دوشنبه, ۷ خرداد, ۱۴۰۳ / 27 May, 2024
مجله ویستا


آسمان شو، ابر شو، باران ببار


آسمان شو، ابر شو، باران ببار
روزگاری معلمی داشتیم که می گفت: مبارزی که سالها می رزمد،می جنگدو سرانجام در جوخه اعدام بر لبان مرگ بوسه می زند، چیزی طلبکار محرومان؛آنها که برایشان رزمیده و جان باخته است،نیست.او در اولین گام،به خاطر معنا یابی زندگی مبارزه را انتخاب کرده است.عشق محرومان،دلیل زنده بودنش شده است و دلیل نبودنش.
آن زمان، باور این سخن برایم سخت بود.مشقت مبارزه را بر خود هموار کردن،هستی خود را در کف گرفتن وجان را به قمار گذاشتن،تنها برای آن که دلیلی بیابی برای بودن؟وتازه احساس خوشبختی هم داشته باشی که می دانی چرا دارندمیبرندت به جوخه مرگ تا ذبحت کنند؟می گفتم اگر نیش دشنه ای بر تن این معلم فیلسوف مشربم بنشیند، اگر هرم آتش پوست نازکش را بگزد و مرگ،با همه مهابتش،آنگونه که بر یک چریک می تازد، در برابرش بایستد،فلسفه بافتن یادش می رود.این فرمایشات همه ازبخارهای شکم سیراست و خیلا‌ت کتابخانه ای مردی ذهن زده.
اما "مهلتی باید که تا خون شیر شد."روزگاران گذشت وکودک دیروز،امروز بی واسطه بر میانه زندگی ایستاد و چون پیامبر مزامیر،تنها،خسته،سر فروافکنده،بارطاقت سای هستی بر دوش،رد تازیانه "بودن" بر تن وشکنجه مستمرجستجوی آن موهوم،آن نمی دانم کدامین "مخاطب"پنهان درلحظه‌های پیش رویش ...
آدمیان خود را در روزمرگی گم می کنند،می روند لا‌ی شلوغی و همهمه زندگی تا نشنوند آن سوال بزرگ و جان فرسا را که"بودن؟برای چه؟."هر چه همهمه روزمرگی بیشتر باشد،در فریفتن دل کاراتر است.صدای درون راخواباندن،شیپوری به گشادی تنهایی میخواهد.کبکی،سر زیربرف تجاهل.این است که برای گریز از این سوال بزرگ هر یک راهی پیش می گیرند.یکی می شود کفتر باز، یکی می شود ماشین باز، اکس باز، موبایل باز، گیم نت باز، چت باز، کتاب باز، کلکسیون بازو...این چنین است که آدمی از منظر فلسفی می شود علا‌ف؛ علا‌ف در میان حیات ومرگ. فردعلا‌ف، پرسه می زند دربیهوشی روزمرگی تا به هوشیاری دهشتناک آن پرسش دچارنشود. علا‌ف فلسفی جامعه آماری بزرگی را تشکیل می دهدبه وسعت آدمهایی که دارنداکسیژن می بلعندوآمونیاک دفع می کنند. علا‌ف لمپن ،علا‌ف روشنفکر ،علا‌ف طناز،علا‌ف بد گل و خوش لباس، علا‌ف سرمایه دار، علا‌ف مستضعف،علا‌ف سخنور، علا‌ف بی سروزبان،علا‌ف زن باره،علا‌ف زن ذلیل،علا‌ف ورزشکار،علا‌ف معتاد،علا‌ف بازنشسته،علا‌ف چند شغله،علا‌ف سیاست گرا،علا‌ف سیاست گریز...وه،که چه جامعه آماری بزرگی در سرشماری‌های جهانی جا می مانندازنمودارهای مراکزتحلیل وآمار!
جهان پوچ؛جهان پوک پر از هیاهو!ببینید قرآن چه تعبیر دقیقی دارد از زندگی آدمها،و چه شلا‌قی می زند بر فهم ما کوتوله‌ها که در هیاهوی روزمرگی گم شده ایم:" وما الحیاهِ الدنیا‌ الا‌ للعب‌ واللهو"آیا زندگی دنیا چیزی جز بازیچه ای ست و لهوی؟
درد پوچی،آدمی را می فرساید.دردی ا ست که هدایت را از درون می جود وسارتر رامی کشد به وسط معرکه هستی تا خشمگین از بودن،همه چیز را"استفراغ"کند.ممکن است تو بیمار باشی،در بند باشی،قرض داشته باشی،تنها باشی،دلشکسته باشی،سوگوار باشی،مال باخته باشی...اماباز ممکن است در چنین حالی نیز چیزی به عالم وصلت کند،چیزی دلیل بودنت شود،عشقی،دلبستگی پاک کوچکی.اما انسان پوچ،به ته عالم می رسد.آفتاب بتابد یا نتابد،عالم، برهوت شود یا نشود،آدمی مرده باشد یا زنده ،چه تفاوت دارد؟...دیده اید آدمی را که به زور رودر بایستی و سقلمه همسر مکرمه با بد اخلا‌قی و بی اشتهایی تمام می نشیند سر سفره پدرزن و یک دانه برنج را با چنگال می اندازد توی دهان و دانه برنج انگار پاره سنگ باشد آنقدر می جود تا جرم خاره اش نرم شود و به آب دهان و نیش دندان آنقدروقت را می کشد تا سفره بر چیده شود وعذاب جویدن آب دهان تمام.بعضی‌ها،آنها که به زندگیشان بصیرت ندارند،بر خوان گسترده حیات اینگونه اند.زنده اندامافکرشان بوی کافور میدهد.مرگ،پیش از ایستادن قلب به خانمانشان زده وتاراجشان کرده است.در اینجاست که آدمی می رسدبه بن بستی که چون نمی تواند به ناخن خشم حتی خراشی بر آن بیندازد، پناه می بردبه افیونی تا برای لحظاتی ، بار جانفرسای هستی رااز شانه‌های ذهن بر زمین بگذارد.اینگونه است که گاه منورالفکری زانو می زند بر پای منقل وافور وهنرمندنازک طبعی از دود بنگ می شود کیفور.تازه آن موقع بود که فهمیدم چه آموزگار نکته سنجی بود معلمم و چه درس گرانقدری به من آموخت؛آموختم که شاید جنس زندگیت از محنت باشد، غرق در مشقت باشی اما سعادتمند؛به سوی مرگ بروی اما زندگی رابستایی و زیر لب متبرکش سازی."ما بی چرا زندگانیم/آنان به چرا مرگ خود آگاهانند." ‌
حالا‌ بود که می فهمیدم آن ۷۲ پیکر افتاده در سرزمین نینوا، چرا در پیشگاه اطاعت امرپروردگارسجده بر خون نهادند؟یک عارف،چرا با "تن"می جنگد و عمرش را در اسارت بندهای ناپیدای بندگی در انزوای دردناک "تنهایی در خلق" به سر می آورد؟ویک عاشق،چگونه در لهیب انتظار می سوزدوشادمان است از سوختنش."استاده ام چو شمع،مترسان ز آتشم!"
از این آدمهایی که در عین محنت کشی،غرق سعادتند،دیده اید؟ونگوک به برادرش می نوشت:"بیاموز که آرام و صبور رنج بکشی."دیده اید این گونه آدمها چگونه با دل خونین لب خندان دارند؟دیده اید چگونه مهیب ترین رنجها در برابرصبرشان به خضوع و ادب زانو می زنند؟اینهمه را چگونه تاب می آورند؟چگونه به شعبده از شبکلا‌ه درد،لبخند بیرون می آورند؟چگونه "هست"اند؟
کی یر کگور،فیلسوف عارف مشرب وجود گرا اطمینان می دهد که اگر چنین انسانهایی را درزندگی می شناسید ،خوشبخت ترین انسان روزگار خویشید؛آن جنس مردمانی که به جای احساس‌های تیره و گندیده ،فقط به ایستادن و نورو گرمی فشاندن می اندیشند.دیده اید مادری را که چگونه با عشق بی چشم داشتش به فرزندی علیل،"هست"؟معلمی را که چون شمع می سوزد بر پای آگاهی نسلی؟وشاعری را که زنده است تا با ترانه اش شادی ببخشدو لبخندی بر لبان مردی غمگین آورد؟
در یک فیلم آموزشی درباره بصیرت vision،نویسنده ای به ساحل دریا می رود و انبوهی از مرجان‌هایی را می بیند که هر غروب بر ساحل می افتند و جان می سپارند.وجوانی را می بیند که دانه دانه این مرجان‌ها را بر میدارد و برای نجات جانشان به دریا پرتاب میکند.نویسنده به جوان می گوید:"چه محنت پوچی می کشی.این ساحل کیلومترها امتداد دارد و در تمام طول مسیر مرجان‌ها یی در حال جان دادن اند.تو نمی توانی آنها را نجات دهی."جوان بی آن که چیزی بگوید مرجانی را بر می دارد و به دریا پرت می کند ومی گوید:"این یک را که توانستم به حیات باز گردانم؟"!منطق آدمهای با بصیرت از جنس دیگری ست.چیزی که سعادت شخصی درونیشان را شکل می دهد از جنس بصیرتی متعالی ا ست که مغز موشهای فاضلا‌بهای تیره و بویناک نمی تواند تحلیلش کند.بصیرت،رازسعاتمندی دردمندانه اینگونه آدمهاست.
آسمان شو ابر شو باران ببار ناودان آبش نمی آید به کار
آب باران باغ صد رنگ آورد ناودان همسایه در جنگ آورد
هان که اسرافیل عشقی ای عزیز رستخیزی کن تو پیش از رستخیز
اصغر قاسمی
منبع : روزنامه سیاست روز