بیمنت، بیتشریفات و بیآنکه قرار باشد چیزی در عوض بگیرد. این خاطره برای من تصویر دقیقی از اوست. شاعری که فاصله نسلها را تبدیل به دیوار نمیکرد. هم در سن و هم در کسوت بزرگتر بود، اما عجیب اینکه در تماسهای تلفنی اغلب او پیشقدم میشد. این خصلت شاید در روزگار ما کماهمیت به نظر برسد، ولی در جهان ادبیات که گاهی آدمها با انتشار چند کتاب، چند پله خیالی زیر پای خود میگذارند، چنین رفتاری معنای دیگری دارد.
مردی پشت کتابهایش
آهنینجان اهل ساختن مجسمهای بزرگ از خودش نبود. زندگیاش نیز چندان با مناسبات مرسوم شهرت کنار نمیآمد. شعر برایش حرفهای نبود که عصرها سراغش برود. بیشتر شبیه عضوی از بدنش بود. هرمز علیپور، دوست دیرینهاش، تعبیر دقیقی درباره او داشت: گرفتن شعر از قاسم، شبیه گرفتن آب از ماهی بود.
اردبیل زادگاهش بود، اما اهواز اقلیم اصلی زندگی و شعرش شد. جنوب در شعر او کارتپستال نبود. رود، بلوط، آتش، سنگ، ارغوان، اسب و زخم در شعرهایش نقش وسایل صحنه را بازی نمیکنند. اینها اجزای دستگاه خیال او هستند. طبیعت را به شعر نمیآورد که شعر زیباتر شود.
طبیعت در شعرش زندگی میکرد، گاهی حتی زخمی میشد. «ذکر خوابهای بلوط» در آغاز دهه هفتاد یکی از نخستین نشانههای جدی حضورش بود و بعد کتابهایی با نامهایی آمدند که خود عنوانشان انگار چند سطر شعر بودند: «شاعر مرگ خویش میداند»، «خون و اشراق بر ارغوان جوشنها»، «سوسن خاموش بهوقت فراق» و «عطر غریب غزال مشرقها». او حتی برای نامگذاری کتابهایش نیز جهان خودش را داشت.
جایی میان سنگ و اشراق
زبان آهنینجان آسان تسلیم خواننده نمیشود. تصویرهایش گاه تاریکاند، گاه آیینی و گاه چنان فشرده که باید میان کلمات مکث کرد. … …







































































































