
به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از سرویس دین و اندیشه ایبنا، مجله اندیشه پویا در شماره اخیر خود گفت وگوی مفصلی با عبدالکریم سروش انجام داده است. سروش نخستین بار در این مصاحبه نه تنها به صورت مشروحی به زوایای زندگی خود اشاره کرده است، بلکه در پاسخ به پرسشهای سردبیر اندیشه پویا از برخی مواضع، نظرات و نوشتههای خود اعلام پشیمانی و بر برخی دیگر اصرار کرده است.
از دیگر نکات برجسته مصاحبه رضا خجسته رحیمی با عبدالکریم سروش باید به بیان درونیترین روحیات و سبک زندگی سروش در مواجهه با دنیای مدرن اشاره کرد که تا کنون به آن اشاره نشده است. در ادامه گزارشی از خلاصه این مصاحبه را که در صفحات ۴۰ تا ۶۹ شماره ۱۰۱ مجله اندیشه پویا (تیر ماه ۱۴۰۵) منتشر شده از نظر میگذرانید.
پدرم خیال میکرد ابنسینا خواهم شد
حسین حاج فرج دباغ یا همان عبدالکریم سروش معروف خود را زاده یک خانواده متوسط رو به پائین در میدان خراسان معرفی میکند که با محاسبه تقویم قمری در روز شهادت امام حسین و با حساب تقویم میلادی در روز مرگ مولانا به دنیا آمده است.
پسری که هم اهل شیطنت و صراحت بوده و هم شعرهای زیاده از بر داشته و معمولا در مشاعره با اعضای فامیل برنده میشده. سروش به یاد میآورد که نخستین کتابی که دیده و خریده، روی جلد آن نوشته شده بود سقراط، مردی که جرئت پرسیدن داشت: «در آن کتاب خواندم که سقراط بسیار بدقیافه بود و شکلی شبیه قورباغه داشت. اما اینکه او جرئت پرسیدن داشته بسیار برایم جاافتاد.» (ص۴۱)
او تایید میکند که خواندن این کتاب از بابت اینکه از آن آموخته است که پرسشگر باشد، راه آینده او را تعیین کرده است. سروش نوجوان برای پرسشگر بودن به سراغ کتابها، مجلات و حتی روزنامه باطلههایی که پدرش برای فروش شکر و ادویه و چای در انبارک بالای دکان عطاری خود تلنبار کرده بود میرود و هر چه به دستش میآید میخواند: «به یاد دارم پارهای از اقوام ما به مادرم یا پدرم میگفتند که علت تب کردن حسین این است که زیاد کتاب میخواند.» (ص۴۱)
او با بیان اینکه در نوجوانی نه مشوقی برای مطالعه داشته و نه مانعی، از احترام پدرش به علاقه خود به کتاب خواندن میگوید: «(پدرم) در حضور دیگران میگفت خوب است که فلانی یعنی من به خارج از کشور برود، بلکه یک ابنسینا شود. …












