جمعه, ۱ تیر, ۱۴۰۳ / 21 June, 2024
مجله ویستا


بازگشت درخشان کفش دوز بریتانیایی


بازگشت درخشان کفش دوز بریتانیایی
به دنبال دانی یل دی لوییس در ستون شایعات مطبوعات نگردید، به نمایش های تلویزیونی نمی رود و بسیار به ندرت مصاحبه می کند و فقط در فیلم های سینمایی شرکت می کند، اما مسأله این است که مورد آخر نیز کمیاب و متاعی نادر شده است.
این بازیگر کلاسیک بریتانیایی به واقع در دهه اخیر فقط در ۴ فیلم بازی کرده، اما هر بار به نحو احسن خود را در رل مطروحه غرق و حل کرده و در تمام ماه های فیلمبرداری و تهیه فیلم درون آن نقش می ماند و پیش از آن تحقیقات مفصلی را انجام می دهد. این چنین است که او برنده عناوین و جوایز مختلف می شود و جدید ترین کار او که یک فیلم پر سر و صدا و موفق در پائیز و زمستان امسال است و «There will be blood» («خون خواهد ریخت») نام دارد، سند و نمونه تازه ای در این خصوص است. اما او پس از هر توفیق ناب و جدید برای چند سال ناپدید می شود که بخشی از آن صرف تحقیق درباره رل محول بعدی به وی می شود و در مورد بقیه زمان مورد بحث توضیح دقیقی در دست نیست. وقتی او ۵ سال پیش برای ایفای درخشان رل خود در «گنگستر های نیویورک» اپیک مارتین اسکورسیزی به صحنه بازگشت گفته می شد که در مدت غیبت و دوری اش از سینما در حال آموختن هنر کفش دوختن در شهری در ایتالیا (به روایتی فلورانس) بوده است!!
مشخص نیست او در غیبت بعدی اش به کدامین حرفه و صنعت میل خواهد کرد، اما این مسأله محرز است که بازی او در رل دانی یل پلین ویو در فیلم «خون خواهد ریخت» یکی از بهترین بازی های سال است و به احتمال قوی کاندیدای اسکار خواهد شد. او همین حالا نیز از سوی هر دو مجمع پر نفوذ منتقدان لس آنجلس و نیویورک به عنوان برترین بازیگر مرد سال شناخته شده و کاندیدای جایزه گولدن گلاب (کره طلایی) به عنوان بهترین بازیگر مرد دراماتیک سال نیز شده است و بعید است که در روزهای پیش رو به عناوین دیگری به خاطر نقش آفرینی اش در همین فیلم نرسد.
دانی یل پلین ویو که رادکلیف به شکلی تحسین آمیز در جلد او فرو رفته، آدمی حقیقی با همین نام در اوایل قرن بیستم بود که یک شرکت نفت به راه انداخت و آن را دائماً پر رونق تر ساخت و کسب و کارش سکه شد، اما عقلش را از دست داد و دیوانه شد و این اتفاق در ایالت کالیفرنیای آمریکا روی داد. در چنین رلی دی لوییس سبیلی پر پشت، پیشانی پر چروک و صدایی قاطع و محکم را به نمایش نهاده، ولی قیافه و برخورد حقیقی او و آنچه در طلیعه سال ۲۰۰۸ و در زمستان این سال از او دیده می شود، بسیار متفاوت است. برعکس او را می توانید با قیافه ای متین و آرام که هیچ نشانی از سن حقیقی اش (۵۱ سال) ندارد و کمتر از آن نشان می دهد و همچنین لباسی راحت مشاهده کنید و تمام استرس های نقش او، اینک در وی نمود ندارد و انگار زندانی، از بند آزاد شده است. اطرافیان دی لوییس می گویند او دو سال وقت صرف تحقیق پیرامون این رل و فرو رفتن بیشتر و بهتر در قالب مطروحه کرده است. اما وقتی از خودش در این خصوص توضیح می خواهید، به نظر می رسد که توجیه خاصی را حاضر ندارد و یا اگر دارد مایل به تشریح آن نیست. «نمی خواهم چیزی را پنهان کنم، اما واقعاً نمی دانم چه بگویم. رفتم و کلی عکس و تصویر پلین ویو و چیزهای مربوط به او را پیدا کردم و کتاب های موجود را خواندم. خیلی گشتم و به حس هایی رسیدم. اینجا است که معمولاً به مجموعه ای از تأثیرگذاری ها و حس های غیرقابل بیان از کاراکتر محول به خود می رسید و آدمی را که در جلد او فرو رفته اید، حس می کنید. زندگی او بر شما نازل می شود.»
اما روش دستیابی دی لوییس به کاراکتر واگذار شده به وی هر چه باشد، وقتی او وارد آن می شود، دیگر خارج نمی گردد و همانجا می ماند. پل دانو همبازی دی لوییس در «خون خواهد ریخت» می گوید: «رفتار دی لوییس در کمال حرفه ای گری و نشان دهنده تعهد و شیفتگی او به کارش و رلی است که برعهده می گیرد. برای انجام چنین کاری واقعاً باید در یک رل حل و غرق شوید و به شدت به کار خود مصروف باشید و دی لوییس هست.»
عده ای می گویند به همان شکل که ماندن طولانی مدت دی لوییس در رل محوله به وی تخصصی و نشانگر تعهد کاری اوست، درآمدن از آن پر زحمت می نماید و بسیار سخت است و دلیل این که در ۱۰ سال اخیر بین فیلم های او این قدر فاصله زمانی افتاده، همین مسأله است. خود او می گوید: «به سختی می توانید آن را پس بزنید و ذرات وجودتان می خواهد آن را حفظ کند، حتی اگر در ظاهر چیز دیگری را بگویید. تصویری از آن فرد در ذهن تان و براساس شرایط قبلی و مستندات و البته تصورات ذهنی ساخته اید و کنارگذاشتن آن واقعاً سخت است، زیرا احساس می کنید که خودتان آن را ساخته اید.»
این داستان اکثر رل هایی است که دی لوییس تا به حال بازی کرده است و مشابه این ماجرا در فیلم های «ترانه جک و رز»، «پای چپ من» (با دربرداشتن یک جایزه اسکار برای او) و «به نام پدر» نیز دیده شده و دی لوییس همان قدر که دوری جستن از دانیل پلین ویو را کاری سخت یافته، نتوانسته بود از رل هایش در فیلم های فوق جدا شود. «گنگسترهای نیویورک» نیز که او را با شکل و شمایلی شبیه به پلین ویو مقابل دیدگان مردم قرار داد (و البته در رل مردی که باز درگذشته - بخشی از قرن نوزدهم - مشغول قبضه کردن یک شهر به تندترین و بی رحمانه ترین شکل ممکن است و به او «بیل قصاب» می گویند) همان اوصاف و پیامدها و احساسات را برای دل لوییس در بر داشت و او چنان با آن زیسته بود که جدایی از آن برایش غیرممکن نشان می داد.
دی لوییس به خاطر بازی در آن فیلم و در هیأت مردی که پدر کاراکتر لئوناردو دی کاپریو را در نیویورک خشونت زده دهه ۱۸۵۰ کشته و در اواسط دهه ۱۸۶۰ به دست پسر او کشته می شود، نیز نامزد اسکار شد و تصویر او فراتر از دی کاپریو و کامرون دیاز و هریک از بازیگران دیگر آن فیلم ماندگارترین تصویر و نماد فیلم است. بازی قوی او به فیلم اسکورسیزی تکاملی ناشناخته را می بخشید و به او برای پرهیز از جدایی از این رل باید تبریک گفت. کاراکتر پلین ویو و فیلم «خون خواهد ریخت» بدون شک یک ثروت جدید برای اوست. خودش می گوید: «عادت من زندگی کردن با یک نقش است و فقط از این طریق می توانید تبدیل به همان آدم شوید.»
از دی لوییس ادعای عجیب دیگری هم شنیده شده است. او می گوید روند و پروسه بازیگری از آغاز و به طور ذاتی برای او کندتر از همان روند نزد سایر بازیگران مطرح سینما بوده است و اگر بخواهیم صریح تر و راحت تر بگوییم برای او این کار زحمت و زمان بیشتری را در قیاس با سایرین در بر دارد. «ریتم خلاقیت من کند است. دیگران از من راحت تر و سریعتر کارشان را انجام می دهند، اما تا من درون یک جلد و یک فیلم جا بیفتم، مدتی طولاتی می گذرد. این احساس و مسئولیتی است که در خودم می بینم و مختص خودم است.»
با این حال دی لوییس بازیگری و عشق خود به این حرفه را بسیار زود و وقتی فقط ۱۲ سال داشت ، کشف و لمس کرد و در وجود خود محبوس ساخت و از همان زمان احساس کندبودن دراین جهان خاص و نداشتن سرعت لازم در وجودش خانه کرد. «برای من همه چیز به آرامی و با کندی سپری می شود و حتی روزهای بیکاری ام، به شکل بسیار نزدیک و مستمری با زمان های مشغولیت و گرفتاری های کاری ام پیوند خورده و به آن نزدیک است و من هیچ گاه بین این دو دنیا فرق و فاصله نمی گذارم. وقتی کار نمی کنم و مشغول بازی در فیلم نیستم، به کلی ناپیدا و از مقابل رسانه ها دور هستم و آرام و ساکت می مانم و درنتیجه وقتی به صحنه برمی گردم نوعی واکنش خاص را نزد مردم برمی انگیزد. آنها تصور می کنند زیر کاسه، نیم کاسه ای بوده و یا کاراکتر من فقط با این حیات های دوگانه به ادامه زندگی نایل می شود. حال آن که هر دو شخصیت کاری و غیرکاری من با یکدیگر عجین است و بین آنها جدایی نیست. با این وجود دوست ندارم که در این باره بیشتر از گذشته حرف بزنم.»
دی لوییس با نگاهی خاص که در زمان های لازم مالیخولیایی می شود (این در فیلم هایی مثل «رختشویی زیبای من» کاملاً محسوس است) و در اوقاتی دیگر ساده و حماقت وار (رجوع کنید به «اتاقی با یک منظر») تمامی بار روانی لازم برای بازیگران سینما در دهه اول قرن بیست و یکم را در اختیار دارد و به طرز غریبی در این خصوص هنرمند است. هنگامی که لازم باشد، او خشمگین است و در این خصوص به فیلم های «به نام پدر» و «بوکسور» رجوع کنید.
او ازدواج کرده و همسرش مثل خود وی دست اندرکار سینما و سناریست و کارگردانی به نام ربه کا میلر است و محصول این ازدواج دو فرزند است و وقتی جزئیاتی بیشتر از زندگی خصوصی و اجتماعی اش بپرسید، باز از عشق اش به کفش و دوختن می گوید و آن را یک صنعت پیچیده و جذاب می خواند. بسیاری از بازیگران مایل اند هرگز بیکار نمانند، اما گاهی به مدت یکی دو سال هم نقش قابل ذکری به آنها پیشنهاد نمی شود و دی لوییس که به او پیشنهاد می شود، با رد کردن شماری از آنها فرصتی برای تفکر مجدد و همچنین تجربه کردن صنایع و حرفه های جدید برای خود فراهم می آورد و بجز کفش دوزی، کار روی چوب و ساختن قطعات چوبی دیگر، هنر مورد علاقه دی لوییس است. خودش می گوید: «برخی بازیگران سینما دردوران بیکاری شان آنقدر فکرهای منفی می کنند و دچار دغدغه می شوند که از درون می شکنند، اما من سعی دارم به شکلی درست و مثبت فکر کنم و راه حلی را بیابم و حداقل قضیه این است که اگر کار نمی کنم، از مزایای فراوان آن بهره ببرم.»
«خون خواهد ریخت» براساس سناریویی از پل توماس اندرسون و با کارگردانی همین هنرمند که از غیرمتعارف ترین فیلمسازان ۱۰ سال اخیر هالیوود است، ساخته شده و بنابراین مثل کارهای سابق این فیلمساز همانند «بوگی نایتز» و «مگنولیا» سرشار از فاکتور تصور و خیال های شبیه به حقیقت است و دی لوییس معمولاً در چنین وادی هایی جولان می دهد و احساس آزادی و راحتی می کند. «ذهنم را به پرواز درآوردم و به جاهایی قدم نهادم که برایم غیرقابل اجتناب بود. از سناریو خوشم آمد و احساس کردم که باید در آن مشارکت کنم و چاره ای جز این نیافتم.» برای اندرسون نیز این بهترین اتفاق بود و جالب تر این که به اعتراف این کارگردان «هنوز جوان»، از همان موقعی که سناریوی فیلم را قلمی می کرد، دی لوییس را به عنوان کاراکتر اصلی و ایفاکننده رل وی در ذهن داشت و اصلاً می خواست فیلمش را با او بسازد. امروز هم که از اندرسون بپرسید، حتی در این حد اکتفا نمی کند و فراتر از این می رود و می گوید: «نظر مرا راجع به دی لوییس می پرسید بسیار آسان است؛ او بهترین بازیگر سینمای دنیا است.»
اندرسون و پل دانو هر دو می گویند همکاری با دی لوییس آنها را صاحب تسلط و راحتی و کارایی بیشتری در حرفه شان ساخته است. دانو حتی در فیلم «ترانه جک و رز» هم با این بازیگر مستعد به همکاری پرداخته بود و کارگردانی آن فیلم با ربه کا میلر یعنی همسر وی بود. هر چه هست دی لوییس حالا که فیلم اکران شده و سرو صدا کرده، از انجام وظایف اش در این زمینه که مصاحبه با رسانه ها و تبلیغ برای فیلم در محافل و مجامع است، مثل معمول ابا دارد.
ترجمه: وصال روحانی
منبع : روزنامه مردم سالاری