هر بار که به آنروز بازمیگردم، پیش از آنکه صدای استقبال و شادی بازگشت را به یاد بیاورم، سکوت سنگین سالهای اسارت در ذهنم زنده میشود؛ سالهایی که زمان در آنها گاهی آنقدر کند میگذشت که یک روز، به اندازه یک عمر طولانی میشد. دلتنگی برای خانه، انتظار یک خبر و چشمدوختن به آینده، بخشی از زندگی روزمره ما بود. با این همه، آنچه امروز از آن سالها برای من پررنگتر مانده، رنج نیست؛ درسی است که اسارت به ما آموخت: میتوان در بند بود، اما بند را به جان راه نداد.
اسارت فقط گرفتار شدن پشت دیوارها و سیمهای خاردار نبود. دشمن میخواست در غربت، ایمان و هویت را از ما بگیرد و روزهای طولانی اسارت، ارادهمان را فرسوده کند. اما در همان تنگنای اردوگاه، چیزی در وجود ما بود که نمیتوانستند به اسارت بگیرند؛ باور به اینکه این روزها خواهد گذشت و انسان، اگر به ارزشهایش وفادار بماند، میتواند از سختترین روزها نیز سربلند عبور کند.
در آن سالها، ما بیش از هر زمان دیگری به یکدیگر نیاز داشتیم. یک نگاه، یک کلمه، یک لبخند و گاهی حتی سکوتی از سر همدلی میتوانست برای دیگری معنای بزرگی داشته باشد. رفاقت در آن روزها شکل دیگری پیدا میکرد؛ رفاقتی که در دل رنج و دلتنگی معنا مییافت و هرکس تلاش میکرد سهمی در زنده نگه داشتن امید دیگری داشته باشد.
امروز اگر از آن روزها سخن میگوییم، نباید فقط از رنج و شکنجه بگوییم. در دل همان سختیها، صحنههایی از ایثار، همدلی، صبر و بزرگواری شکل گرفت که شاید هیچ دوربینی آنها را ثبت نکرد. اردوگاه برای ما مدرسهای ناخواسته بود؛ مدرسهای که در آن آموختیم ارزش انسان، در آسودگی و رفاه سنجیده نمیشود. آدمی در روزهای سخت است که خودش را میشناسد و دیگران را نیز بهتر میشناسد. …

![[قادر آشنا] ماندن در آزادگی](/news/u/2026-08-17/ettelaat-k53xs.webp)













![[قادر آشنا] ماندن در آزادگی](/news/u/2026-08-17/ettelaat-k53xs.jpg)
















































































