سه شنبه, ۲ مرداد, ۱۴۰۳ / 23 July, 2024
مجله ویستا


در جست وجوی بیگانه


در جست وجوی بیگانه
● درباره کتاب «یکی، هیچ کس، صدهزار»
رمان «یکی، هیچ کس، صدهزار» را لوئیجی پیراندلو نوشته. البته این داستان آنقدر بلند نیست که بتوان اسمش را رمان گذاشت. شاید بهتر باشد آن را داستان بلند خواند. «پیراندلو» بیشتر به اسم نمایشنامه نویس شهرت دارد تا رمان نویس.
با این حال این داستانش برای او شهرت خاصی آورد که بعدها آثار دیگرش را هم تحت تاثیر گذاشت. نمایشنامه هایی که بعدها نوشت تا حدی اقتباس های او از رمان های پیشین خود بود. نمایشنامه «شش شخصیت در جست وجوی نویسنده» اوج کمال نویسندگی او برای شهرتش بود. در آن نمایشنامه سبکی را در تئاتر ایجاد کرد به نام «تئاتر در تئاتر». ماه ها این نمایشنامه اش روی صحنه های تئاتر پاریس، لندن و نیویورک ماند. «یکی، هیچ کس، صدهزار» سال ۵۰ به فارسی برگردانده شد. «بهمن فرزانه» آن را ترجمه کرد. ناشری هم به اسم «پیام» آن را منتشر کرد که در این سال ها دیگر تغییر موضوع داده و کمتر سمت ادبیات می رود.
قبل از این هم کتاب های دیگری از «پیراندلو» به فارسی ترجمه شده بود. زهرا خانلری سال ۱۳۳۵ اولین داستان ها را از این نویسنده ایتالیایی به فارسی ترجمه کرده بود. بعد از او هم اواخر دهه چهل بهمن محصص دو کتاب دیگر از او به فارسی برگرداند. اما این داستان «یکی، هیچ کس، صدهزار» اواخر دهه ۷۰ به قفسه پشتی رفت و تا همین تیرماه در همان جا مانده بود. در «یکی ، هیچ کس، صدهزار» همه چیز از آیینه شروع می شود.
«موسکاردا» روزی مقابل آیینه می ایستد و زنش بعد از مدت ها زندگی مشترک به او می گوید که دماغش به سمت راست انحراف دارد. راوی از همین جا و با همین حرف دچار نوعی وسواس می شود که زندگی او را دگرگون می کند. «موسکاردا» آدم میانسالی هم نیست، یک راوی ۲۸ ساله است که به خاطر مسائلی در پایان سن نوجوانی ازدواج کرده است. حرف همسرش آنقدر روی او تاثیر می گذارد که نه تنها به دماغش بلکه به سایر اندام های خود هم با دیدی دیگر نگاه می کند. مردم دیگر را هم با همین نگاه وسواس گونه ورانداز می کند.
«موسکاردا» بعداً می خواهد تنها باشد. منتها نه مثل این تنهایی هایی که امروز رایج است و آنچه خیلی ها از تنهایی برداشت می کنند. او می خواهد بدون خودش و با حضور یک شخصیت بیگانه که او هم کسی جز خودش نیست تنها باشد. در واقع «موسکاردا» دنبال این است که خودش را از بیرون ببیند. این است که از خودش می پرسد چرا آن بیگانه یی را که مال خود من است فقط دیگران می توانند ببینند و بشناسند. از همین موقع است که یک نوع وسواس دیوانه کننده به جان راوی داستان می افتد. با رفتاری که خودش آن را دیوانگی می خواند، آن بیگانه یی را که در او زندگی می کند و از او فرار می کند دنبال می کند.
آیینه در این رمان مثل یک شخصیت عمل می کند. اگر کسی برابرش بایستد او را نمایش می دهد. اما نشان دادن آن همراه با فریب است. آن طور نیست که دیگران می بینند و گاهی عیب ها را به رخ می کشند. «پیراندلو» هم معتقد است که نمی توان مقابل آیینه ایستاد و آن بیگانه را که درون هرکسی هست دید و شناخت. «موسکاردا» وقتی مقابل آیینه می ایستد تمام حرکاتش ساختگی می شود.
او می خواهد آن بیگانه را همان طور که دیگران می بینند ببیند و بشناسد. روشن است که آن بیگانه را صدها هزار نفر در بیرون می بینند. ولی خود «موسکاردا» نمی تواند آن را ببیند. به همین خاطر است که او را بیگانه می نامد. با این حساب آن بیگانه دیگر یک نفر نیست. صدها هزار «راوی» و «موسکاردا» وجود دارد. هم برای دیگران و هم برای «موسکاردا». جالب است که همه آنها هم زشت هستند یا دماغ شان کج است یا گوش شان بی ریخت یا چیزهای دیگرشان. همه این آدم های جورواجور هم در همان «موسکاردا» زندگی می کنند. برخی از بیرون «موسکاردا» را با دماغ کجش می بیند و برخی «موسکاردا» را با گوش بی ریختش.
راوی برای دیدن خود و شناخت آن بیگانه یی که در درونش هست و نمی تواند آن را ببیند در موقعیت های خلوت خانه مقابل آیینه می ایستد و حالت های جورواجور از خودش نشان می دهد. ولی فایده یی ندارد و همه آنها ساختگی هستند. تازه ممکن است مثلاً آن حالت خشمی که او به خود می گیرد یکی را به وحشت بیندازد، برای یکی مضحک باشد و برای دیگری قابل ترحم. خلاصه زندگی او برای دیگران جز آن چیزی است که او برای خودش می پندارد و همین فکر آرام و قرار را از او می گیرد. «موسکاردا» باید تلاش کند وقتی مقابل آیینه می ایستد تبدیل به یک نفر نشود. کسی که در آیینه مقابل او ایستاده باید کسی دیگر باشد که دارد او را ورانداز می کند و دماغ کجش را نگاه می کند.
او نمی تواند زنده بودن خودش را ببیند ولی دیگران می توانند. راوی در تمام طول رمان نگران تفسیرها و نگاه های دیگران است. یک جا حکایت بین خودش با پیرمرد مستاجرش را روایت می کند تا خواننده بداند که آن پیرمرد چه تصور مشمئزکننده یی نسبت به او دارد. بعدها تصمیم می گیرد که موسکارداهایی را که در ذهن نزدیکانش هست از بین ببرد.
سماجت های راوی سرانجام گذر او را به نوانخانه می اندازد. آنجا است که به نظر می رسد کمی وجدانش راضی تر است. شاید به خاطر آن است که می تواند تا حدودی نسبت به گذشته بیشتر خودش را ببیند و به زندگی اش بیرون از خودش نظر بیندازد. کار «موسکاردا» به آنجا می کشد که احساس می کند دائم می میرد و زنده می شود. دیگر آن «موسکاردایی» نیست که در درونش زندگی می کرد.در پایان رمان می گوید؛ «هر لحظه می میرم و لحظه بعد بدون خاطره و گذشته به دنیا می آیم. زندگی می کنم، نه در درون خود، بلکه در هر چیزی که در بیرون از من وجود دارد.»
علیرضا غلامی
منبع : روزنامه اعتماد