دوست فوق‌‌العاده‌ام را از دست داده‌ام. برای جای خالی آنها دلیل آوردم و خودم را آرام کردم، اما مرگ کاوه هنوز توی کَتم نرفته است. در صورتی که او در جنگ ایران و عراق، هشت سال در خط مقدم جبهه بود و من و مادرم، هشت سال هر روز فکر می‌کردیم امروز خبرش می‌آید و هیچ خبری نشد. همه چیز عالی گذشت و ما خدا را شکر کردیم. بعد در جنگ مزخرف عراق و آمریکا، به یک ماه نرسید که کاوه را از دست دادیم. خیلی به سرنوشت و قرار است، قرار بوده و روی پیشانی‌مان نوشته، معتقدم. 

یک روز به جیم میور گفتم: اگر پایش را آن‌طرف‌تر گذاشته بود، روی مین نمی‌رفت. گفت نه نمی‌رفت. به همین سادگی. گفتم اگر از آن در پیاده شده بود هیچ خطری نداشت. گفت آن وقت کسی که از این در پیاده می‌شد روی هوا می‌رفت». 

جیم میور راست می‌گفت بالاخره یکی باید از آن در پیاده می‌شد، همان‌طور که یکی از آن در سوار شده بود. این هم خودش یک جهان‌بینی درباره مرگ است. 

اپیکور باور داشت مرگ دخلی به ما ندارد؛ وقتی ما هستیم مرگی در کار نیست و وقتی مرگ می‌رسد ما دیگر نیستیم… در کتاب «در جست‌وجوی معنا» یا «چگونه زندگی کنیم؟» نوشتۀ اسوالد هنفلینگ، در فصل مرگ، دیدگاه برخی از فیلسوف‌ها به مرگ آمده است. 

سقراط وقتی به مرگ محکوم شد گفت: «هیچ چیز در زندگی خوشحال‌کننده‌تر از خواب بی‌رؤیای شبانه نیست و می‌توان مرگ را چنین خوابی در نظر آورد»…

 لیلی گفت: «من قبل از مرگ کاوه زمانی که به هند رفتم، تغییر کرده بودم. قبل از سفر برای خداحافظی پیش پدر و مادرم رفتم. سهراب سپهری مهمانشان بود. 

سهراب که فهمیده بود به هند می‌روم گفت: هر جا می‌روی برو ولی بنارس را یادت نرود. با اینکه جزو برنامه‌ام نبود به بنارس بروم گفتم: چشم، حتما می‌روم. 

در سفر با دخترعمه‌ام بودم، نفری هم به‌عنوان راهنما داشتیم که بنارس را نشانمان بدهد. روز اول گفت به رود گنگ برویم. نزدیک گنگ که شدیم دیدم پله‌هایی از خیابان شروع شده و به سمت رود گنگ پایین می‌رود. پیرمرد و پیرزن‌هایی با لباس سفید روی پله‌ها نشسته بودند. تعجب کردم و پرسیدم اینها منتظر کشتی هستند؟ کجا می‌خواهند بروند؟ راهنما خندید و گفت: نه اینها منتظر مرگ هستند. خیلی تعجب کردم، خیلی. گفتم یعنی چه؟! گفت یعنی همین. پیرزنی روی پله افتاد، او را نشان داد و گفت مُرد، به همین راحتی. 

یکباره چند نفر خانم و آقا با لباس سفید مخصوص هندی‌ها هلهله‌زنان طرف پیرزن رفتند که فقط مشتی استخوان بود و او را بلند کردند. مجذوب آنها شده بودم. دخترعمه‌ام گفت: دیگر تحمل ندارم و به هتل رفت. اما من چشم از آنها برنمی‌داشتم و دنبالشان رفتم. کمی دورتر یک کپه آتش با هیزم آماده بود.

پیرزن را روی هیزم‌ها گذاشتند. من فقط نگاه می‌کردم. دو چشمِ کنجکاو بودم. آنها شروع کردند به آوازخوانی و دور آتش چرخیدند. پیرزن خیلی زود تبدیل به خاکستر شد، خیلی زود. اگر الان بود شاید جرأت نداشتم این صحنه‌ها را نگاه کنم. یک کاسۀ طلایی با ملاقه‌ای آوردند. خاکستر پیرزن را در کاسه ریختند و هلهله‌کنان طرف رود گنگ رفتند، من هم به دنبالشان. یک قایق کوچک آنجا منتظرشان بود، پنج شش نفر خانم و آقا سوار قایق شدند و کاسه هم دستشان بود. رودخانه گنگ خیلی پهن نیست، وسط آن که رسیدند کاسه با چرخشی از پایین به بالا رفت و خاکستر را توی آب ریختند و باز هلهله‌کنان به ساحل برگشتند و تمام شد. 

این چرخشِ کاسه طلایی زندگی من و نگاهم به مرگ را عوض کرد. دیدم یک آدمی توی آب رفت و تمام شد، به همین راحتی. بنابراین چرا ما این‌قدر حرص می‌خوریم؟ چرا این‌قدر غمگین باشیم و طلبکار؟ با یک حرکت رفت.

 این حرکت، این چرخش کاسه طلایی کمک کرد که مرگ‌های زندگی‌ام را راحت‌ تحمل کنم. مخصوصا مرگ کاوه را. اگر زندگی‌مان را به همین راحتی برگزار کنیم، به همه ما بیشتر خوش می‌گذرد، کما اینکه هندی‌ها خیلی راحت‌تر از ما زندگی می‌کنند و مسائل را خیلی راحت‌تر می‌بینند»… 

به لیلی گفتم دوستی به نام منصور هاشمی دارم که استاد فلسفه است. زمان دانشجویی‌اش به هند رفته بود. وقتی او را دیدم پرسیدم نظرت درباره هندی‌ها چیست؟ گفت همه‌شان در عالم رضا هستند و این عالم رضا در همه هندی‌ها دیده می‌شود. تقریبا همان چیزی که شما می‌گویید. این ایده سوزاندن جسم بعد از مرگ همیشه گوشه ذهنم بوده است، تا اینکه سوژه رمانی به ذهنم رسید. رمانی به نام «خندق» که شخصیت اصلی‌ آن قاتل سریالی است. قربانی‌هایش را می‌سوزاند و برای خودش هم چنین مرگی را آرزو می‌کند. یک‌تکه از این رمان را از روی گوشی‌ برایتان بخوانم که اگر از نوشتن آن پشیمان شدم حداقل تکه‌ای از آن را خوانده باشم. 

لیلی گفت: «حتما». 

خواندم: «دوست دارم وقتی مُردم مرا بسوزانند. نمی‌دانم این تصویر از کجا توی ذهنم نقش بسته است. جنازه‌ام را گذاشته‌اند روی یک تخت چوبی وسطِ دشت. دشتی بیکران که از هر طرف به افق‌های ناپیدا ختم می‌شود و سکوت. آسمان ستاره‌باران است و مردمک‌های یخی‌ام را به ستاره‌ها دوخته‌ام. جنازه‌ام را این‌گونه تصور می‌کنم. اما این کاری است که باید یکی دیگر برایم انجام دهد. اینکه می‌گویند دست مرده از دنیا کوتاه است یعنی همین. یعنی نمی‌تواند جنازه خودش را بردارد و گورش را گم کند. از مرگ نمی‌ترسم، از اینکه چگونه دفنم کنند می‌ترسم. دوست ندارم کفن‌پیچم کنند و بیندازند ته قبر. خیالش هم مرا می‌ترساند. ترس از مرگ، ترس از تهی‌بودن و نبودن خیال است. نبود هیچ تصوری از زندگی یا تصویری که آن را خیال کرد. مرگ یعنی مرگ خیال. حالا که زنده‌ام مرگم را خیال می‌کنم. باید چوب‌های خشک را بریزند روی جسدم. صورتم را نپوشانند تا آخرین لحظه بتوانم ستاره‌های آسمان را تماشا کنم. شب‌سوزی به دست کسی که دوستش دارم. او روی چوب‌ها بنزین بریزد و بعد آن را آتش بزند و وقتی شعله‌ها زبانه می‌کشد و تاریکی را می‌لیسد، برود عقب بنشیند و زل بزند به شعله‌های آتش تا جنازه‌ام خاکستر شود. بعد همان‌جا رهایم کند تا باد هر کجا دلش خواست خاکسترم را با خود ببرد. این‌طوری آدم هم هست هم نیست. نه زنده است نه مرده. با اینکه در خندق کاری نداشتم آمدم خندق. بعضی وقت‌ها انگار چیزی را گم کرده باشم برمی‌گردم به خندق. اینجا قبلا معدن خاک بوده است. لودرها با خاکبرداری از این معدن، تصادفی میدانگاهی وسیع با جزیره‌ای در میان آن درست کرده‌اند. جزیره بدون آب. با خودم فکر می‌کنم اگر ماه‌ها باران ببارد گودال را پر می‌کند و اینجا جزیره‌ای می‌شود برای پرندگان. اما الان تا چشم کار می‌کند بیابان است. یک درخت هم سر راه خندق است؛برایم مکانی مقدس است. گاهی بی‌خودی دلم هوای اینجا را می‌کند. می‌آیم و دراز می‌کشم روی زمین و چشم می‌دوزم به آسمان. گاهی شب، گاهی غروب، گاهی دم صبح. هر زمانی که باشد، یاد و خاطره جنازه‌هایی که با آنها زندگی کرده‌ام از جلوی چشم‌هایم می‌گذرد. آدم‌های مرده. مخصوصا آدم‌هایی که زیاد چاق نیستند و جنازه‌هایشان دیر بو می‌گیرد، دوست‌داشتنی‌ترند. بعضی‌هایشان را آنقدر دوست دارم که بعد از خاکسترشدنشان هم دلم هوایشان را می‌کند و برایشان اشک می‌ریزم. 

راستی این یاد چیست که خاکستر نمی‌شود. رؤیا را خیلی دوست داشتم. 

میدان ونک سوارش کردم. نوک‌زبانی حرف می‌زد. صورت گردی داشت و دندان‌های جلویش کمی برجسته‌تر از بقیه بود. سوار که شد، 

گفت: کجا برویم؟ 

گفتم: حمام! شوکه شد. خنده از روی لب‌هایش رفت و گفت: یکدفعه رفتی ته ماجرا! 

گفتم: توی حمام زندگی می‌کنم. 

با هیجان گفت: واقعا! راستی راستی! برق ذوق را توی چشم‌هایش می‌دیدم. 

گفتم: آره، یک حموم قدیمی متروکه. آنجا زندگی می‌کنم. گفت: نمی‌ترسی؟ 

گفتم: از چی؟

 گفت: از جن‌ها!

 گفتم: حمام ما جن ندارد.

 گفت: از صدای آدم‌ها چی؟ 

گفتم: صدای آدم‌ها؟ 

گفت: آره، توی حمام همیشه صدای قطره آب میاد با پچ‌پچ آدم‌ها… جا خوردم. توی قیافه‌اش و توی عمق چشم‌هایش چیزی بود که با بقیه فرق داشت. 

گفتم: درس خواندی؟ 

گفت: آره، لیسانس دارم اما ادامه ندادم. 

گفتم: فکر کردم دختر فراری هستی. خانواده‌ات کجا هستند؟ از ته‌‌لهجه‌اش فهمیده بودم جنوبی است. 

گفت: اهواز، آخر آسفالت. 

گفتم: دیگر آنجا که آخر آسفالت نیست. 

خندید و گفت: معلوم است آنجا را خوب بلدی! 

گفتم: اینجا چه‌کار می‌کنی؟ تنها هستی؟

 گفت: پیش زن‌دایی‌ام هستم! شوهرش مُرده، تنها است. برای درس آمدم ولی ماندگار شدم. زندگی‌اش سرراست بود، بدون هیچ پیچیدگی‌‌ای. ریزه‌میزه و زبر و زرنگ بود. جمله‌ها را نوک‌زبانی ادا می‌کرد و همین زنانگی‌اش را تحت‌الشعاع قرار می‌داد. 

گفت: مرا می‌بری حمام؟ جا خوردم. هیچ‌یک از زن‌هایی که با آنها روبه‌رو شده بودم جرأت این را که توی حمام بیایند نداشتند. اما رؤیا خودش پیشقدم شده بود. 

گفتم: باشد یک روز دیگر! 

گفت: جا زدی؟ 

گفتم: آره! واقعا جا زده بودم. آمادگی دختری را که با پای خودش به قربانگاه می‌رود نداشتم. ماه‌ها طول می‌کشید تا اعتماد دختری را جلب کنم تا با من به این ملک متروک بیاید. همان دم از کشتنش پشیمان شدم. او راز و رمزهای مرگ را می‌دانست و از آن ترسی نداشت. 

گفت: شب‌ها توی عمومی می‌خوابی یا نمره؟ 

هراسان به طرفش برگشتم. انگار روح زنانه‌ام در کنارم نشسته بود. 

گفتم: چطور؟ 

گفت: توی عمومی صدای آدم‌ها بیشتر است. صدای آب، پچ‌پچ، فریاد! بعد صدای چک‌چک آب را درآورد. 

گفتم: با نمره چه فرقی دارد؟

 گفت: نمره قفس است. صدای تو قفس! دلم می‌خواست دست‌ به سرش کنم. 

گفتم: ببین شماره‌ات را بده تماس می‌گیرم. شماره‌اش را داد. گفت: قول می‌دهی زنگ بزنی. سر کار نگذاری. 

گفتم: قول مردانه!

 گفت: پس شماره‌ات را هم بده! تا حالا شماره‌ام را به کسی نداده بودم، اما در برابرش تسلیم بودم. دست تکان داد و رفت. 

او خود شیطان بود. تازه فهمیدم زیرپیراهنی‌ام خیس عرق شده است». 

 

لیلی گفت: «عجیب بود!». گفتم: «برگردیم به گفت‌وگو». 

لیلی گفت: «دوباره از کجا شروع کنیم؟» 

گفتم: «از میدان مین. با اینکه شما هرگز میدان مین ندیده‌اید، فکر می‌کنم این جغرافیا هرگز از ذهن‌تان بیرون نمی‌رود!» 

لیلی گفت: «خیلی عجیب است. وقتی روزنامه یا رمانی می‌خوانم کلمه «مین» را که می‌بینم حالم بد می‌شود. اما هرگز مرگ کاوه را تصور نمی‌کنم. حتی به چگونگی مرگش. در یکی از مجلات با جیم میور، خبرنگار بی‌بی‌سی، در مورد کاوه مصاحبه کرده بودند. او درباره این حادثه با جزئیات حرف زده بود. حالم خیلی بد شد. دلم نمی‌خواست این چیزها را بخوانم. واقعا فجیع بود. زمانی که کاوه را برای دفن از عراق به ایران آوردند گفتند یک نفر از خانواده بیاید که کاوه را ببیند، پسرم مانی رفت، هیچ‌کدام از ما نرفتیم. زمانی که مانی برگشت، گفت مامان صورتش خودش بود، هیچ تغییری نکرده بود. این حرف خیلی آرامم کرد.

بنابراین وقتی جزئیاتی را که آقای جیم میور تعریف کرده بود در مجله می‌‌خواندم، فکر می‌کردم اتفاقی برای صورتش نیفتاده است. خودم را این‌طوری آرام می‌کردم. در واقع خودم را گول می‌زدم».

 چشم‌ها در صورت، آینۀ درون است. تا صورت هست، تا چشم هست، ‌آینۀ درون هست. آدم‌ها پیرمرد می‌شوند، اما شوق و ذوق زندگی هنوز در چشم‌هایشان دیده می‌شود. چشم‌ها پیر نمی‌شوند مگر به‌هنگام مرگ که انگار هاله‌ای از غبار مردمک‌ها را می‌پوشاند. چشم‌ها در عکس‌ها هم زنده‌اند. 

چشم شاملو که در عکس می‌خندد. چشم سپهری که در عالم رضا است. شعرها را که می‌خوانیم گویی چشم در چشم شاعران آن هستیم. شعرها و چشم‌های سپهری نشان می‌داد که انگار در عالم رضا است.

 لیلی گفت: «فکر نمی‌کنم که سپهری رضامند بود. آدم پیچیده‌ای بود. چون ساکت و آرام بود، کسانی که از او دور بودند، متوجه نمی‌شدند چقدر آدم پیچیده و سختی است». 

سپهری را از روی شعرهایش قضاوت کرده بودم، لیلی درست خلاف نظر مرا داشت: «شعرهایش واکنشی به درون متلاطمش بود. شاید می‌خواست رضامند باشد ولی اصلا نبود. همیشه می‌خندید، خوش‌اخلاق و مهربان بود، ولی آن روی قضیه را که چند باری دیدم، آدمی بود که درونش شلوغ و پرهیاهو، پرهمهمه و پیچیده بود. ابدا شبیه شعرهایش نبود. شاید دلش می‌خواست شبیه شعرهایش باشد ولی بیشتر شبیه نقاشی‌هایش بود»… 

 

کتاب «هستی‌شناسی تصادف» نوشته کاترین مولابو ایده جالبی دارد. او باور دارد برخی از آدم‌ها زندگی‌شان در حادثه‌ها، در رویدادهای تصادفی، ناگهان دگرگون می‌شود. آن آدم‌ها دیگر همان آدم‌های سابق نیستند. فصل تازه‌ای در زندگی‌شان آغاز می‌شود. جالب است که کاترین مالابو از آثار مهمی نام برد و این آثار را با ایده‌های خودش بازخوانی می‌کند. نویسندگانی از جمله مارگریت دوراس، کافکا و توماس مان. درباره رمان‌های دوراس باور دارد که زبان رمان‌های او ناشی از اعتیاد به الکل است: نوعی «الکلیسم زبانی» با پرش روایت منقطع با ضرباهنگ تند. او باور دارد ادبیات دوراس و خودش بعد از اعتیاد به الکل شکل دیگری از زندگی او است. 

 

درباره کافکا ایده درخشان‌تری دارد. مالابو می‌گوید گرگور سامسا طی یک حادثه ناگهانی به یک حشره تبدیل می‌شود. او قادر نیست از زندگی‌ و اطرافیانش دل بکند، با اینکه دیگر هیچ پیوندی با آنان ندارد. گرگور سامسا (کافکا) هنوز دلبستۀ خرده لحظات زندگی‌‌اند و شخصیت آنها بین دو فضا می‌ماند. در کتاب «بودنبروک‌ها» (زوال یک خاندانِ) توماس مان، بزرگ خانواده به شیوه‌ای مضحک و تصادفی در خیابان جان می‌بازد. مرگی که بیشتر شبیه شوخی سرنوشت با ابهت بزرگ‌خاندان بودنبروک‌ها است. 

اینجا دیگر تصادف خودش را به تاریخ تحمیل می‌کند. همه انسان‌ها از این قاعده مستثنا نیستند، من، تو و لیلی گلستان که حوادث بسیاری را پشت سر گذاشته است: مرگ کاوه، مادرش و ابراهیم گلستان که همواره در بود و نبودش در منازعه‌ای بی‌پایان با او به سر برده است. تصورم این بود که مرگ ابراهیم گلستان می‌توانست فصل تازه‌ای در زندگی لیلی باشد، اما این‌گونه نبود.

 لیلی گفت: «مرگ پدرم در قضاوت‌هایم هیچ تغییری نداد. وقتی کاوه رفت، پدرم هم با او رفت. پدرم بیست سال قبل از اینکه بمیرد، برای من مرده بود و اصلا بین ما رابطه‌ای وجود نداشت. رابطه قطع بود، با هم صحبت نمی‌کردیم، من لندن نمی‌رفتم. پدرم با کاوه مُرد. خب 101 سال زندگی کرد، به‌ظاهر هم خوب زندگی کرد، اگرچه در باطن بد زندگی کرد، چون پنجاه سال آخر عمرش را منفعلِ منفعلِ منفعل بود و هیچ چیزی تولید نکرد؛ آدمی که هر روز کار ‌کرد و تولید می‌کرد، فیلم می‌ساخت، قصه می‌نوشت… اما پنجاه سال هیچ کاری نکرد، خودش را گول می‌زد و آن‌قدر مغرور بود که نمی‌توانست قبول کند اشتباه کرده‌‌ و باید برگردد. من و او همدیگر را خیلی خوب می‌شناختیم. ما دو نفر در واقع یک نفر بودیم و یک‌جاهایی مثل هم بودیم. در خانواده هم تنها کسی که از پسِ این آدم برمی‌آمد من بودم. ازش نمی‌خوردم. همیشه جوابش را می‌دادم. وقتی هم که از دنیا رفت، 101 سالش بود، در خواب بعدازظهر مرد. به نظرم خیلی خوب مرد. همه آرزو دارند بخوابند و بیدار نشوند. واقعا خوش به حالش. با این حال پنجاه سال آخر عمرش که در ایران نبود، به نظرم دلش می‌خواست که می‌بود، اما رویش نمی‌شد برگردد».

چندین بار با ابراهیم گلستان تلفنی حرف زدم. کم‌کم به هم عادت کرده بودیم. بسیار محترمانه سخن می‌گفت و فقط ستایش و تمجید از خودش را برنمی‌تافت و واکنش تندی نشان می‌داد. در گفت‌وگوهایی که با او داشتم بزرگ‌ترین خصیصه او را دریافتم؛ گلستان از جهل و آدم‌های جاهل بیزار بود. دو بار در گفت‌وگوهایمان کار به مجادله کشید؛ یک بار درباره رمان «خروس» و دیگری درباره جلال آل‌احمد.

درباره «خروس» کوتاه نیامد، باور داشتم «خروس» یکی از کارهای درخشان او و حتی شاهکار او است، اما گلستان به تندی گفت «اصلا!». وقتی دیدم نمی‌پذیرد گفتم: «من یک خواننده هستم و نظرم این است». با قاطعیت و خشک گفت: «باشد!».

 درباره جلال هم انتقادات فراوانی داشت که به ‌هیچ عنوان زیر بار نمی‌رفت آل‌احمد جلال نویسنده و آدم مهمی بوده است، اگرچه می‌پذیرفت که سال‌ها با او دوست بوده و با هم آمدوشد داشته‌اند. گلستان سیمین دانشور را ستایش می‌کرد.

 

 لیلی هم کم‌وبیش مرا یاد ابراهیم گلستان می‌اندازد. با اینکه در بسیاری جهات با او متفاوت است. واژه‌هایی چون «اصلا» و «ابدا» در این گفت‌وگو به‌یکباره مرا به یاد ابراهیم گلستان می‌اندازد.

 واقعا لیلی گلستان وامدار کدام ویژگی‌های پدرش است؟ 

لیلی گفت: «ویژگی‌هایی که در او بود و من دوست نداشتم، اگر در من هم بوده الان دیگر نیست. آن ویژگی‌ها را از خود راندم. دیگران باید قضاوت کنند، اما ویژگی‌هایی در پدرم بود و در من مانده، مثل صراحت لهجه. البته مادرم هم صریح بود. دیگر اینکه پدرم به جامعه بی‌طبقه باور داشت و من هم دارم. برایم فرقی نمی‌کند یک نفر چه ماشینی دارد، چه انگشتری به دست دارد. شغلش چه باشد. کارگر یک خانه هم اگر آدم خوبی باشد برایم اصلا با دیگران فرقی ندارد. هزار بار با کارگرها صحبت کرده‌ام. از بچه‌هایمان حرف زده‌ایم. انگار نه انگار که او از یک طبقه دیگر است. در زندگی من، مثل زندگی پدرم، طبقه اجتماعی وجود ندارد. این ویژگی را خیلی دوستش دارم. دیگری جدی بودن. پرکار بودن را هم از پدرم به ارث برده‌ام. پدرم خیلی زیاد کار می‌کرد. به همین خاطر می‌گویم پنجاه سال آخر که کار نمی‌کرد چقدر آدم بدبختی بود. کلمه «بدبخت» را می‌توانم اینجا به کار ببرم. یادم می‌آید من و کاوه مشق‌هایمان را نوشته و درس‌مان را خوانده بودیم و نشسته بودیم تلویزیون تماشا می‌کردیم، پدرم که از آنجا رد ‌شد گفت نشسته‌اید؟ بلند شوید، یک کاری بکنید! این روتین زندگی ما بود. دائم باید پا می‌شدیم و دائم باید یک کاری می‌کردیم و این در من مانده است. اگر دقیقه‌ای دلم بخواهد هیچ کاری نکنم، فکر می‌کنم فلان کار مانده و باید انجام بدهم. آرامشی را که باید داشته باشم واقعا ندارم. خیلی وقت‌ها خودم را مجبور می‌کنم که بنشینم و فقط به روبه‌رو نگاه کنم. ولی خیلی کوتاه‌مدت است، زود بلند می‌شوم و دنبال کاری می‌روم. این را از پدرم دارم که همه عمر به ما گفت:پاشین، پاشین! البته بد هم نبود و ایراد نمی‌گیرم. خیلی کار کردم و از این کارکردن‌ها نتیجه خوب گرفتم و خوشحالم»… 

 

پدرم گفت: «پاشین، اینجا ماندن فایده‌ای ندارد». آسمان بیکران با رعدوبرق عظیمی روشن شد. شب نشده بود. غروب بود، اما ابرهای تیره دشت را تاریک کرده بود. پدرم پشت جیپ ژاندارمری نشست و استارت زد، روشن نشد. دوباره استارت زد، روشن نشد. باز زد و روشن شد. دود سیاهی از اگزوز بیرون جهید. پدرم فریاد زد: «هل، هل بدهید!» و خودش گاز می‌داد. اما هرچه بیشتر گاز می‌داد چرخ‌های جیپ درجا می‌چرخید و گل‌ولای را به سر و صورت ما می‌پاشید. گل‌ولای به همه وجودمان شتک زده بود. پدرم آمد پایین و فریاد زد: «بیشتر هل بدهید!» اما خودش هم می‌دانست کاری بیش از این از دست ما برنمی‌آید. خواهرم پای صخره‌ای نشسته بود و با کتابی در دستش زل زده بود به ما. پدرم گفت: «بریم تو ماشین!» باران تند شده بود. مادرم نشست جلو و من و خواهرم نشستیم عقب جیپ. باران روی سقف برزنتی جیپ می‌خورد و تاریکی بیرون فضای داخل را رعب‌انگیز کرده بود. خواهرم گفت: «حالا چیکار کنیم!» پدرم گفت: «بالاخره یکی از اینجا رد می‌شود. یک روستایی یا ماشینی…». 

مادرم نگاهش می‌کرد. می‌دانست حرفی است برای امیدواری. باران شدت گرفته بود. داخل ماشین گرمم شده و شیشه جلو و پنجره‌های نایلونی را بخار گرفته بود. قطرات باران و بخار، بیرون را وهم‌آلود کرده بود. خواهرم گفت: «صدای زنگوله می‌آید!» همه گوش‌هایمان را تیز کردیم. مادرم گفت: «صدای ناله است، مثل حیوانی که زخمی شده». گوش‌ خواباندم. صدایی شبیه صدای نی بود. پدرم گفت: «گوش کنید، صدای پرنده است که توی باران می‌خواند». بعد انگار مسحور شده باشد، از ماشین پیاده شد و رفت روی سراشیبی گل‌آلودی که ماشین نتوانسته بود از آن بالا برود و چشم دوخت به پشت سرمان! از پشت شیشه مثل شبحی شده بود. سیاهی از پشت به او نزدیک می‌شد. این را خواهرم گفت. مادرم گفت: «باز خل شدی؟» ترسیدم بگویم من هم سیاهی را دیده‌ام. پدرم بی‌اعتنا از سراشیبی پایین آمد و گفت: «خبری نیست!». 

 

لیلی گفت: «چند سالتان بود؟» 

گفتم: «کلاس پنجم را تمام کرده بودم. خواهرم دبیرستانی بود!» دوباره رقص باران روی سقف برزنت و صدای زنگوله، این بار به وضوح بیشتری! پدرم دوباره پایین رفت. این بار مادرم هم، و ما هم از در عقب جیپ پایین پریدیم. هرکس به یک طرف نگاه می‌کرد. خواهرم فریاد زد: «یکی دارد از آن طرف می‌آید». همه به طرف جهت نگاه او برگشتیم. در دوردست سیاهی دیده می‌شد، اما معلوم نبود چه بود. پدرم با گام‌های بلند به طرف سیاهی راه افتاد. دنبالش دویدم. گفت: «مواظب مادرت و خواهرت باش!». هر سه نگاهش می‌کردیم. انگار می‌توانستیم با چشم‌هایمان مراقبش باشیم. 

مادرم گفت: «برویم توی ماشین!»، اما خودش از جایش تکان نخورد. چادرش خیس شده بود. بعد انگار که از دست ما عصبانی شده باشد فریاد زد: «مگر نگفتم برویم توی ماشین!». رفتیم توی جیپ. زل زدم به دشتی که تار و محو دیده می‌شد. خواهرم سرش را که برگرداند، جیغ بلندی کشید. کلۀ سیاهی صورتش را به تلق پنجره ماشین چسبانده بود. همه خشکمان زد. مادر پیاده شد و جیپ را دور زد و با صدای بلند گفت: «مش اسلام زهرترک شدیم!» ما از ماشین پیاده شدیم. مش اسلام با یک چوب‌دستی توی باران ایستاده بود. قاطرهایش از پشت سر می‌آمدند. گفت: «اینجا چه کار می‌کنید؟ آقای رئیس کجا است؟» مادرم با دست افق تیره با ابرهای متراکم را نشان داد. گفت: «از آن طرف صدا می‌آمد!» مش اسلام گفت: «صدای چی؟» خواهرم گفت: «صدای زنگوله!» من گفتم: «صدای نی!» مادرم گفت: «انگار جانور زخمی!» مش اسلام گفت: «از این صداها توی دشت زیاد می‌آید. نباید دنبالش رفت! خیلی‌ها که دنبالش رفته‌اند، برنگشته‌اند».

مادرم گفت: «مش اسلام این چه حرفی است!» مش اسلام گفت: «خانم، رئیس قبلی دنبال این صدا رفت. معلوم نشد چه دید که هیچ‌وقت دیگر مثل قبل نشد. آخر سر هم درجه‌اش را گرفتند». مادرم گفت: «مش اسلام برو روستا کمک بیار خدا خیرت بدهد!» مش اسلام گفت: «می‌خواهی بچه‌ها را ببرم؟» بعد انگار که یکدفعه از تنهایی مادر ترسیده باشد گفت: «جلدی برمی‌گردم!» مش اسلام که رفت، پدرم برگشت. لباس‌هایش گل‌آلود بود. انگار خورده بود زمین. مادرم گفت: «چی شده؟ چرا این‌جوری شدی؟» پدرم گفت: «خوردم زمین، لیز خوردم». مادرم گفت: «صدای چی بود؟» پدرم نشنید، انگار دورتر و دورتر می‌شد! آن‌طور که مش اسلام می‌گفت نشد. پدرم برگشت و دیوانه هم نشد. شیما گفت: «اما صدا را شنیده بود؟» گفتم: «آره! موقع مرگش به پرستارها می‌گفت یک صدایی می‌آید». یکی از پرستارها گفت: «هذیان می‌گوید!» من می‌‌دانستم پدرم هذیان نمی‌گوید. یک سال بعد از آن روز پدرم با هزار مصیبت خودش را بازخرید کرد و ما از آن روستا به تهران آمدیم. یکی از روستایی‌ها بعدا گفت مش اسلام با قاطرهایش آن‌قدر دنبال صدا رفته تا گم‌وگور شده است. بعدها وقتی قاطرهایش را پیدا کرده بودند، گرگ تکه‌پاره‌شان کرده بود، اما از مش اسلام خبری نبود. «عزاداران بیل» را که می‌خواندم یاد این روستا می‌افتادم. انگار ساعدی هم صداهایی می‌شنید، صداهای وهمناک. توی کتاب‌هایش همیشه صدا می‌آید و همیشه آدم‌ها در حال ترس‌ولرز هستند. انگار قرار است اتفاق بدی بیفتد. آدم‌ها لب مرز وضعیت آخرالزمانی‌اند. جهان ساعدی با جهان داستانیِ گلستان خیلی فرق دارد. دو آدم متفاوت از دو جهان.

 

 لیلی گفت: «پدرم با ساعدی میانه خوبی نداشت! اما من هم او را و هم کارهایش را خیلی دوست داشتم. به‌واسطۀ همسر سیروس طاهباز که با هم دوست بودیم، شبی به خانه آنها دعوت شدم. گفت غلام امشب میهمان آنها است. منظورش غلامحسین ساعدی بود. تازه از زندان آزاد شده بود. همه نویسنده‌ها جمع بودند. یکدفعه طاهباز بدون هیچ پیش‌درآمدی گفت غلام پیراهنت را دربیاور و پشتت را به همه نشان بده! شاید طاهباز می‌خواست ما بدانیم که واقعا کجا زندگی می‌کنیم. غلام هم راحت پیراهنش را درآورد. ضربه‌های شلاق شرحه‌شرحه روی تنش خوابیده بود. معلوم بود چه زجری کشیده است. با خنده گفت این دوران هم این‌جوری گذشت! بعد پیراهنش را تنش کرد و خواهش کرد فراموش کنیم و به میهمانی ادامه بدهیم. ما نمی‌توانستیم فراموش کنیم، ‌کما اینکه تا الان هم فراموش نکرده‌ایم. از این اتفاقات برای خیلی‌ها افتاد که ما فقط یک موردش را دیدیم».

 

 گفتم: «ابراهیم گلستان هم دستگیر شد؟» 

 

لیلی گفت: «بله! پدرم «اسرار گنج دره جنی» را ساخته بود. فیلم یک ماه اکران بود. ساواک متوجه اشاره‌های سیاسی فیلم نشده بود. هویدا از پدرم دعوت کرده بود و گفته بود فیلمت را بیاور شاه می‌خواهد ببیند. شاید این کلک هویدا بود. از پدرم خوشش نمی‌آمد. گفته بود شاه خواسته کارگردان هم بیاید. یادم هست وقتی پدرم با فیلمش از خانه می‌رفت با خنده گفت: ما رفتیم! بعد از آن فیلمِ در حال اکران را برداشتند.

پس‌فردای آن روز آمدند در خانه و زنگ زدند. مادرم در را باز کرد. یک اتوبوس بزرگ خالی دم در بود با دو مرد. گفتند آمده‌ایم عقب ابراهیم! کسی به پدرم ابراهیم نمی‌گفت، برای خودش اسم مستعار داشت. مادرم پرسیده بود شما کی هستید؟ مادرم را هل داده و وارد شده بودند. یکراست رفتند به اتاق پدرم. پدرم همیشه پابرهنه بود. همان‌طور پای برهنه کشاندنش در اتوبوس خالی و او را بردند. مادرم فورا با چند دوست بانفوذ تماس گرفت و آنها اقداماتی کردند، اما حدود ۱۰ روز شاید هم کمتر یا بیشتر، دقیق نمی‌دانم، در بازداشتگاه بود و وقتی به خانه آمد گفت مدام صدای شکنجه می‌آمد، صدا پخش می‌کردند یا اتاق شکنجه کنار اتاقم بود! از صبح تا شب، ۲۴ ساعت، صدای فریاد می‌شنیدم. بعد از آن بازداشت حالش خیلی بد بود. بعد از بازداشت مدتی در ایران ماند و بعد رفت. خیلی به او برخورده بود. رفت که رفت». 

 

ابراهیم گلستان، جلال آل‌احمد، احمد شاملو، احمد محمود، محمود دولت‌آبادی و خیلی‌های دیگر، نسل طلایی ادبیات و شعر ایران بودند. نسلی تکرارناپذیر. جالب است که لیلی گلستان هم با احمد محمود گفت‌وگو کرده است و هم با محمود دولت‌آبادی. نویسندگان واقع‌گرا که هریک زبان متفاوتی دارند.

 احمد محمود می‌کوشد زبان بومی‌اش را در فضای شهری به کار ببندد و با نگاهی تاریخی تطور جامعه سیاسی ایران را از سنت به مدرنیته در لایه‌های زیرین رمانش به تصویر می‌کشد. 

محمود دولت‌آبادی می‌کوشد مهم‌ترین عنصر ملی ما، زبان را، ارتقا بخشد. دولت‌آبادی تلاش می‌کند فردوسیِ زمانه خود باشد. آثار این دو نویسنده به‌طرز حیرت‌انگیزی نمایی از مردم ایران در ادوار گذاشته را به نمایش می‌گذارند. جلال آل‌احمد سرفصل دیگری است از بازگشت به سنت و شورش علیه وضع موجود. نویسنده‌ای آرمانگرا و بی‌قرار که نوشته‌هایش انعکاس شتاب برای تغییر است. جان‌مایۀ زندگی و آثار جلال آل‌احمد شتاب است. شتاب برای رسیدن و جبران راه‌هایی که به بطالت گذشته و دویدن برای پیمودن راه‌های نرفته. «سنگی بر گوری» عصاره زندگی و نحوه تفکر جلال آل‌احمد است، 

 

اولین عشق کودکی لیلی گلستان. جلال آل‌احمد در زندگی او فقط یک نویسنده نیست. عشق، افتخار و ابهتِ زیستن است. دو نویسنده که دو روی یک سکه هستند و نیستند. جلال آل‌احمد و ابراهیم گلستان، یکی در قامت پدر معنوی و دیگری پدر واقعی. تأثیرگرفته از هر دو و با شباهت‌های بارز به هر دو. لیلی گفت: «بابک احمدی با من تماس گرفت و گفت یادداشت‌های جلال آل‌احمد درآمده، از تو هم در این یادداشت‌ها نام برده است. از کسی خواهش کردم این کتاب را از انتشارات اطلاعات برای من گرفت.

موقع خواندنش خیلی لذت می‌بردم. خودِ جلال بود. با همان اخلاق منحصربه‌فرد خودش. همین‌طور یک‌بند به همه فحش می‌دهد، هیچ‌کس را قبول ندارد، از نظر او همه اشتباه می‌کنند. کتاب خیلی جذابی است. یک‌جایی از آن برایم خیلی خنده‌دار بود. نوشته بود زن و بچۀ گلستان به منزل ما آمده‌اند و دارم فکر می‌کنم چطور دک‌شان کنم. جلال خیلی بچه دوست نداشت. من آن موقع هفت هشت ساله بودم و کاوه سه چهار ساله. آل‌احمد اولین عشق من بود. واله و شیدا نگاهش می‌کردم. تُن صدایش خیلی قشنگ بود. لاغر و استخوانی بود. یک جور خوبی بود. یک روزی شنیدم پدرم به مادرم می‌گفت آل‌احمد دارد زن می‌گیرد و قرار است زنش را بیاورد به ما معرفی کند. ما آن موقع از آبادان برگشته بودیم و در منزل مادربزرگم در چراغ‌برق زندگی می‌‌کردیم تا خودمان خانه‌ای پیدا کنیم. حالم بد شد. خیلی حالم بد شد. یعنی چه می‌خواست زن بگیرد، پس من چی می‌شوم! هیچ‌وقت خاطره آن روز از یادم نمی‌رود. آن خانه اولش یک هشتی داشت، باید از پله‌ها پایین می‌آمدیم تا به حیاط برسیم، خانه خیلی بزرگی هم بود. یادم است من دم پله‌ها ایستاده بودم که وقتی اینها می‌آیند زن آ‌ل‌احمد را ببینم. وارد که شدند، وقتی سیمین خانم را دیدم با خودم گفتم نه، این نمی‌تواند رقیب من باشد! بعد دیگر من بچۀ آنها شده بودم. چون بچه‌دار هم نمی‌شدند. هر جا می‌خواستند بروند تلفن می‌کردند و می‌گفتند ما می‌خواهیم عقب لیلی بیاییم و من را با خودشان این‌ور آن‌ور می‌بردند. دیگر من و سیمین خانم عاشق و معشوق بودیم، ولی اول رقیب بودیم!» 

گفتم: «پس خبر مرگ جلال برایتان تکان‌دهنده بود؟» 

 

لیلی گفت: «مرگ جلال برای من از وحشتناک‌ترین و غم‌انگیزترینِ مرگ‌ها در عمرم بود. زمانی که من و همسرم کارمند تلویزیون بودیم، برای کار به جشن هنر شیراز رفته بودیم و با ماشین در حال برگشتن به تهران بودیم. همسرم جایی برای خرید سیگار ایستاد، یک روزنامه‌فروش دم ماشین آمد و من یک شماره از روزنامه را خریدم. تا روزنامه را باز کردم دیدم با تیتر درشت نوشته «جلال آل‌احمد درگذشت».

 

طوری فریاد زدم که همسرم از مغازه بیرون دوید که چه شد! من تقریبا از حال رفتم. یادم هست از شیراز تا تهران فقط گریه کردم و وقتی به تهران رسیدم فورا لباسم را عوض کردم و به منزل سیمین خانم رفتم و زار زدم. برای من خیلی مرگ عجیبی بود، چون این آدم را خیلی دوست داشتم».

 

 راستش تا اینجا مصاحبه را تنظیم کرده بودم که یاد چیز عجیبی افتادم. چرا تا به حال از لیلی درباره سیمین دانشور نپرسیدم؟ او بعد از جلال سال‌ها زنده بود. بارها و بارها با او تلفنی حرف زده بودم. چرا با سیمین دانشور گفت‌وگو نکردم؟ چرا به دیدارش نرفتم؟ چرا در همه نشست و برخاست‌هایم با لیلی گلستان هرگز از او حرفی نزده بودم؟ تا همین‌جا مصاحبه را رها کردم تا این پازل گمشده را پیدا کنم و سر جایش بگذارم.

 

 لیلی گفت: «بعد از مرگ جلال، پدر و مادرم خیلی به خانه آنها می‌رفتند و سیمین را تنها نمی‌گذاشتند، به‌خصوص مادرم. وقتی جلال بود رابطه من با سیمین خانم عالی بود. اگر تئاتر و سینما و گالری می‌رفتند اغلب می‌آمدند عقب من و سه نفری با هم خوش بودیم. بعد از جلال من دو سه هفته یک بار حتما به دیدن سیمین خانم می‌رفتم. شوهر و بچه داشتم و کار هم می‌کردم و وقت زیادی نداشتم. اما هر هفته حتما تلفنی با هم حرف می‌زدیم.

زن نازنینی بود اما من همیشه از همان بچگی از مادرم و سیمین خانم یک دلخوری داشتم و آن این بود که چرا در برابر توهین‌ها یا بدرفتاری‌های شوهرانشان سکوت می‌‌کردند. مادرم هفده‌سالش بود که با پدر نوزده‌ساله‌ام ازدواج کرد و از یک خانواده سنتی و نیمچه‌مذهبی می‌آمد. رفتار او کمی قابل درک‌تر بود، اما سیمین خانم آمریکا دانشگاه رفته بود و از یک خانواده متجدد شیرازی بود. پدرش دکتر بود. اصلا از او توقع سکوت نداشتم. اما خب هر دو از این لحاظ عین هم بودند و من هم مدام حرص می‌خوردم. آخرین بار که سیمین خانم را دیدم عید ۱۳۹۰ بود که در آخر همان سال فوت کرد. یادم است آن روز رفته بودم عیددیدنی. از خاطرات جوانی‌اش در شیراز و آشنایی‌اش با پدرم ‌گفت و کلی ما را ‌خنداند. از زیبایی پدرم گفت و از دخترها که نگاهش می‌کردند و او محلشان نمی‌گذاشت. البته به نظرم باید درست باشد، چون پدرم هیچ‌وقت مرد هرزه و چشم‌چرانی نبود و همیشه همه را از زن و مرد از بالا، البته زیادی از بالا، نگاه می‌کرد. تنها وقتی که دیدم پدرم از زیبایی زنی تعریف کرد وقتی بود که جینا لولوبریجیدا آمده بود ایران و در فرهنگ و هنر برایش مهمانی داده بودند و پدرم وقتی آمد خانه گفت عجب زن زیبایی بود!»

 

بی‌تردید، زنان نقش انکارناپذیری در زندگی هنرمندان دارند. حتی نفی زنان و گاه رابطۀ اثیری آنان سرمنشأ داستان‌نویسی بوده است. بی‌تردید یکی از پیچیدگی‌های ذهنیِ صادق هدایت را می‌توان در رابطه‌اش با زنان دانست که به آثارش خاصه «بوف کور» راه یافته است: «کالسکه نعش‌کش ایستاد، من کوزه را برداشتم و از کالسکه پایین جستم. جلو در خانه‌ام بودم، به تعجیل وارد اتاقم شدم، کوزه را روی میز گذاشتم رفتم قوطی حلبی، همان قوطی حلبی که قلکم بود و در پستوی اتاقم قایم کرده بودم برداشتم، آمدم دم در که به‌جای مزد، قوطی را به پیرمرد کالسکه‌چی بدهم، ولی او غیبش زده بود. اثری از آثار او و کالسکه‌اش دیده نمی‌شد. دوباره مأیوس به اتاقم برگشتم، چراغ را روشن کردم، کوزه را از میان دستمال بیرون آوردم، خاک روی آن را با آستینم پاک کردم. کوزه لعاب شفاف قدیمی بنفش داشت که به رنگ زنبور طلایی خردشده درآمده بود و یک طرف تنه آن به شکل لوزی حاشیه‌ای از نیلوفر کبودرنگ داشت و میان آن… میان حاشیه لوزی صورت او… صورت زنی کشیده شده بود که چشم‌های سیاه درشت، چشم‌های درشت‌تر از معمول، چشم‌های سرزنش‌دهنده داشت، مثل اینکه از من گناه‌های پوزش‌ناپذیری سر زده بود که خودم نمی‌دانستم. چشم‌های مهیب افسونگر که در عین حال مضطرب و متعجب، تهدیدکننده و وعده‌دهنده بود. این چشم‌ها می‌ترسانید و جذب می‌کرد و یک پرتو ماوراء طبیعی مست‌کننده در ته آنها می‌درخشید، گونه‌های برجسته، پیشانی بلند، ابروهای باریک به‌هم‌پیوسته، لب‌های گوشتالوی نیمه‌باز و موهای نامرتب داشت که یک‌ رشته از آن روی شقیقه‌هایش چسبیده بود. تصویری را که دیشب از روی او کشیده بودم از توی قوطی حلبی بیرون آوردم، مقابله کردم، با نقاشی روی کوزه ذره‌ای فرق نداشت، مثل اینکه عکس یکدیگر بودند -هر دو آنها یکی و اصلا کار یک نقاش بدبخت روی قلمدان‌ساز بود- شاید روح نقاش کوزه در موقع کشیدن در من حلول کرده بود و دست من به اختیار او درآمده بود». 

لیلی گفت:«صادق هدایت از منِ پنج‌ساله روی زیربشقابی کافه که کاغذی بود یک پرتره بکشد و هیچ‌کس، حتی پدرم، این پرتره را برندارد به خانه بیاورد! آخر پدرم چرا آن پرتره را به خانه نیاورد! واقعا باعث افتخار بود اگر می‌آورد، ولی نیاورد. پدرم و بعضی از نویسنده‌ها در کافه فردوسی دوره هفتگی داشتند. من بچه بودم و خیلی آنها را نمی‌شناختم. گلستان چند بار من را با خودش به آنجا برد. یکی از این بارها صادق هدایت آمد و پرتره‌ای کشید و یک دستی به سر من کشید. این را یادم است. آن موقع دورتادور کافه فردوسی آینه بود و من پشت میز نشسته بودم. می‌دانم که آل‌احمد هم بود. همه آقایانی که آنجا بودند داشتند صحبت می‌کردند و من همین‌طور نشسته بودم. در آینه دیدم از پشت سرم یک آقای باریک لاغر سبیلوی عینکی دارد نزدیک می‌‌شود. باز در آینه دیدم که وقتی نزدیک شد، به سر من دستی کشید و من هم نمی‌دانستم که اصلا او کیست. من دو تا گیس بافته داشتم، گفت چه موهای قشنگی داری! من صادق هدایت را فقط همان یک بار دیدم و خاطره همان یک بار خیلی قشنگ و فوق‌‌العاده بود». «یک بار»هایی که به تصادف رخ می‌دهند. زندگی ما را تصادف‌ها می‌سازند، تصادف‌هایی که گاه کل زندگی ما را دگرگون می‌سازند.

 

 لیلی گفت: «علی حاتمی کشف من بود. بهترین خاطره دوره زندگی‌ام، کار در تلویزیون بود. شکل کار خیلی آزاد بود. آقای قطبی خیلی رها و آزاد می‌گذاشتند هر کسی هر کاری می‌خواهد انجام دهد. جذابیتی که تلویزیون داشت این بود که همه ما جوان بودیم و کادر کارمندها حداکثر ۳۵ سال داشتند. خیلی خوش می‌گذشت. گاهی تا چهار صبح کار می‌کردیم، اما اصلا فکر حقوق و اضافه‌کار و اینها نبودیم. هیچ‌کس در این فکرها نبود. واقعا با عشق کار می‌کردیم. من یک زمانی رئیس برنامه بچه‌ها شده بودم. آقای قطبی به من گفت برنامه بچه‌ها احتیاج به یک کارگردان دارد و ما این را نداریم. فراخوان دادند و یک‌عده اسم نوشتند. آقای قطبی گفت فردا برای مصاحبه می‌آیند و تو حتما باید باشی. ده، پانزده نفر که کارگردانی خوانده بودند برای مصاحبه آمدند که من یکی از آنها را انتخاب کردم. گفتم این ولاغیر. حتی یادم هست «ولاغیر» را آن‌قدر محکم گفتم که آقای قطبی تعجب کرد. و او کسی نبود جز علی حاتمی. واقعا باعث افتخار من است که علی حاتمی را کشف کردم». چه رازی در کشف نهفته است. آیا مرگ آخرین کشف ما است. کشف لحظه‌ای که قادر به بازگویی آن نیستم. 

لیلی گفت: «خبر مرگ کاوه را که آوردند می‌خواستند کسی برود شناسایی‌اش کند…».

 

 







چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵ - 19 August 2026
ایران چگونه به ناو آبراهام لینکلن ضربه زد؟
سایت فرارو

ایران چگونه به ناو آبراهام لینکلن ضربه زد؟

در حال حاضر اخبار رسمی حاکی از آن است که ناو هواپیمابر جرج واشنگتن در حال جایگزینی با آبراهام لینکلن است. با ادامه‌دار شدن بحران زنجیره تامین، این ناو نیز اگر چه حامل نیروهای تازه نفس است، اما با شرایط مواجه لینکلن مواجه خواهد شد.
ونس هدف جدید جنگ با ایران را اعلام کرد: کاهش قیمت بنزین در آمریکا
سایت فراز

ونس هدف جدید جنگ با ایران را اعلام کرد: کاهش قیمت بنزین در آمریکا

در ششمین ماه از جنگی که قرار بود شش هفته به طول انجامد، دولت ترامپ به‌تدریج اهداف جنگی خود را تعدیل کرده است. جی. دی. ونس، معاون رئیس‌جمهور، اکنون هدف جدید و...
چین از جنگ ایران چه درس‌هایی برای آینده می‌گیرد؟
سایت فرارو

چین از جنگ ایران چه درس‌هایی برای آینده می‌گیرد؟

یکی از برجسته‌ترین درس‌هایی که چین از جنگ ایران استخراج می‌کند، اقتصاد پدافند هوایی و موشکی است. تحلیلگران چینی به این نتیجه رسیده‌اند که پهپادها و مهمات نسبتاً ارزان، در صورت استفاده گسترده و همزمان، می‌توانند ذخایر موشک‌های رهگیرِ بسیار گران‌تر را فرسوده کنند. چینی‌ها از جنگ علیه ایران درس‌های دیگری …
         
سایت خبرفوری

جایزه 10 میلیون دلاری آمریکا برای اطلاعات درباره 5 هکر ایرانی؛ از کارزار حملات سایبری «مبنا» چه می‌دانیم؟

سایه ای بر سر چرنوبیل؛ داستان رادار سری «دوگا» و غول آهنی شوروی (+عکس)
سایت عصرایران

سایه ای بر سر چرنوبیل؛ داستان رادار سری «دوگا» و غول آهنی شوروی (+عکس)

برای حفظ پنهان کاری، شوروی این مقر را روی نقشه به عنوان یک «کمپ تابستانی کودکان» علامت گذاری کرده بود و حتی یک ایستگاه اتوبوس با نماد عروسکی المپیک 1980 مسکو...
سایت تابناک

تصاویر شخم زدن افغانستان برای طلا

هدف ایران اختلال دائمی در تنگه هرمز نیست/ چرا بحران اخیر ایران و آمریکا متفاوت از قبل است؟
سایت تابناک

هدف ایران اختلال دائمی در تنگه هرمز نیست/ چرا بحران اخیر ایران و آمریکا متفاوت از قبل است؟

هدف ایران اختلال دائمی در تنگه هرمز نیست، بلکه ایجاد چارچوبی جدید برای حکمرانی دریایی است – که منافع ایران را به عنوان یک دولت ساحلی بهتر منعکس کند.
تغییر رویکرد آمریکا در قبال ایران؛ «خفگی اقتصادی» به جای حمله نظامی!
سایت تابناک

تغییر رویکرد آمریکا در قبال ایران؛ «خفگی اقتصادی» به جای حمله نظامی!

منابع غربی از تغییر رویکرد دولت ترامپ نسبت به ایران خبر داده و تمرکز او را فشار اقتصادی بر تهران دانسته‌اند.
خبرگزاری همشهری‌آنلاین

اعزام نیروهای زمینی آمریکا به ایران؟ + ویدئو | نماینده کنگره: ترامپ باید تصمیم بگیرد

پوپولیست‌هایی که در «نمایش» استادند
سایت فرارو

پوپولیست‌هایی که در «نمایش» استادند

ترامپ صبر لازم برای کار طولانی، دقیق و طاقت‌فرسایی را که دیپلماسی نیاز دارد، ندارد. او هیجان لحظه‌ای یک پست در شبکه‌های اجتماعی یا یک تیتر خبری را می‌خواهد. به زبان ساده، او در سیاست‌ورزی به شکلی که امروز انجام می‌شود، استاد است، اما در حکومت‌داری ناتوان است.
بغداد و چند مسئله حساس
روزنامه هفت صبح

بغداد و چند مسئله حساس

بررسی اهمیت سفر محمدباقر قالیباف به عراق و سه محور مهم این سفر در گفت‌وگو با علیرضا کمیلی
کارگران ارزان و ترس پرهزینه؛ چگونه روسیه از مهاجران سود می‌برد؟
سایت جماران

کارگران ارزان و ترس پرهزینه؛ چگونه روسیه از مهاجران سود می‌برد؟

تصمیمات جدید فرصت‌های دریافت مجوز اقامت یا تابعیت روسیه را از افراد دارای سابقه کیفری سلب کرده است، علاوه بر اینکه دریافت مزایای اجتماعی و بیمه درمانی اجباری را نیز سخت‌تر کرده است.
رمزگشایی از بیانیه ابوظبی؛ آیا امارات خط مبادلات اقتصادی با ایران را کور کرد؟ / باتمانقلیچ: بیانیه ابوظبی تاکید بر استمرار سیاست پیشین است
سایت خبرآنلاین

رمزگشایی از بیانیه ابوظبی؛ آیا امارات خط مبادلات اقتصادی با ایران را کور کرد؟ / باتمانقلیچ: بیانیه ابوظبی تاکید بر استمرار …

بیانیه اخیر وزارت امور خارجه امارات متحده عربی در خصوص «توقف تمامی مبادلات تجاری، مالی و دادوستدهای اقتصادی با ایران تا اطلاع ثانوی» موجی از تحلیل‌ها را درباره چرخش ناگهانی سیاست منطقه‌ای ابوظبی ایجاد کرده است. با این حال، یک تحلیل‌گر حوزه اقتصاد سیاسی معتقدند این اقدام بیش از آنکه یک تغییر استراتژیک …
خبرگزاری ایسنا

۴ رئیس‌جمهور، ۲۵ سال جنگ و یک میراث پرهزینه برای آمریکا

خاورمیانه جدید
سایت روزنامه سازندگی

خاورمیانه جدید

تحلیل اندیشکده شورای روابط خارجی از آینده منطقه که از دست آمریکا خارج شده است
راز غیبت ملانیا و سایه‌ زن جوان در کنار ترامپ!
سایت تابناک

راز غیبت ملانیا و سایه‌ زن جوان در کنار ترامپ!

دستیار اجرایی دونالد ترامپ، به یکی از پرحاشیه‌ترین چهره‌های نزدیک به رئیس‌جمهور تبدیل شده است.
قدرت نوظهور؛ جنگ ایران چگونه معادلات آمریکا در شرق آسیا را تغییر داد؟
خبرگزاری مهر

قدرت نوظهور؛ جنگ ایران چگونه معادلات آمریکا در شرق آسیا را تغییر داد؟

کاهش رزمایش‌های آمریکا و کره جنوبی به دستور ترامپ، تنها یک تغییر نظامی نیست؛ این تصمیم نشان می‌دهد پیامدهای جنگ ایران به محاسبات واشنگتن در شرق آسیا نیز سرایت کرده است.
سرمقاله وطن امروز/ شکست بی‌پایان ترامپ | آخرین خبر
سایت آخرین خبر

سرمقاله وطن امروز/ شکست بی‌پایان ترامپ | آخرین خبر

وطن امروز/ «شکست بی‌پایان ترامپ» عنوان یادداشت روز در روزنامه وطن امروز به قلم ماشالله ذراتی است که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید: در روزهایی که رئیس‌جمهور تروریست آمریکا از تهدید به بمباران عمان تا ادعای مالکیت بر تنگه‌ هرمز را در دستور کار خود دارد، نظرسنجی مشترک «رویترز/ ایپسوس» که در بازه‌ ۱۴
سایه جنگ اوکراین بر سر امنیت جهانی غذا
خبرگزاری ایرنا

سایه جنگ اوکراین بر سر امنیت جهانی غذا

تهران-ایرنا- فایننشال تایمز نوشت: حملات متقابل اوکراین و روسیه به صادرات کشاورزی یکدیگر، می تواند امنیت جهانی غذا را به خطر بیندازد و منجر به بروز بحران جهانی غلات شود.
پایان خاورمیانه آمریکایی؛ فروپاشی نظم امنیتی تحمیلی
سایت فراز

پایان خاورمیانه آمریکایی؛ فروپاشی نظم امنیتی تحمیلی

خاورمیانه آمریکایی به پایان راه رسیده است. نظم منطقه‌ای که از سال ۱۹۹۱ حاکم بود، اکنون به یکی از قربانیان پرشمار جنگ ایالات متحده و اسرائیل تبدیل شده است. شک...
زخم استعمار بر جغرافیای جهان - دیپلماسی ایرانی
سایت دیپلماسی ایرانی

زخم استعمار بر جغرافیای جهان - دیپلماسی ایرانی

برون‌بوم‌ها، شهرهایی در جهان‌اند که گویا از دل تاریخ بیرون‌ زده‌اند. تجربه استعمار و معاهدات قدیمی این نقاط را تبدیل به نقاط بحران کرده است....
         
چالش‌های آمریکا در هرمز - دیپلماسی ایرانی
سایت دیپلماسی ایرانی

چالش‌های آمریکا در هرمز - دیپلماسی ایرانی

آمریکا چهار دهه پیش و در جریان جنگ ایران و عراق، با اسکورت نفتکش‌ها توانست مسیر خلیج فارس را باز نگه دارد، اما تکرار آن...
چشم سوم کی‌یف در نبرد با مسکو
روزنامه دنیای اقتصاد

چشم سوم کی‌یف در نبرد با مسکو

اپراتورهای پهپاد روسی شب هنگام در حال استراحت بودند. خودروی سفید آنها در مسیر ورودی یک خانه کوچک در جنوب اشغالی اوکراین پارک شده بود. حدود ۳۰مایل آن‌طرف‌تر، دو اپراتور پهپاد اوکراینی کامیون خود را در میان انبوه درختان در کنار یک مزرعه پارک کرده و یک پهپاد متوسطِ مجهز به دو بمب را سرهم کردند. هدف آنها …
         
کاخ سفید؛ دفتر کسب‌ و کار خانوادگی ترامپ‌ها
روزنامه هفت صبح

کاخ سفید؛ دفتر کسب‌ و کار خانوادگی ترامپ‌ها

افشای درآمد ۲.۲ میلیارد دلاری ترامپ و ورود خانواده‌اش به معاملات ارز دیجیتال و معادن، موضوع سوءاستفاده از قدرت ریاست‌جمهوری برای منافع اقتصادی را مطرح کرده است
ایران می‌خواهد بن بست تنگه هرمز را تا انتخابات کنگره آمریکا بکشاند/ «عربستان به دنبال سرنگون کردن رئیس امارات است»
سایت خبرآنلاین

ایران می‌خواهد بن بست تنگه هرمز را تا انتخابات کنگره آمریکا بکشاند/ «عربستان به دنبال سرنگون کردن رئیس امارات است»

«میدل ایست آی» در مقاله‌ای به بررسی پیمان مکه و نگاه امارات و رژیم صهیونیستی به آن پرداخته است.
چرا تفاهم‌نامه ایران و آمریکا شکست خورد؟/ یک محاسبه اشتباه می‌تواند جنگ را تشدید کند
سایت تابناک

چرا تفاهم‌نامه ایران و آمریکا شکست خورد؟/ یک محاسبه اشتباه می‌تواند جنگ را تشدید کند

توافق موقت با هدف پایان دادن به جنگ ایران و آمریکا روز دوشنبه منقضی شد و عدم‌اطمینان را در مورد راه‌حلی دیپلماتیک برای این درگیری افزایش داد.
واشنگتن پست: آمریکا در پی کاهش حضور نظامی در خلیج‌فارس پس از جنگ است
خبرگزاری ایرنا

واشنگتن پست: آمریکا در پی کاهش حضور نظامی در خلیج‌فارس پس از جنگ است

نیویورک – ایرنا- روزنامه آمریکایی واشنگتن پست در گزارشی درباره وضعیت نیروها و پایگاه‌های آمریکایی و خسارات وارده به آنها در پی جنگ بی دلیل و تجاوزکارانه علیه ایران گزارش داد: پنتاگون (وزارت جنگ آمریکا) به دنبال کاهش حضور نظامی در خلیج فارس پس از جنگ است.
10 اقدام ترامپ در مسیر تضعیف آمریکا | جنگ با ایران داستان را عوض کرد | روبیو کجای بازی قرار دارد؟
سایت اقتصادنیوز

10 اقدام ترامپ در مسیر تضعیف آمریکا | جنگ با ایران داستان را عوض کرد | روبیو کجای بازی قرار دارد؟

اقتصادنیوز: شهرت ترامپ به معامله‌گری دوگانه و غیرقابل پیش‌بینی بودن، یکی از دلایلی است که باعث شده او در پایان دادن به جنگ با ایران با چنین دشواری‌هایی روبه‌رو شود. رهبران ایران حرف‌های او را باور نمی‌کنند.
از عمان تا اقلیم کردستان؛ آیا آمریکا در حال باز کردن جبهه های جدید علیه ایران است؟
سایت فرارو

از عمان تا اقلیم کردستان؛ آیا آمریکا در حال باز کردن جبهه های جدید علیه ایران است؟

حسین کنعانی مقدم، فرمانده پیشین سپاه پاسداران معتقد است سناریوی فشار اقتصادی و تشویق به اعتراضات داخلی، همیشه جزو نقشه های آمریکا بوده و است اما این سناریو مصداق بارز «شتر در خواب بیند پنبه دانه» است. به نظر می رسد ترامپ شب ها خواب می بیند و صبح توییت می زند و مدعی می شود که می خواهد اقداماتی را علیه …
عیان شدن اهرم زمان در مذاکرات
روزنامه آرمان امروز

عیان شدن اهرم زمان در مذاکرات

آرمان امروز-سرویس دیپلماسی: سخنگوی وزارت خارجه قطر در رابطه با آخرین وضعیت مذاکرات ایران و آمریکا تصریح کرد که دستیابی به توافقی در مورد تنگه هرمز می‌تواند ازسرگیری مذاکرات را تا حد زیادی تسهیل کند. ماجد الانصاری، سخنگوی وزارت خارجه قطر، در اظهارات خود تأکید کرد که میانجی‌گران در حال حاضر منتظر هستند …
چهار شرط نهایی ایران برای بازگشایی تنگه هرمز
روزنامه آرمان امروز

چهار شرط نهایی ایران برای بازگشایی تنگه هرمز

آرمان امروز-سرویس دیپلماسی: رئیس مجلس گفت: ایران تا زمان تحقق شروط مندرج در تفاهم‌نامه اسلام‌آباد، از جمله رفع محاصره، آزادی اموال بلوکه‌شده، رفع تحریم‌های نفتی و پایان تهدید و عملیات نظامی، تنگه هرمز را باز نخواهد کرد وی افزود: همان‌طور که پیش‌بینی کرده بودیم، دشمنی که از سر استیصال تفاهم‌نامه پایان …
مذاکره در قاهره | آخرین خبر
سایت آخرین خبر

مذاکره در قاهره | آخرین خبر

روزنامه سازندگی/ متن پیش رو در سازندگی منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست. جرد کوشنر، مشاور رئیس‌جمهور آمریکا و خلیل الحیه، رئیس دفتر سیاسی حماس در پایتخت مصر پشت میز مذاکره نشستند. در یکی از مهم‌ترین تحرکات دیپلماتیک برای نجات آتش‌بس غزه، جرد کوشنر، مشاور و داماد دونالد ترامپ، رو
توافق مکه یعنی پایان نظم امریکایی - دیپلماسی ایرانی
سایت دیپلماسی ایرانی

توافق مکه یعنی پایان نظم امریکایی - دیپلماسی ایرانی

پیمان دفاعی بین پاکستان، عربستان سعودی و ترکیه نشان می‌دهد که نفوذ ایالات متحده در خاورمیانه تا چه حد کاهش یافته است و چگونه قدرت‌های...
پایان همزیستی در تگزاس؟
روزنامه دنیای اقتصاد

پایان همزیستی در تگزاس؟

جوامع مسلمان تگزاس به ویژه در حومه شهرهایی مانند دالاس دهه‌هاست که روند رو به رشدی را تجربه می‌کنند. مهاجرت گسترده مسلمانان به این ایالت در جست‌وجوی مدارس باکیفیت، مسکن مقرون‌به‌صرفه و یک جامعه پویا، اکنون با واکنش تند و سازمان‌یافته جریان‌های محافظه‌کار روبه‌رو شده است؛ جریانی که آشکارا در تلاش است …
         
سراب هژمونی
روزنامه دنیای اقتصاد

سراب هژمونی

شعار بازگرداندن عظمت به آمریکا، وعده اصلی دونالد ترامپ به مردم کشورش بود. او این چشم‌انداز فریبنده را ترسیم کرد که با انتخاب مجددش، آمریکا نشاط اقتصادی، انسجام داخلی و نفوذ جهانی خود را بازخواهد یافت و دوران طلایی جدیدی آغاز خواهد شد. این وعده به‌ویژه برای آن دسته از آمریکایی‌هایی که خود را قربانی جهانی‌شدن …
سود ایرلاین‌ها قربانی جنگ با ایران
روزنامه چارسوق

سود ایرلاین‌ها قربانی جنگ با ایران

اختلال در بازار جهانی انرژی و جهش قیمت سوخت جت پس از جنگ ایران و آمریکا، هزینه شرکت‌های هواپیمایی ایالات متحده را به‌شدت افزایش داده است. هزینه سوخت امریکن و یونایتد در سه‌ماهه دوم نسبت به سال قبل بیش از ۸۰ درصد افزایش یافت و ساوت‌وست نیز نزدیک به ۹۰۰ میلیون دلار هزینه اضافی متحمل شد. افزایش هزینه‌ها …
سوریه در دوراهی جنگ و بازسازی
روزنامه شرق

سوریه در دوراهی جنگ و بازسازی

فشار کاخ سفید بر دمشق برای اقدام علیه حزب‌الله، دولت احمد الشرع را میان خواست واشینگتن و خطر ورود به جنگی تازه قرار داده است. سوریه در ظاهر مداخله نظامی در لبنان را رد می‌کند، اما نشانه‌هایی وجود دارد که این گزینه هنوز کاملا کنار گذاشته نشده است.
وقتی بنزین کار دست شوروی داد! / عملیاتی که سوژه طنز تبلیغات آلمانی ها شد (+عکس)
سایت عصرایران

وقتی بنزین کار دست شوروی داد! / عملیاتی که سوژه طنز تبلیغات آلمانی ها شد (+عکس)

این برنامه بعدها محدودتر شد، اما به دستمایه ای برای تبلیغات آلمان نیز تبدیل شد؛ تبلیغاتی که این سلاح غیرمعمول شوروی را نشانه ای از استیصال و شکست نظامی معرفی...
         
سایت خبرفوری

ترامپ تصویری از آرزوی واهی گراهام را منتشر کرد

دخالت دیوانه | آخرین خبر
سایت آخرین خبر

دخالت دیوانه | آخرین خبر

وطن امروز/ متن پیش رو در شرق منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست. گروه سیاسی: رئیس دولت تروریست آمریکا حالا در موقعیتی قرار گرفته که فاصله میان تصویری که از پیروزی در جنگ علیه ایران در ذهن داشت و سیلی واقعیتی که پس از نزدیک 6 ماه به صورت نحسش خورده، هر روز بیشتر می‌شود. جنگی که قرا
سندروم توافق مکه؛ چگونه بازی تازه بن سلمان محور عبری-عربی را به چالش می‌کشد؟
سایت اکوایران

سندروم توافق مکه؛ چگونه بازی تازه بن سلمان محور عبری-عربی را به چالش می‌کشد؟

اکوایران: برخی تحلیلگران می‌گویند همین واقعیت که ترکیه، عربستان سعودی و پاکستان توافق خود را به‌صورت علنی و رسمی تدوین کرده‌اند، به آن فضای بیشتری برای رشد می‌دهد؛ به شکلی که احتمالاً ائتلاف امارات و اسرائیل قادر به انجام آن نیست.
چگونه روح ترامپی در حال تسخیر اروپا است؟
سایت اکوایران

چگونه روح ترامپی در حال تسخیر اروپا است؟

اکوایران: راهبرد امنیت ملی آمریکا حتی تا آنجا پیش رفته که استدلال می‌کند اروپا ممکن است طی ۲۰ سال به‌شکلی «غیرقابل‌شناسایی» درآید و این امر بالقوه ائتلاف ناتو را در معرض خطر قرار دهد.
آیا جنگ بی‌پایان یمن در خدمت دستور کار آمریکا و اسرائیل است؟
سایت تابناک

آیا جنگ بی‌پایان یمن در خدمت دستور کار آمریکا و اسرائیل است؟

واشنگتن و تل‌آویو به نظر می‌رسد در صندلی عقب راحت هستند، مرز‌های درگیری را شکل می‌دهند در حالی که دیگران هزینه‌های آن را متقبل می‌شوند.
سایت برترینها

تشریفات عجیب برای آقای رئیس‌جمهور

پرینتر انسانی یا پناهگاه عاطفی رئیس‌جمهور؟ / ناتالی هارپ کیست و چرا حملات جنجالی سناتور دموکرات، کاخ سفید را آتش زد؟
سایت خبرآنلاین

پرینتر انسانی یا پناهگاه عاطفی رئیس‌جمهور؟ / ناتالی هارپ کیست و چرا حملات جنجالی سناتور دموکرات، کاخ سفید را آتش زد؟

جنجال جدید در راهروهای قدرت در واشنگتن این بار نه بر سر یک لایحه جنجالی یا تصمیم اقتصادی، بلکه درباره زن ۳۵ ساله‌ای است که سایه‌به‌سایه دونالد ترامپ حرکت می‌کند. «ناتالی هارپ»، دستیار شخصی و ارشد رئیس‌جمهور آمریکا، پس از حملات کلامی و تند سناتور جان آسوف و افشاگری‌ها درباره جابه‌جایی محرمانه ترامپ در …
پارادوکس بزرگ تنگه / آیا آمریکا ارزش راهبردی هرمز را کاهش می‌دهد؟ / رقابت سرعت در ایجاد اختلال و ساخت جایگزین
سایت خبرآنلاین

پارادوکس بزرگ تنگه / آیا آمریکا ارزش راهبردی هرمز را کاهش می‌دهد؟ / رقابت سرعت در ایجاد اختلال و ساخت جایگزین

جنگ ایران و امریکا یک پرسش بنیادی‌ را پیش روی نظریه قدرت قرار داده‌اند. آیا اهرمی که برای مدت طولانی استفاده شود، ممکن است در اثر استفاده مداوم ارزش خود را از دست بدهد؟
یمنی‌ها چگونه بدون ناوگان دریایی، کشتیرانی جهان را به چالش کشیدند؟ | ​واشنگتن پست: حوثی‌ها نوع جدیدی از نیروی دریایی بدون ناوگان یا کشتی ایجاد کرده‌اند
سایت اقتصادنیوز

یمنی‌ها چگونه بدون ناوگان دریایی، کشتیرانی جهان را به چالش کشیدند؟ | ​واشنگتن پست: حوثی‌ها نوع جدیدی از نیروی دریایی بدون …

اقتصادنیوز: ماه گذشته حوثی ها محاصره دریایی عربستان سعودی را اعلام کرد و این امر باعث شد که تانکرهای نفتی این پادشاهی در دریای سرخ مجبور به تغییر مسیر به سمت شمال و ینبع شوند
«نمی‌دانستیم طعمه‌ایم» | روایت خواندنی خبرنگاران نیویورک‌تایمز از فرار مخفیانه ترامپ و نحوه پوشش خبری عملیات فریب
سایت رویداد‌ ۲۴

«نمی‌دانستیم طعمه‌ایم» | روایت خواندنی خبرنگاران نیویورک‌تایمز از فرار مخفیانه ترامپ و نحوه پوشش خبری عملیات فریب

خبرنگاران نیویورک‌تایمز از شوک عملیات فریب و تعویض هواپیمای ترامپ در ترکیه درآمده‌اند و حالا به پرسش‌هایی درباره شکسته‌شدن اعتماد به کاخ سفید و نحوه گزارش دادن درباره یک عملیات امنیتی پاسخ می‌دهند؛ پرسش اساسی آنها این است که چرا جان کسانی که در هواپیمای طعمه بودند، در این عملیات نادیده گرفته شد؟
ایران نگران «پیمان مکه» نیست/ اولین آزمون حملات حوثی‌های یمن می‌تواند باشد
سایت تابناک

ایران نگران «پیمان مکه» نیست/ اولین آزمون حملات حوثی‌های یمن می‌تواند باشد

ایران نسبت به توافق دفاعی ترکیه، عربستان و پاکستان نگرانی ندارد و معتقد است در صورت درگیری با عربستان دو عضو دیگر وارد نخواهند شد.
واکاوی مأموریت کوشنر در قاهره؛ تحمیل شروط اسرائیل با زبان آمریکایی - تسنیم
خبرگزاری تسنیم

واکاوی مأموریت کوشنر در قاهره؛ تحمیل شروط اسرائیل با زبان آمریکایی - تسنیم

موضع کوشنر در نشست با حماس و میانجی‌ها نشان می‌دهد آمریکا در پی تحمیل شروط اسرائیل در قالب لفاظی جدید است.
«تئاتر صلح» با بازی دونالد ترامپ
خبرگزاری ایسنا

«تئاتر صلح» با بازی دونالد ترامپ

شاید برای ترامپ، صلح بیش از آنکه یک مقصد باشد، صحنه‌ای برای نمایش قدرت است؛ صحنه‌ای که در آن مذاکره، تهدید، معامله و نمایش رسانه‌ای در هم می‌آمیزند. ترامپ خود را سیاستمداری معرفی می‌کند که می‌تواند جنگ‌هایی را پایان دهد که دیگران از حل آنها عاجز مانده‌اند. اما پرسش مهم این است: آنچه امروز در برابر چشم …
    
جنگ علیه ایران؛ آزمونی که حدود قدرت آمریکا را آشکار کرد
خبرگزاری مهر

جنگ علیه ایران؛ آزمونی که حدود قدرت آمریکا را آشکار کرد

جنایات آمریکا علیه ایران پس از ربایش مادورو، آزمون بزرگ دولت دوم ترامپ بود؛ آزمونی که با فرسایش توان واشنگتن، ناکامی در اهداف و مقاومت تهران، شکاف قدرت و هیمنه آمریکا را آشکار کرد.
چرا واشنگتن به «دیپلماسی توهم» پناه برده است؟
خبرگزاری مهر

چرا واشنگتن به «دیپلماسی توهم» پناه برده است؟

ادعای دونالد ترامپ درباره ارتباط مستقیم و پشت‌پرده واشنگتن با فرماندهان سپاه، در شرایطی مطرح شده که مذاکرات رسمی تهران و واشنگتن بر سر پایان جنگ و وضعیت تنگه هرمز به بن‌بست رسیده است.
خلیج فارس پس از هرمز: آیا نظم امنیتی منطقه در حال تغییر است؟
خبرگزاری ایرنا

خلیج فارس پس از هرمز: آیا نظم امنیتی منطقه در حال تغییر است؟

تهران-ایرنا- «عبدالرضا غفرانی» دیپلمات پیشین و تحلیلگر مسائل بین‌المللی در یادداشتی برای ایرنا نوشت: تحولات اخیر در خلیج فارس و تنگه هرمز نشان داد که تداوم یک نظم امنیتی متکی بر قدرت نظامی آمریکا نمی‌تواند ضامن ثبات منطقه باشد و معادلات امنیتی این آبراه استراتژیک به سمت نظمی چندلایه با نقش‌آفرینی بیشتر …
بازگشت به تحریم؛ جبران شکست نظامی با شکست جدید
سایت خبرآنلاین

بازگشت به تحریم؛ جبران شکست نظامی با شکست جدید

دولتمردان آمریکایی از هفته گذشته اعلام کرده‌اند که قصد دارند در طول هفته جاری طیف وسیعی از اقدام‌های تحریمی جدید را علیه ایران اعلام کنند؛ اقدامی که به باور بسیاری از تحلیل‌گران در نتیجه فشار اقتصادی ناشی از جنگ در آمریکا، تلاشی برای روی آوردن به گزینه‌های کم‌هزینه‌تر برای این کشور به شمار می‌رود.
کنوانسیون خزر به تقویت امنیت ملی منجر می‌شود/تداوم مذاکرات ایران با همسایگان
سایت خبرآنلاین

کنوانسیون خزر به تقویت امنیت ملی منجر می‌شود/تداوم مذاکرات ایران با همسایگان

نبی‌الله اعظمی ساردویی ضمن تاکید بر این نکته که مسائلی مانند تحدید حدود و ترسیم خط مبدا بخشی از کنوانسیون وضعیت حقوقی دریای خزر نیست، تصریح کرد: «در صورت لازم الاجرا شدن کنوانسیون وضعیت حقوقی دریای خزر در تعیین سهم کشورمان از منابع انرژی دریای خزر (نفت و گاز و غیره) هیچ تغییری ایجاد نخواهد شد. مذاکرات …
سناتورها علیه مأموریت فرسایشی ناو لینکلن؛ هگست زیر فشار پاسخگویی
خبرگزاری ایرنا

سناتورها علیه مأموریت فرسایشی ناو لینکلن؛ هگست زیر فشار پاسخگویی

تهران- ایرنا- ۱۵ سناتور دموکرات کنگره آمریکا با ابراز نگرانی از فرسودگی جسمی و روانی خدمه ناو هواپیمابر «آبراهام لینکلن» خواستار توضیح پیت هگست، وزیر دفاع این کشور، درباره تداوم ماموریت طولانی‌مدت این ناو و تاثیر آن بر ایمنی و سلامت نیروهای آمریکایی شدند.
ائتلاف برای تقابل با ایران؟ | رمزگشایی از دلایل استقبال ترامپ از ائتلاف سه‌جانبه مکه
خبرگزاری همشهری‌آنلاین

ائتلاف برای تقابل با ایران؟ | رمزگشایی از دلایل استقبال ترامپ از ائتلاف سه‌جانبه مکه

«عبدالباری عطوان» تحلیلگر سرشناس جهان عرب در نوشتاری از اهداف تشکیل ائتلاف دفاعی سه‌جانبه مکه میان عربستان سعودی، ترکیه و پاکستان و استقبال ترامپ از این ائتلاف پرده برداشت.
تنگه شرودینگر؛ بازار نفت با ادعای ترامپ هم‌سو می‌شود؟
سایت اکوایران

تنگه شرودینگر؛ بازار نفت با ادعای ترامپ هم‌سو می‌شود؟

اکوایرران: وزیر انرژی ایالات متحده، ادعا کرده که روزانه تقریباً نه میلیون بشکه در روز از تنگه هرمز خارجی می‌شود، اما شرکت‌هایی که حرکات کشتی‌ها را ردیابی می‌کنند، می‌گویند که در بهترین حالت، میزان خروجی نفت از تنگه چیزی در حدود نیمی از این حجم است.
چگونه چین بی‌سروصدا در حال پیروزی در بحران انرژی ناشی از جنگ است؟
سایت هم میهن

چگونه چین بی‌سروصدا در حال پیروزی در بحران انرژی ناشی از جنگ است؟

شاید یک درس کلی این باشد که در هر وضعیت بد جهان، قدرت نسبی چین افزایش می‌یابد