شنبه, ۲ تیر, ۱۴۰۳ / 22 June, 2024
مجله ویستا

سوسیالیسم یعنی آزادی انسان


سوسیالیسم یعنی آزادی انسان
حاکمان همیشه و همزمان از دموکراسی وحشت داشته‏، علیه آن برخاسته‏ و در عین حال از آن استفاده ابزاری کرده‏اند. لیبرالیسم از درون چنین موضع حاکمان پا به عرصهٔ وجود گذاشته است. ــ لوچیانو کانفورا(١)
هم یونانی‌ها و هم رومی‌ها شهروندان آزادِ بی‌چیز را که خواستار آزادی‌های سیاسی بودند، با اشاره به بردگان خواستار آزادی، از تمایل به دموکراسی برحذر می‌داشتند. نه انقلاب بورژوازی سال‏های ١۶۴٠ و ١۶٨٨ در انگلستان به آزادی بردگان انجامید، نه مزرعه‌داران آمریکایی پس از استقلال آمریکا ١٧٧۶ آزادی بردگان را عملی ساختند و نه پس از انقلاب کبیر فرانسه در سال ١٧٨٩ بردگان سرزمین‏های مستعمره به آزادی رسیدند. لیبرال‏ها در مجلس اول پس از انقلاب کبیر فرانسه، ژاکوبین‏ها را برحذر می‌داشتند که تصور نادرستی از «دولت‏های یونانی» دارند.
اگر خواست و هدف ژاکوبین‏ها و زانکولوتن‏ها(٢) برای دستیابی به آزادی به شکست انجامید، باوجود این بارها و بارها در انقلاب‏های جدید، از جمله در کمون پاریس و در انقلاب اکتبر سر برافراشت.
«دموکراسی» و «حقوق بشر» امروز نیز همچنان حربه‏ای ایدئولوژیک برای برقراری حاکمیت قدرتمندان و ارتجاع و قلاب نوک‏تیز غارتگران است که به گوشت تن محکومان فرو می‌رود. در عین‏ حال، «دموکراسی» و «حقوق بشر» حربه عدالت‏خواهانه در دست و در خدمت هدف‌های انسان‌دوستانهٔ مدافعان آزادی و حقوق توده‏ها نیز هست. فردریش انگلس دربارهٔ آزادی‌های بورژوایی می‌گوید: ما همانند هوا به آزادی نیاز داریم.
یکی از بزرگ‏ترین موفقیت‏های قدرتمندان و ارتجاعیون در دوران کنونی، این است که توانسته‏اند گویا در مقابل هم قرار داشتن «دموکراسی» و «سوسیالیسم» را به اقشار وسیعی از مردم، هم در کشورهای پیشرفته متروپل سرمایه‏داری و هم در کشورهای «جهان سوم»، بقبولانند، امری که بدون اشتباه فلسفی ـ تئوریک و سیاسی مدافعان سوسیالیسم و کمونیسم ممکن نمی‌بود. چنین به نظر می‌رسد که فروپاشی کشورهای سوسیالیستی در اروپا زمینه القای موفق این ادعا را به‌وجود آورده و برای اقشار وسیعی، از جمله برخی نیروهای چپ، آن را قابل پذیرش ساخته است.
● علل تئوریک ناتوانی در برپایی دموکراسی سوسیالیستی
بی تردید، مشکلات اقتصادی اتحاد شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی اروپایی به طور مستقیم با انحراف‏های فلسفی ـ تئوریک در این کشورها ارتباط داشته است، انحراف‌هایی که به ناتوانی عملکرد ساختارهای سیاسی حاکم منجر شد. این ناتوانی‌ را باید بدون تردید پیامد قانونمند نقض خشن آزادی‌های دموکراتیک و قانونی در این کشورها ارزیابی کرد. روبرت اشتیگروالد Robert Steigerwald، فیلسوف معاصرِ آلمانی و عضو رهبری حزب کمونیست آلمان، انحراف‏های فوق را «بی‌توجهی به اصول دیالکتیک» ارزیابی می‌کند و می‌نویسد: «به‌خاطر خیانتی که بورژوازی نسبت به ارزش‏هایی که بر پرچم خود نوشته بود از خود نشان داد، به‌خاطر دروغ و تزویری که بورژوازی در حق آزادی‌هایِ «مقدس» در برنامهٔ خود اِعمال کرد، ما گرفتار این بی‌خردی شدیم که تنها این جنبه‏های برخورد او را به آزادی ببینیم و نتوانیم به نفی دیالکتیکی «آزادی» دست بیابیم»،(٣) یعنی نتوانیم آن چیزی را که باید از این دستاورد نبرد فرهنگی ـ تمدنی طولانی بشری به‌دست آمده بود، حفظ کنیم، آن را به سطحی بالاتر ارتقا دهیم و به‏مثابه مضمون جامعهٔ سوسیالیستی عملی سازیم.
این ناتوانی از این‏رو به‌وجود آمد که نتوانستیم «ضرورت نضج پروسه‏ها و مراعات تدریج» (احسان طبری)، یعنی دیالکتیک برش و تداوم را در رابطه با مسألهٔ آزادی و دموکراسی درک و حفظ کنیم. به‌نظر احسان طبری، در حالی که ما در ساختمان سوسیالیسم دچار عدم درک دیالکتیک رشد متداوم و تدریجی فرهنگی ـ تمدنی جامعه بشری شدیم، خواستیم با قطع به‌اصطلاح انقلابی این روند، کیفیت فرهنگی ـ تمدنی نوینی را برپا سازیم. به‌نادرست خواستیم «جزم‏گرایانه» برش ضروری انقلابی در زیربنای اقتصادی جامعه را به روند ضروری نضج پروسه‏های تدریجیِ روبنایِ فرهنگی ـ تمدنی هستی اجتماعی منتقل سازیم. این هستهٔ مرکزی اشتباه فلسفی ـ تئوریک عملکرد ما را در ساختمان سوسیالیسم تشکیل می‌داد. باید از این اشتباه در برپایی جامعهٔ سوسیالیستی آینده بیاموزیم.
طبری با این سخنان خود دریچهٔ بحث بزرگی را می‌گشاید، بحثی که در طول تاریخ جنبش مارکسیستی وجود داشته است و فردریش انگلس را برآن داشت در سال‏های آخرین حیاتش یک‏بار دیگر بر ماهیت دیالکتیکی نظریات مارکس و خود تأکید ورزد و بگوید که اگر مارکس و او به‌منظور برخورد با برداشت ایده‏آلیستی حاکم در فلسفه، بر اهمیت شناخت شرایط عینی و زیربنایی هستی اجتماعی، یعنی ب اهمیت شیوهٔ تولید و مبادله، برای درک خصلت دورهٔ تاریخی پا فشردیم، این به معنای بی‌توجهی به عامل ذهنی در این روابط نبوده است. به‏عبارت دیگر، انگلس برجسته می‌سازد که بانیان سوسیالیسم علمی نه تنها نقش عامل ذهنی را ناچیز ندانسته‌اند، بکه بر نقش عامل ذهنی و فرد انسان و شخصیت‏های تاریخی در سازمان‌دهی هستی اجتماعی تأکید داشته‌اند. او با این سخنان خود بار دیگر بر برداشت دیالکتیکی از وحدت عین و ذهن در نظریات مارکسیستی اشاره دارد، امری که بی‌توجهی به آن، ماتریالیسم تاریخی را از محتوای دیالکتیکی تهی، و آن را به ماتریالیسم «جزم‏گرایانهٔ» مورد نظر طبری در سطور فوق، که همان ماتریالیسم معمولی ـ مکانیکی (وولگر) است، تبدیل میسازد.
پایبندی به وحدت دیالکتیکی عین و ذهن در مارکسیسم، نه‌تنها تضمینی است برای حفظ محتوای ماتریالیسم تاریخی، بلکه همچنین مانعی است در جهت مطلق‏گرایی دربارهٔ نقش عامل ذهنی و یا عامل عینی. چنین مطلق‏گرایی در اندیشهٔ ایده‏آلیستی، ذهن را عامل اولیه و خالق عین می‌‌پندارد. در حالی که مطلق‏گرایی در ماتریالیسم غیرمارکسیستی و مکانیکی و وولگر، نقش ذهن بر عین را درک نکرده و نفی می‌کند. این در حالی است که مارکس بر این امر تأکید دارد که انسان است که شرایط اقتصادی هستی خود را برپا می‌دارد و آن شرایط را برپایهٔ شناخت تاریخی خود از ساختار و قوانین حاکم بر واقعیت عینی، تغییر می‌دهد.
نظریات ذهن‌گرایانه در نظریات اندیشمندانی همانند هربرت مارکوزه، «مکتب فرانکفورت»، «چپ نو» و مداحان اندیشهٔ «پسامدرن» که نزد برخی از سازمان‏های «چپ»، از جمله ایرانی، نظریات غالب را تشکیل می‌دهند، نمونه‌های جالبی برای نشان دادن مطلق‏گری ذهن‏گرایانه بر نقش عامل ذهنی در این نظریات هستند.
مارکوزه و دیگر اندیشمندان پسامدرن، دوران گلوبالیسم کنونی در جهان را که به ابزار سودورزی نظام سرمایه‏داری تبدیل شده است، دورانی می‌پندارند که گویا در آن جامعهٔ بشری دیگر فاقد ساختار طبقاتی است. به نظر اینان، جامعه اکنون «اتمیزه» شده و تنها از «اتم»های منفرد، یعنی افراد، تشکیل شده است که گویا هرکدامشان به نوبهٔ خود و به‌خودی خود «انقلابی» هستند زیرا دیگر هیچ مرز و محدودیتی را برنمی‌تابند و از این جهت از «آزادی» مطلق برخوردار هستند. اما واقعیت این‌ است که در جهان گلوبالیستی امروز عکس چنین وضعی به‌وجود آمده و حکمفرما است، و این «اتم‌های منفرد» در بند «الزامات اقتصادی گلوبالیسم» اسیر، و به بازیچه واقعیت سیاسی ـ اقتصادی حاکم بدل شده‏اند. این واقعیت دردناکی است که به اثبات مجدد آن در این سطور نیازی نیست.
نکتهٔ مورد نظر در اینجا این است که مطلق‏گرایی سوبژکتیویستی در برداشت از نقش ذهن و بی‌توجهی به دیالکتیک وحدت عین و ذهن در نزد ایده‏آلیسم، به چه نتایج وخیم نظری منجر می‌شود. به‌عبارت دیگر، «سوبژکتیویسم» درونی یا ذهنیت فردی هر انسان می‌تواند، به قول طبری، در ارتباط با آثار هنری تا مرز دیوانگی جولان داشته باشد. این «سوبژکتیویسم» می‌تواند حاشیه‌ای‌ترین مرزهای شرایط واقعیت عینی تاریخی را تجربه کند، اما نمی‌تواند بی‌محابا براند تا گویا «آزاد» و «انقلابی» بودن خود را به نمایش بگذارد.
انتقاد اندیشمندان مارکسیست نسبت به ناتوانی کشورهای سوسیالیستی و از جمله اتحاد شوروی سابق و احزاب حاکم در حفظ آزادی‌های دموکراتیک بورژوایی و رشد آن به سطح آزادی‌های سوسیالیستی، در هستهٔ مرکزی و اصلی خود انتقادی به ناتوانی آنان در درک و حفظ دیالکتیک عین و ذهن در نظریات مارکسیستی است. این اشتباه عمدهٔ فلسفی و تئوریکی را در این کشورها تشکیل داد که به اشتباه‏های سنگین سیاسی، اقتصادی، فرهنگی ـ هنری و … نیز انجامید، زیرا قادر نشد تغییرات ضروری زیربنایی را در ارتباط با آمادگی ذهنی حاکم بر جامعه عملی سازد. ماتریالیسم تاریخی از محتوای دیالکتیکی آن تهی گشت و به ماتریالیسم «جزم‏گرایانه» بدل شد.
مارکس برای اولین بار در نطق خود در سال ١٨۵٢ در برابر مسؤولان انترناسیونال اول، موضع پیش‌گفته را دربارهٔ دفاع از آزادی‌های بورژوایی در استراتژی سیاسی جنبش کارگری مطرح می‌سازد. انگلس همین نکات را در سال‏های شصت قرن نوزدهم در ارتباط با مسألهٔ آزادی‌های بورژوایی مطرح می‌کند. و به‏ویژه لنین است که در اثر خود، «دو تاکتیک سوسیال دموکراسی در انقلاب دموکراتیک» و همچنین در دومین کنگرهٔ کمینترن برنامهٔ تاکتیکی و استراتژیکی گذار از مرحله‏ای به مرحلهٔ دیگر را در ارتباط با آزادی و شرکت توده‏ها در مبارزات ارایه می‌دهد و مستدل می‌سازد. لنین مشخصهٔ ماهوی «دیکتاتوری پرولتری» را جوهر برنامه‏های سیاسی آن می‌داند، برنامه‏هایی که به‌قول اشتیگروالد (همانجا) در جوّ چپ‏روانهٔ حاکم بر کمینترن در سال‏های پایانی دههٔ بیست قرن گذشته به‌دست فراموشی سپرده شد.
در تقابل با مواضع بانیان سوسیالیسم علمی، «دموکراسی شوراییِ بیرون آمده از جنبش وسیع توده‏ای، که به‌درستی به‏مثابه کیفیتی نوین، به‏مثابه یک دموکراسی پیشرفته‏تر احساس و درک می‌شد، گام به گام از محتوا خالی شد. جای تأثیر سیاسی مستقیم توده‏ها را عملکرد و فعالیت حزب به‌نام توده‏ها گرفت. قدرت سیاسی طبقهٔ کارگر در اتحاد با دیگر زحمتکشان، که پایه و اساس برقراری دموکراسی شورایی بود، عمدتاً محدود به قدرت حزب کمونیست که رهبری جامعه را به‌دست گرفته بود، گشت و عملاً به قدرت رهبری آن و نهایتاً به قدرت دبیراول آن محدود شد.»(۴)
زنده‏یاد احسان طبری در سال ١٣۴۵ (١٩۶٩) ارزیابی فوق عضو رهبری حزب کمونیست آلمان را در تحلیلی نسبتاً مشروح با جملات زیر در مقاله‏ای تحت عنوان «مختصات جهان و دوران ما، چشم‏اندازی از عمده‏ترین مسائل»، در «یادداشت‏ها و نوشته‏های فلسفی و اجتماعی»(١٣۴۵، ص ١٣٨-١٣٧) ارایه می‌دهد:
«… خطاست اگر ما به تجربهٔ کنکرت ساختمان سوسیالیسم غیرنقادانه برخورد کنیم و سیر خود را در این زمینه تنها یک پویهٔ ظفرنمون و عاری از خطا جلوه‏گر سازیم. تجربهٔ ساختمان سوسیالیسم، تجربهٔ تازه‏ایست.
«متأسفانه بنیادگذار خردمند جامعهٔ سوسیالیستی در شوروی، یعنی لنین، زود درگذشت و استالین آموزش علمی و پرنرمش لنینی را دربارهٔ ساختمان سوسیالیسم ساده کرد، یعنی تعبیری از آموزش مارکس، انگلس و لنین به‌دست داد و الگویی از ساختمان جامعه نو را مطرح ساخت که در آن، صرف‌نظر از وجود بسیاری اندیشه‏های نغز و متین، تأثیر خصال و تمایلات شخص استالین مشهود است. لنین بر آن بود که پس از تصرف قدرت حاکم، مسألهٔ غلبهٔ عنصر سوسیالیسم بر عنصر سرمایه‏داری را باید به‏ویژه در عرصهٔ اقتصادی و با وسایل اقتصادی حل کرد و دست به محاصرهٔ طولانی دژ سرمایه‏داری داخلی زد. ولی استالین آموزش انقلابی مارکسیستی را به‌صورت یک آیینِ مذهبی و سکولاستیک درآورد و چه‌بسا با اتکاء به قهر، سدها را از سر راه برداشت و اصلاحات سوسیالیستی را با تکیه بر ارادهٔ آهنین به‌پیش برد و نمونه‏ای از جامعهٔ سوسیالیستی به‌وجود آورد که بعدها برخی معایب خود را در عمل نشان داد.
«این‏که استالین یک انقلابی پرشور و تئوریسین مبرّز و در این طرز عمل خود غالباً صادق بود و فکر می‌کرد که به‌سود سوسیالیسم خدمت می‌کند، تردیدی نیست. اما اساس یک ارزیابی عینی تاریخی، نه مقامات و کرامات افراد است و نه ذهنیات آن‏ها، بلکه نتایج عینی است که از عمل آن‏ها حاصل شده است…. اشتباه اساسی … آن است که پروسه‏های اجتماعی، تحولات و اصلاحات اجتماعی بیش‏تر با اسلوب ولونتاریستی، با تکیه به ارادهٔ عامل آگاه و حتی ارادهٔ خود [استالین] و غالباً با رادیکالیسمی که به خشونت و استبداد می‌کشید، حل شد و عینیت و خود به‌خودی، ضرورت نضج پروسه‏ها، مراعات تدریج، تکیه به دموکراسی و ابتکار توده‏ها، مراعات اعتدال و غیره و غیره [از مدّ نظر دورماند].
«آیا این اسلوب عمل، تاریخاً ضرور بود؟ اگر مقصود از ضرورت تاریخی، اعتراف به خامی‌ها و بی‌تجربگی‌ها، تصادف‏ها و بن‏بست‏ها باشد، آن حرفی است. ولی اگر مقصود از ضرورت تاریخی آن است که جز این راه دیگری عقلاً متصور نبود و هر راهی غیر از این غلط بود، مسلماً این حرف نادرستی است. بر اساس اسناد می‌توان کاملاً ثابت کرد که لنین تصور دیگر و به‌مراتب پرنرمش‏تر و واقع‏بینانه‌تر و علمی‌تر از ساختمان جامعه نوین داشت.
«باری نمونه‏ای که استالین از جامعهٔ سوسیالیستی به‌وجود آورد … از معایب تهی [نبود و] … تحول و تغیر سخت ضرورت یافته بود. ضرورت از کجا ناشی میشد؟ از آنجایی که بین سازمان‏ها و نورم‏های موجود حزبی و دولتی و اقتصادی و اجتماعی و احکام منطبق با آن و یا ناشی از آن از طرفی، و رشد جوشان نیروهای مولده، امکانات و ظرفیت مادی و معنوی جامعه، سطح آگاهی عمومی و غیره ازطرف دیگر، تضاد عمیق پدید شده بود….
«جهت تحول که بایستی در جامعه سوسیالیستی انجام گیرد، کدام است؟ می‌بایست رهبری جمعی و علمی حزب و دولت و اقتصاد و غیره جای اسلوب‏های اداری و بوروکراتیک، روش‏های ذهنی و ولونتاریستی، شٍماسازی‌های مجرد و توهمات سکولاستیک را بگیرد. می‌بایستی حیات اقتصادی جامعه طوری تنظم شود که در عین حفظ اولویت منافع جمع، میدان بروز ابتکار تنگ نگردد و شعلهٔ شور و علاقمندی فردی فرو ننشیند. می‌بایستی به‌جای سانترالیزم مطلق شده، جهات دموکراسی سوسیالیستی جامعه و ابتکارات ارگان‏ها و سازمان‏ها پرورده گردد و بسط یابد. می‌بایست به خودسری و بی‌قانونی خاتمه داده شود و قانونیت سوسیالیستی جای تجاوز به حقوق انسانی را بگیرد، انسان جامعه سوسیالیستی احساس مصونیت کامل کند. می‌بایستی به‌جای شیوهٔ «سیتاد»‏بازی و بحث‏های سکولاستیک بر سر الفاظ و عبارات و مبدل کردن پیشوایان به پیغمبران خطاناپذیر و چسبیدن به احکام مأنوس و درآوردن همهٔ رهنمودها از مشتی احکام مجرد، شیوهٔ خلاقیت بندشکن و اختراع جسورانهٔ فکری بر پایهٔ بررسی واقعیت عینی مسلط شود. می‌بایست با کشورهای سوسیالیستی و احزاب برادر، روابط بر اساس همبستگی متساوی‌الحقوق برادرانه و انترناسیونالیسم پرولتری برقرار گردد و غیره و غیره….»
در ارتباط با خشونت و استبداد فردی استالین، که طبری در سطور بالا برجسته می‌سازد، اشتیگروالد در همانجا (صفحه ٣٢) در ارتباط با سرنوشت کمونیست‏های مؤمن، از جمله می‌نویسد: «من از سه کمونیست که نقش مسؤول سنی [مسن‏ترین] را در اردوگاه نازی‌ها در بوخن‏والد داشتند و جان سالم به‌در بردند و در اردوگاه «ورتوکا» [در اتحاد شوروی زمان استالین] از بین رفتند، صحبت می‌کنم. من انگشت را روی ترورهای غیرضروری و بدون دلیل می‌گذارم که در ارتباط با تهدید داخلی و خارجی قرار نداشتند و یکی از علل فروپاشی را تشکیل می‌دهند. به‌هیچ‏وجه نمی‌خواهم سرکوب ضروری ضدانقلاب، جاسوسان و خرابکارانی را برشمرم که در جریان هجوم ١۶ کشور خارجی به روسیهٔ شوروی پس از پیروزی انقلاب عملی شد، بلکه می‌خواهم دربارهٔ منشی گرگور دیمیتروف، نامزد ماکس هولتس صحبت کنم که از ترورها جان سالم به‌در برد و تا زمان مرگش در کشور ما یک زن کمونیست فداکاری باقی ماند. و مایلم از آلفرد دروگن‏مولر صحبت کنم که سردبیر ارگان تئوریک حزب کمونیست آلمان بود، از اریش یونگ‏مان، فریدل لئوین، آرنولد ریس‏برگ که ٢٠ سال در اردوگاه «ورکوتا» بسر برد، و دیگران صحبت کنم!»
● خط فاصل بین انتقاد ما و تبلیغات دشمن
انتقاد به‌خود با مضمونی متفاوت: نه «استالینیسم» و نه «آنتی‌استالینیسم»
دشمنان سوسیالیسم برای ایجاد تضاد بین آزادی و حقوق بشر از زبانی بهره می‌جویند که زبان انتقادی ما نیست. انتقاد ما از اسلوب ولونتاریستی و خشونت و استبدادی که با نام استالین در جنبش کارگری جهانی عجین شده است و به یکی از علل عمدهٔ فروپاشی اتحاد شوروی و کشورهای سوسیالیستی دیگر در اروپا بدل شد، از نظر ماهوی با واژه «استالینیسم» که دشمنان سوسیالیسم به‌کار می‌گیرند متفاوت است.
اشتیگروالد در صفحهٔ ۶۴ کتاب پیش‏تر ذکر شده، این واژه را بیان «کیش شخصیتی» ارزیابی می‌کند که دشمنان سوسیالیسم با سوءاستفاده از شیوهٔ برخورد اطرافیان استالین به او، ایجاد کردند. اشتیگروالد به‌کار بردن این واژه را توسط مدافعان سوسیالیسم و منتقدان واقعی جستجوگر علل فروپاشی نادرست می‌داند و آن را گمراه‏‌کننده ارزیابی می‌کند. او در ادامهٔ مطلب، مضمونی را ارایه می‌دهد که پیش‏تر از زبان احسان طبری آورده شد و خواندن آن آموزنده است. اشتیگروالد می‌نویسد: «در زبان آلمانی از مفهوم «ایسم» یک ساختار تئوریک فهمیده می‌شود که برپایهٔ نظریات شخص معینی به‌وجود آمده است. مثلاً «کانتیانیسم»، «هگلیانیسم»، «مارکسیسم». آیا چنین ساختار تئوریکی به نام استالینیسم وجود دارد؟ آیا استالین چنین ساختاری خلق کرد و از خود به‌جا گذاشت؟»
او سپس از رسالهٔ مارکسیست دیگر آلمانی، ژوزف شلیفرشتین Josef Schleiferstein نکاتی را نقل می‌کند که در سال ١٩٨٨ بیان کرده بود.(۵) شلیفرشتین می‌گوید: «به نظر من استالین از شایستگی برای همگانی و تفهیم کردن تئوری مارکسیسم و لنینیسم در زمینه‏های مختلفی برخوردار بود. به‏ویژه او قادر بود نظریهٔ لنین را دربارهٔ چگونگی پیشرفت روند انقلابی در روسیه و وظایف کمونیست‏ها در این زمینه به مردم منتقل کند. همچنین پایدار ماندن او به ارثیهٔ نظریات لنین در دوران پس از مرگ لنین، نکتهٔ تعیین‌کننده‏ای برای تداوم رشد، تحکیم، نوسازی صنعتی و تأمین قدرت دفاعی کشور بود.» شلیفرشتین سپس با رد اتهام تروتسکیست‏ها که گویا استالین یک مقلد بی‌استعداد نظریات لنین بوده است، اضافه می‌کند که «بدیهی است که به‌دنبال یک اندیشمند استثنایی قرن، ادامه‌کاری بر پایهٔ نظریات بزرگ او امری غیرعادی نیست. چنین امری اما به‌هیچ‏وجه نمی‌تواند به‌معنای چشم پوشیدن بر نادرستی آنچه که دیرتر به‌وجود آمد، باشد، حوادثی که کوچک‏ترین ارتباطی با لنین و نظریات او نداشته است، حوادثی که علل ذهنی و عینی خود را دارند. اما علل عینی نیز به‌هیچ‏وجه سرکوب‏های دوران استالین را که ناشی از ذهنیت او بودند قابل بخشش نمی‌کنند.» مارکسیست آلمانی با اشاره به «نکات پراهمیت برای رشد و تکامل مشخص اتحاد شوروی که در «مسائل لنینیسم» [اثر استالین]» وجود دارد، توجه را به این امر جلب می‌کند که «اگرچه این نکات اغلب تنگ‏نظرانه و یک‏جانبه مطرح می‌شوند … اما نباید یک نکته را از مد نظر دور داشت و آن این‌که در این مرحله ما با تفاوت برداشت دو نسل روبرو هستیم. من با نظریات لنین پیش از آشنایی با نظریات استالین آشنا شدم. اما نسل بعدی در جنبش کمونیستی اغلب نظریات استالین را پیش از نظریات لنین و مارکس خواندند…. این نکته از آن جهت بسیار پراهمیت است که نسل پیشین به منبع واقعی و سرشار اندیشهٔ تئوریک دربارهٔ رشد جنبش کارگری روسیه واقف بود. شناختن محدودیت‏ها و جزم‏گرایی‌های تاریخی برای نسل قبلی ممکن بود. نسل ما نوشتارهای لنین را دربارهٔ هگل می‌شناخت و با آثار فلسفی او آشنا بود.»
به نظر شلیفرشتین، «انحرافات استالین، از جمله در بخش تئوریک، بی‌تردید صدمات بسیاری به نسل ما وارد نمود. اما صدمه به نسلی که در ابتدا با آثار استالین رشد کرد، به‌مراتب شدیدتر بود.»
در ادامهٔ مطلب، اشتیگروالد در اثر خود بر این نکته تأکید دارد که «ما این نظریه را مورد تأیید کامل قرار می‌دهیم که استالین یک «ایسم» از خود ایجاد نکرد، اما محدودیت‏ها و یک‏سویه‌نگری‌هایِ جزم‏گرایانه‏ای را موجب شد که به انحرافات تئوریک انجامیدند. لذا آنجا که «ایسم»ی وجود ندارد، آنوقت نه «استالینیسم» و نه «آنتی‌استالینیسم» جایی ندارد.»
اشتیگروالد سپس به نقطه نظرات استالین دربارهٔ سازماندهی هستی اجتماعی در اتحاد شوروی باز می‌گردد و می‌پرسد، آیا در این‏باره می‌توان از استالینیسم سخن گفت؟ او برای پاسخ به این پرسش، به نقل نسبتاً مفصلی از نظریات تاریخ‏نگار شناخته شده، ایزاک دویچر Isaak Deutscher می‌پردازد. دویچر، که طرفدار تروتسکی است، به نظر اشتیگروالد در مظان جانبداری از استالین نیست و از این‏رو ارزیابی او را از نقش استالین می‌توان به‏مثابه ارزیابی غیرمداحانه‌ای پذیرفت.
«خلقی را که استالین رهبرش شد ـــ صرف‌نظر از تعدادی کارگران ترقی‌خواه و باسواد ـــ می‌توان یک ملت وحشی نامید. این ارزیابی را اما نباید به معنای پذیرفتن خصلتی ویژه برای خلق روسیه دانست. عقب‏افتادگی روسیه و خصوصیات آسیایی آن، گناه آن نبود، بلکه تراژدی سرنوشت آن را تشکیل می‌داد. استالین کوشید، به قول معروف، بربریت را با شیوه‏های بربرمنشانه براندازد. اما درست به‌خاطر شیوه‏هایی که به‌کار گرفته شد، بسیاری از ارثیهٔ بربریت در جامعهٔ روسیه که تصور می‌رفت به زباله‏دان تاریخ انداخته شده باشد، دوباره به آن باز گشت. با وجود این، ملت روسیه تقریباً در تمام جوانب هستی خود به پیشرفت دست یافت. حجم تولید [داخلی] که در سال ١٩٣٠ حتی به سطح تولید یک ملت متوسط اروپایی هم نمی‌رسید، به‌سرعت و همه‏جانبه توسعه داده شد، به نحوی که روسیه امروز [١٩۴٨]، اولین قدرت اقتصادی اروپا و دومین قدرت در جهان است. در کمی بیش‏تر از ده سال تعداد شهرهای بزرگ و متوسط روسیه دو برابر شد. تعداد اهالی شهرها بیش از دو برابر گشت. تعداد مراکز آموزشی از هر نوع و سطح به‌طور چشم‌گیری به چندین برابر پیش رسید. کلیهٔ مردم روسیه به مدرسه فرستاده شدند. خلق روسیه امروز از آنچنان سطح معنوی برخوردار شده است که احتمالاً دیگر هیچ‏گاه نمی‌توان هشیاری را از او سلب کرد. تشنگی برای آموزش، تمایل به فراگیری علوم و هنرها توسط اطرافیان استالین آن‌چنان تقویت شد که گاه این برداشت به‌وجود می‌آید که این تشنگی سیراب‌ناپذیر و دست‏‌نیافتی است. در اینجا باید این نکته خاطر نشان گردد که با وجود آن‌که استالین در روسیه را بر روی تأثیرات کنونی کشورهای غربی بست، همه نوع علایق به آنچه را که او «ارثیهٔ فرهنگی» غربی می‌نامید مورد پشتیبانی قرار داد و تقویت کرد. شاید در هیچ کشور دیگری چنین توجه و عشق شایستهٔ دقت نسبت به ادبیات کلاسیک و هنر ملت‏های دیگر به جوانان آموخته نشده باشد، آن‌طور که به جوانان روسی آموزانده شد. در این نکته یکی از عمده‏ترین تفاوت‏های میان فرهنگ نازیسم و استالینیسم نهفته است. تفاوت استالین با هیتلر در این نکته نیز به چشم می‌خورد که استالین مطالعهٔ آثار کلاسیک روسیه را برای جوانان کشورش ممنوع نکرد، حتی اگر این آثار با ایدئولوژی او هم‏سویی نداشتند. او شاعران، رمان نویسان، نقاشان و یا حتی آهنگ‌سازان زمان خود را زیر فشار و سرکوب قرار داد، اما حرمت مردگان را نگه داشت. آثار پوشکین، گوگول، تولستوی، چخوف، بیلینسکی و بسیاری دیگر که به این یا آن شکل علیه زور و ستم زمان خود موضع گرفته و آن را مورد انتقاد قرار داده بودند، انتقاداتی که بی‌کم و کاست بر شرایط روسیه استالینیستی نیز قابل انطباق بودند، در میلیون‏ها نسخه و به معنای واقعی کلمه در دست جوانان روس قرار داده شد. حتی یک [گوت‏هولد] لسینک و یا [هینریش] هاینه [نویسنده و شاعر آلمانی قرون هیجدهم و نوزدهم] روسی وجود ندارد که آثارش به‌طور علنی سوزانده شده باشد. همچنین اجازه نیست نادیده گرفته شود که در استالینیسم، آرمانی ـــ که البته توسط استالین به‌شدت معیوب شده ـــ وجود دارد که مخالف حاکمیت انسان بر انسان دیگر، خلقی بر خلقی دیگر و نژادی بر نژاد دیگر است، بلکه تساوی ریشه‏ای آن‏ها را به‌رسمیت می‌شناسد. حتی دیکتاتوری پرولتاریا نیز در این آرمان مرحله‌ٔ گذاری را به‌سوی جامعه بی‌طبقه تشکیل می‌دهد. هدف و امید همچنان دستیابی به جامعهٔ متشکل از انسان آزادهای و متساوی‌الحقوق و فارغ از دیکتاتوری است. بدین ترتیب، در استالینیسم جنبه‏های مثبت بی‌شماری وجود دارد که به احتمال قوی در طول زمان نقش تعیین‌کننده را در مقابل جنبه‏های ناخوشایند آن خواهد یافت…. با توجه به این نکات است که نمی‌توان استالین را زورگو و ستمگری همانند هیتلر دانست و ارزش و نقش آن‏ها را در تاریخ همانند و مساوی با صفر و منفی ارزیابی کرد. هیتلر رهبر و سوداگر سودورز ضدانقلابی ناب بود، در حالی که استالین رهبر میوه‏چین از نتایج انقلابی بود با سرنوشتی تراژیک، پرتضاد و در عین حال خلاق. همانند کرومول و روبسپیر (۶) و ناپلئون، استالین نیز راه خود را به‏مثابه یک خادم خلق آغاز کرد و سپس به آقای آن تبدیل شد. استالین، همانند کرومول، نمود تداوم انقلاب در روند همهٔ مراحل و دگردیسی‌های آن بود، گرچه نقش او در آغاز بی‌اهمیت‏تر از نقش کرومول بود. همانند روبسپیر خون همرهان خود را ریخت. همانند ناپلئون امپراتوری نیمه انقلابی و نیمه محافظه‏کارانه‏ای برپا داشت و انقلاب را به خارج از مرزهای کشور خود رساند. آنچه در عملکرد استالین مثبت بود، بی‌تردید عمری طولانی‌تر از خالق خود خواهد داشت، همان‌طور که نزد کرومول و ناپلئون نیز چنین بود. اما برای آن‌که نکات مثبت بتوانند برای آینده حفظ شوند، تاریخ، عملکرد استالین را هم با همان موشکافی سخت‌گیرانه مورد بررسی قرار خواهد داد و تصحیح خواهد کرد که با عملکرد کرومول بعد از انقلاب بریتانیا و ناپلئون پس از انقلاب فرانسه رفتار کرد.»(٧)
اشتیگروالد در پایان نقل قول می‌نویسد که دویچه پس از مرگ استالین متممی بر این نوشته افزود، اما در آن نکات مثبتی را که به استالین نسبت داده بود مورد پرسش قرار نداد.
به نظر شتیگروالد نباید فراموش کرد که سرکوب‏های قابل سرزنش دوران استالین، که البته «منظور، پاسخ به ترور ضدانقلاب و نیروهای تجاوزگر نیست»، به خصلت سوسیالیستی اتحاد شوروی صدمات بسیار وارد ساخت، اما این خصلت را به‌کلی نابود نساخت. اتحاد شوروی به نیروی کمک‌کننده برای برپایی جامعهٔ سوسیالیستی در کشورهای دیگر بدل شد. همین سوسیالیسم منادی پایان حاکمیت بلامنازع امپریالیسم شد. در خاتمه، نباید فراموش کرد که باز همین سوسیالیسم بود که با توان درونی خود، به شرایطی پایان داد که سیمای آن را لکه‏دار کرده بود.»
با آنچه که بیان شد، به‏نظر می‌رسد تفاوت انتقاد از خود، به‏مثابه توشهٔ راه آینده، و نظریات دشمنان روشن شده باشد. مضمون و خصلت سوسیالیسم نه با تصورات «دیکتاتور مصلح» و نه با این تصور همخوانی دارد که گویا می‌توان جامعهٔ انسانی را بدون شرکت فعال و خلاق خود مردم برپا داشت. دیالکتیک رهبری سیاسی و علمی جامعه کوچک‌ترین سنخیتی با برداشت ماکیاولیستیِ هدف راه را توجیه می‌کند، ندارد.● آزادی اندیشه: دیالکتیک رهبری سیاسی و علمی
ضرورت برقراری «رهبری جمعی و علمی حزب و دولت و اقتصاد» مورد نظر طبری در انتقاد فوق‏الذکر او به شرایط حاکم در دوران استالین، بیان فقدان درک دیالکتیکی از مقوله «تئوری و پراتیک» نزد استالین و اطرافیان او است. این امر، به‌معنای عدم درک دیالکتیک ضرورت برقراری رابطه میان رهبری سیاسی با چگونگی به‌کار بردن نتایج پژوهش علمی توسط رهبری در روند هستی اجتماعی است؛ به‌معنای ضرورت توجه همه‌جانبه به آزادی اندیشه در جامعه است، امری که با برداشت نادرست از «رهبری علمی» به این مفهوم «حل» شده بود که گویا «درایت» در حزب و در مرکزیت آن، و بلکه حتی نزد «پیشوایان به پیغمبران خطاناپذیر» تبدیل شدهٔ آن، تمرکز یافته است. نتیجهٔ چنین وضعی، نقض خشن اصل لنینی سانترالیزم دموکراتیک در حزب، و نقض قوانین سوسیالیستی، حقوق قانونی و آزادی‌های دموکراتیک در جامعه، بود.
احسان طبری رهبری علمی جنبش و جامعه را «یکی از شرایط مهم حفظ رهبران و مسؤولین امور از ذهنی‌گری (سوبژکتیویسم) و یا حل مسایل به‌اتکاء اراده (ولونتاریسم) و غرق شدن در تجارب تنگ و محدود عملی (پراتیسیسم)» می‌داند،(٨) که نتیجهٔ آن تبدیل ماتریالیسم تاریخی به ماتریالیسم مکانیکی ـ معمولی است.
بی‌تفاوتی مردم اتحاد شوروی در روزهای بحرانی سال‏های ١٩٩١ ـ ١٩٨٩ نسبت به سرنوشتِ مالکیت خود بر ابزار اجتماعی شده تولید و زمین و دیگر دستاوردهای حاکمیت هفتادسالهٔ توده‏ها برای برپایی زیربنای سوسیالیستی، به‌خاطر بیگانگی از دستاوردها و مالکیتی به‌وجود آمد که در اثر فقدان آزادی‌ها و به‌دنبال نقض قوانین، در ذهن مردم ایجاد شده بود. در ارتباط با مالکیت سوسیالیستی همان‌قدر بیگانگی به‌وجود آمده بود که در نظام سرمایه‏داری نیز نسبت به مواهب تولید‌شده به دست کارگران برای زحمتکشان به‌وجود می‌آید. فقدان آزادی‌های قانونی سوسیالیستی به ریشهٔ سیاسی ـ عملی مکانیسم فروپاشی جامعهٔ سوسیالیستی بدل شد.
● حاکمیت قانون غیرقابل چشم‏پوشی است
تجربهٔ تاریخی می‌آموزد که جایگزین سوسیالیستی برای سرمایه‏داری تنها با حفظ «حاکمیت قانون»، «تفکیک قوا» (مقننه، مجریه و قضاییه)، حضور و حاکم بودن افکار عمومی بر جامعه و برقراری آزادی‌ها و حقوق دموکراتیک تک تک شهروندان ممکن و عملی خواهد بود. حفظ استقلال واقعی سه قوه در حاکمیت به‌مفهوم قرار نداشتن کلیت آن‏ها در جهت حفظ نظام سوسیالیستی نیست. نقض استقلال قوای سه‏گانه و حاکم شدن عملی فردگرایی، به‌معنایی عدم درک دیالکتیک تقسیم قوا در عین همسویی سیاسی آن‏ها با یکدیگر است، عدم درکی که به تداخل مستقیم مسؤولیت‏های قوای سه‏گانه، که دستاورد بزرگ انقلاب بورژوایی بود، منجر شد و به نقض «حقوق بشر» و قوانین سوسیالیستی انجامید.
در دوران کنونی حاکمیت گلوبالیستی سرمایه‏داری، به نظر برخی از اندیشمندان غیرمارکسیست، تقسیم قوا در حاکمیت نظام سرمایه‏داری از این طریق نقض شده است که استقلال «سیاست» در برابر «اقتصاد» از بین رفته است. به نظر این اندیشمندان، دموکراسی بورژوایی که گویا برای «قدرت سیاسی منتخب مردم» استقلال ایجاد می‌کند، از طریق دیکتهٔ «الزامات گلوبالیستی اقتصادی» از بین برده شده است. اگر واقعیتی در این انتقاد نهفته باشد، در این نکته تظاهر می‌کند که، به نظر این اندیشمندان مدافع نظام سرمایه‏داری، «نقض تفکیک قوا در جامعه» در خود خطر فروپاشی کلیت نظام را می‌پروراند.
موضع صریح و روشن علیه نقض قوانین سوسیالیستی، که نقضی به‌شدت در تضاد با مضمون و جوهر انسان‏دوستانهٔ اندیشه و نظام سوسیالیستی است، و همچنین اتخاذ موضع روشنگرانهِٔ انتقادی نسبت به سرکوب و حتی اقدامات جنایت‌کارانه در کشورهای سوسیالیستی سابق ـــ با توجه به شرایط تاریخی داخلی و خطر خارجی ناشی از سیاست تجاوزگرانهٔ امپریالیستی علیه نظام سوسیالیستی ـــ اقدامی ضرور و اجتناب‏ناپذیر برای تصحیح قاطع اشتباه‏های گذشته و آموزش از آن‏ها برای آینده است.
بر این پایه است که پروفسور نینا هاگر (Nina Hager)، سخنگوی دوم حزب کمونیست آلمان، به نقل از برنامهٔ این حزب در نشریهٔ «دفاتر مارکسیستی» (٠۶/ ۵ ، ص ۶٢) می‌نویسد: «با برقراری حاکمیت طبقهٔ کارگر و متحدان آن و ایجاد شدن مالکیت اجتماعی بر ابزار عمدهٔ تولید در جامعه، سوسیالیسم زمینهٔ واقعی اجتماعی را برای شکوفایی حقوق و آزادی‏های دموکراتیکی ایجاد می‌کند که زحمتکشان در سال‏های حاکمیت سرمایه‏داری و در جریان نبردهای سهمگین به‌دست آورده بودند، بدون آنکه [در شرایط حاکم نظام سرمایه‏داری] تضمینی برای ثبات آن‏ها به‌وجود آمده و یا مضمون صوری آن‏ها برطرف شده باشد….»
● محتوای آزادی و حقوق بشر
هدف والا و انسانی عنوان فوق بیانگر مضمون هستی اجتماعی جامعهٔ سوسیالیستی است که انتظار می‌رفت در اتحاد شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی تحقق یابد. اما با فروپاشی این کشورها نشان داده شد که این مضمون نتوانست در آنجا در همهٔ ابعاد ضروری خود به واقعیت تبدیل شود. این کماکان خواست و هدف انسان‏دوستانهٔ مبارزان را تشکیل می‌دهد و در دستور عمل آن‏ها برای برپایی سوسیالیسم و کمونیسم قرار دارد. این برنامه‏ای است که با مضمون و محتوای «آزادی و حقوق بشر» انطباق کامل دارد، زیرا حق برخورداری از کار و امنیت اجتماعی، شرایطی که برابری حقوق واقعی میان انسان‏ها و به‏ویژه بین زنان و مردان را ممکن می‌سازد و آزادی همه جانبهٔ اجتماعی زنان را تضمین می‌کند، حق تشکل سندیکایی و سیاسی زحمتکشان را که امکان واقعی شرکت در سازماندهی هستی اجتماعی را برای تک تک شهروندان ممکن می‌سازد و حق و شانس برابر در برخورداری از امکان آموزش و فرهنگ انسان‏دوستانه ـــ مطبوعات، تئاتر، هنر، موزیک، ورزش و دیگر فعالیت‏های خلاقه و سازنده ـــ را برای همه شهروندان می‌گشاید، به درستی محتوا و مضمون «آزادی و حقوق بشر» را تشکیل می‌دهند و می‌توانند محتوای صوری و طبقاتی «آزادی و حقوق بشر» را در نظام سرمایه‏داری برملا ساخته و اثبات کنند که تنها در یک جامعه سوسیالیستی ـ کمونیستی فارغ از استثمار انسان از انسان، فارغ از تولید به‌منظور دستیابی به سود است که تحقق این مضمون و اهداف انسانی ممکن خواهد شد. زمانی که تولید مواهب مادی و معنوی دیگر وسیلهٔ سودورزی نبوده، بلکه در خدمت رفع حوائج انسان قرار گیرد، آنگاه زمینه و شرایط لازم برای حفظ منابع و ثروت‏های طبیعی و همچنین حفظ محیط زیست به‌وجود می‌آید و رشد اجتماعی پیگیر و متناسب و هماهنگ با آن ممکن می‌گردد. تنها در چنین شرایطی، تداوم هستی اجتماعی و طبیعی در هماهنگی و توازن ممکن می‌گردد.
این اهداف در سوسیالیسم قابل دستیابی است زیرا به گفتهٔ او. ج. هویر(٩) در رسالهٔ «سوسیالیسم و دموکراسی» «برپایی هیچ بخشی از جامعهٔ سوسیالیستی وسیله و ابزار نیست، هیچ بخشی هدف نیست، مگر به‌منظور دسترسی به هدف نهایی، یعنی دست‏یابی به شکوفایی همه‏جانبهٔ شخصیت انسان. همان‌طور که مارکس نوشته است، سوسیالیسم جامعه‏ای است که در آن، انسان پرارج‏ترین موجود، و شخصیتِ انسانی والاترین ارزش را تشکیل می‌دهد و این اصل بی‌چون و چرا حاکم است که باید همهٔ روابطی که تحت تاثیر آن‏ها، انسان ذلیل، در بند و دچار بی‌حرمتی می‌گردد برانداخته شوند.» به گفتهٔ طبری: «ما دارندگان عنوانی شگرفیم: انسان!! … انسان! با همهٔ طنین بلورینش.»(١٠) «انسان! این لفظ دارای طنینی غرورآمیز است» (١١)
● علل فرهنگی ـ ذهنی و عینی ـ تاریخی فروپاشی
▪ علل ذهنی
در ارتباط با نکات برشمرده شده در مورد نقض آزادی و حقوق قانونی و قوانین سوسیالیستی در کشورهای سابق سوسیالیستی در اروپا، ما با علل خودساخته و ذهنی ـ فرهنگی و سیاسی فروپاشی نظام مردمی این کشورها روبه‌رو هستیم.
یکی از این علل ذهنی فروپاشی، نگرش به مسائل فرهنگی ـــ سنت و آداب و مذهب ـــ در کشورهای سوسیالیستی بود. فیدل کاسترو، رهبر انقلاب و کشور کوبا، در سخنانی در انتقاد به تعطیل کلیساها در کوبا در دوران بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب، به این نکته اشاره دارد که ما دیر متوجه شدیم که کلیسا پیش از آن‌که مرکزی برای ادای آداب مذهبی باشد، محل دیدار و ارتباط فرهنگی مردم بود. ما می‌بایستی با توجه به این نقش کلیسا، سنت فرهنگی را تقویت می‌کردیم. و باید اضافه کرد، امری که دربارهٔ مساجد و تکایا در کشورهای اسلامی نیز صدق می‌کند.
نمونه‏ای دیگر در این رابطه، وقایع اتفاق افتاده در کشور لهستان در ارتباط با نووا هوتا (کورهٔ جدید) در سال‏های ۶٠ ـ ۵٠ قرن گذشتهٔ اروپایی است،(١٢) که آشنایی با آن برای شناخت و تعیین جایگاه اشتباه‏های ذهنی در روند فروپاشی آموزنده است.
ریچارد کورل Richard Corell و رونالد کوخ Ronald Koch در کتاب بسیار آموزندهٔ خود تحت عنوان «پاپ بدون حلقه نورانی؟»، دربارهٔ داستان رشد و زندگی پاپ‏اعظم آلمانی، ژوزف راستینگر Joseph Ratzinger که با نام بندیکت شانزدهم پس از مرگ پاپ لهستانی پیشین، کارولا ویتیلا Karola Wojtyla یا یوهانس پاول دوم، در سال ٢٠٠۵ به جانشینی او انتخاب شد، نکات بسیاری را دربارهٔ روابط میان کلیسای کاتولیک در رم با سازمان‏های جاسوسی آمریکا و دیگر کشورهای غربی افشا می‌کنند، سیاهکاری‌هایِ مافیاییِ در ارتباط با بانک واتیکان را برملا می‌سازند و…. مثلاً از ارتباط پاپ لهستانی با زبیگنیو برژینسکی، مشاور رئیس جمهور وقت آمریکا (جیمی کارتر)، پیش از انتخاب او به مقام پاپ کلیسای رم نقل می‌کنند و بالاخره و از جمله نشان می‌دهند که سازمان سیا چه نقشی در انتخاب هر دو پاپ لهستانی و پاپ آلمانی ایفا کرده است.
پاپ جدید آلمانی نزدیک به بیست و پنج سال پیش توسط پاپ لهستانی بر مسند ریاست دادگاه انگیزایسیون کلیسای کاتولیک قرار داده شده بود و در سال‏های حاکمیت خود سرنوشت دگراندیشان کلیسایی را رقم زد. از جمله ١۵٠ کشیش ساده تا اسقف اعظم و پرفسورهای کاتولیک را به‌خاطر داشتن نظرات متفاوت با کلیسای رسمی، از کلیسا اخراج و بیکار نمود. همین پاپ آلمانی جدید، در جایگاه سرقاضی دادگاه انگیزایسیون در دوران پاپ لهستانی، نقش عمده‏ای در مبارزه با اندیشه «الهیات رهایی‌بخش» در آمریکای لاتین ایفا کرد. این وقایع تاریخی و نمونه‏های بسیار دیگری که در کتاب با زبانی شیوا و افشاگرانه به‌رشتهٔ تحریر درآمده‏اند، بیان کنندهٔ ارزش تحقیقاتی، تحلیل‏گرانه و پربار اثر این دو نویسندهٔ کاتولیک هستند.
در ارتباط با موضوع نوشتهٔ حاضر دربارهٔ اشتباه‏های ذهنی که به علل عمدهٔ فروپاشی نظام سوسیالیستی در کشورهای اروپایی تبدیل شدند، همان‌طور که پیش‏تر ذکر شد، نمونه‏ای در ارتباط با «نوا هوتا» در لهستان وجود دارد که در سال‏های ۵٠ و ۶٠ قرن گذشته، به‌وقوع پیوست و نویسندگان فوق در کتاب خود برمی‌شمرند:
«نوا هوتا» یا «کوره جدید»، نام شهری است در چند کیلومتری شهر قدیمی «کراکو» در لهستان که در سال ١٩۴٩ و پس از پیروزی جنبش مقاومت علیه تجاوز نازیسم، به‌وجود آمد. کراکو شهری است که در دوران «باروک»(١٣) و به سبک باروک ساخته شده بود.
دو نویسنده در ارزیابی کلیسا و مذهب کاتولیک در لهستان در تاریخ چند قرن گذشتهٔ این کشور، به تبدیل شدن آن به عامل دفاع و حفظ هویت «ملی» لهستانی‌ها اشاره کرده و خاطرنشان می‌کنند که قرار داشتن لهستان در بین دو کشور روسیه، با مذهب مسیحی ارتدوکس، و آلمان پروسی، با مذهب مسیحی پروتستان، همراه با تهدید و تجاوز آن دو کشور به لهستان بود. اسقف بزرگ کلیسای کاتولیک شهر کراکو در سال‏های مورد بحث، کارولا ویتیلا بود که بعدها به سمت پاپ اعظم انتخاب شد. ویتیلا در تغییر سیاست امپریالیسم در جنگ سرد نقش به‌سزایی ایفا کرد، تغییر سیاستی که در پایین از آن صحبت خواهد شد. در حالی که در مرحلهٔ آغازین جنگ سرد پس از جنگ جهانی دوم، محافل امپریالیستی صحبت و مذاکره را به‏مثابه شیوهٔ مبارزه علیه کشورهای سوسیالیستی نمی‌پذیرفتند و سیاست خود را برای «به عقب راندن کمونیسم»، از طریق تهدید و زور و ایجاد بلوک‏های نظامی تجاوزگر (ناتو و غیره) عملی می‌ساختند، ویتیلا اولین نمایندهٔ سیاست ضدکمونیستی در جنگ سرد بود که اهرم مذاکره را برای عقب‏راندن قدرت کشورهای سوسیالیستی و احزاب کمونیستی ضروری می‌دانست و به آن در جریان وقایع در شهر «نوا هوتا» با موفقیت عمل کرد. پاداش موفقیتش، انتخاب او به مقام پاپ اعظم کلیسای کاتولیک رم بود.
دولت «جبهه ملی» در لهستان شهر «نوا هوتا» را در ارتباط با کارخانه ذوب‏آهن لنین، که هدیهٔ اتحاد شوروی بود، ایجاد کرد. نقشهٔ این شهر، نقشه‏ای بود در انطباق با نقشهٔ شهرسازی دوران باروک که خیابان‏های آن به‌صورت شعاع از مرکز شهر، که به‌صورت نیم‏دایره‏ بنا شده بود، شهر را خیابان‏بندی می‌کردند، به‌عنوان شهری مدرن با استیل باروک در برابر شهر کراکوی دوران باروک. «نوا هوتا» شهری بود با کلیهٔ وسایل زیربنایی و ارتباطات شهرسازی مدرن دوران خود، با انواع مراکز فرهنگی ـــ تئاتر، سینما، موزیک ـــ ورزشی و کودکستان و مدرسه و دانشگاه و بیمارستان و غیره. بلوک‏ خانه‏های مسکونی برای ۵٠٠٠ نفر، به‌دور حیاط و باغچه‏های بزرگ احداث شده بود. شهر برای زندگی ٣٠٠ هزار نفر در نظر گرفته شده بود که اغلب اهالی روستاهای اطراف را تشکیل می‌دادند. ٣٨ هزار کارگر و کارمند کورهٔ ذوب آهن لنین در این شهر زندگی می‌کردند. در سال ١٩٧٧، تولید آهن در کورهٔ ذوب آهن لنین به سطح ۶/۷ میلیون تن در سال بالغ شد (اکنون به زیر یک میلیون تن نزول کرده است).
تنها چیزی که در این شهر در نظر گرفته نشده بود، ساختمان کلیسا بود. امری که وسیله‏ای شد در دست کارولا ویتیلا، اسقف اعظم شهر کراکو، که خود از یک سو با مقامات دولتی برای کسب اجازهٔ ساختمان کلیسا در شهر جدید مذاکره کند، و از سوی دیگر با اعزام مأموران خود و برپایی یک صلیب بزرگ از چوب در زمینی که برای احداث مدرسهٔ جدیدی در نظر گرفته شده بود، کلیسای سرپایی و صحرایی را براه بیاندازد تا کارگران مشغول به‌کار در آهن‏گدازی لنین و خانواده‏های آنان، اهالی به‌شدت مذهبی و معتقد به کاتولیسم که از روستا به شهر منتقل شده بودند، به‌طور مداوم و به‌نوبت در آنجا به دعا خوانی مشغول شوند.
پس از برخوردها و مقاومت‏ها که به کشته شدن پلیس و کارگران کارخانه نیز منجر شد، اجازهٔ ساختمان کلیسایی در همان محل از طرف دولت در اکتبر ١٩۶٧ صادر شد که با پول‏های حواله شده از کشورهای دیگر، با نقشه‏ای به‌صورت «کشتی نوحِ» به پهلو در ساحل نشسته، که دکل آن صلیب ٧٠ متری کلیسا را می‌نمایاند، ساخته شد. پاپ پاول ششم سنگ قبر پطروس را برای سنگ زیربنای کلیسا ارسال کرد، مسیحی‌های هلند ٧ ناقوس هدیه کردند، محراب را با سنگ مرمری که میکل آنجلو نیز برای ساختمان کلیسا در واتیکان در رم بکار برده بود، برپا داشتند و کریستال قرمز رنگ کار گذارده شده در محراب کلیسا را از ایالات متحده آمریکا فرستادند که سرنشینان سفینه آپولو ١١ از ماه با خود آورده بودند. اما «حزب کارگری با اندیشهٔ کمونیسم ملی» (ص ١۶٩) دیگر قدرت آن را نداشت که فرهنگ کارگران مشغول به‌کار در ذوب آهن لنین را برای اهداف خود تجهیز کند. برعکس، «سندیکای همبستگی» زائیدهٔ این وضع بود که به رهبری لخ والنسا، به بولدوزر فروپاشی جمهوری لهستان بدل گشت.
● علل ذهنی در ارتباط با شرایط خارجی
در مورد علل خارجی مؤثر در روند فروپاشی کشورهای سوسیالیستی اروپا نیز باید بین علل عینی (نبرد طبقاتی جهانی) و علل و اشتباه‏های ذهنی در برخورد با علل خارجی تفاوت قایل شد. علل عینی مستقل از خواست و عملکرد مبارزان وجود دارند و مؤثرند. مبارزه علیه آن‏ها و خنثی کردن آن‏ها، باز هم با توجه به شرایط نامساعد و غیرمتناسب عینی، از اشتباه‏های ذهنی به‌دور نیست. اشتباه‏های ذهنی، تا آنجا که به قول طبری «… به خامی‌ها و بی‌تجربگی‌ها، تضادها و بن‏بست‏ها…» مربوط باشند، قابل درک‌اند. بحث در مورد این بخش از علل شکست، موضوع این رساله نیست و باید در جایی دیگر به آن پرداخت. اما به‌جا است که حداقل نگاهی گذرا به اشتباه ذهنی و برداشت و ارزیابی ذهن‌گرایانهٔ غیرقابل توجیه مسؤولان و رهبران کشورهای سوسیالیستی به سیاست امپریالیستی در دوران جنگ سرد، اشاره شود.
سارا واگن‌کنشت Sahra Wagenknecht عضو «کارپایهٔ کمونیستی» در حزب PDS آلمان، در کتابی تحت عنوان «استراتژی‌های ضد سوسیالیسم در دوران برخوردهای دو سیستم»(١۴) دو تاکتیک را برمی‌شمرد که امپریالیسم در دوران جنگ سرد در مبارزه علیه کشورهای سوسیالیستی دنبال کرد. در مرحلهٔ نخست «استراتژی رودرویی» و در مرحلهٔ بعد «استراتژی غیرمستقیم»، شیوه‏های مبارزاتی امپریالیسم را در نبرد طبقاتی جهانی تشکیل می‌دادند. در مرحلهٔ رودررویی، کشور آلمان فدرال پایه‏ریزی شد، ناتو و دیگر سازمان‏های نظامی تجاوزگر ایجاد شدند و برلین به شهر جبههٔ مقدم بدل گشت.
نارسایی این استراتژی خود را به‏ویژه در سال‏هایی نشان داد که رشد اقتصادی در اتحاد شوروی بعد از پایان جنگ جهانی با موفقیت‏های بزرگ روبرو شد، علوم با قدم‏های بلند پیش رفتند و برتری نظام سوسیالیستی را به اثبات رساندند، به برتری نظامی و تسلیحاتی امپریالیسم در تکنولوژی هسته‏ای پایان داده شد و با ارسال اولین «اسپوتنیک» به فضا، ناقوس مرگ استراتژی رودرویی نظامی امپریالیسم با کشورهای سوسیالیستی در بخش علوم با موفقیت نواخته شد. شکست آمریکا در ویتنام نشان داد که استراتژی رودرویی با کشورهای سوسیالیستی، نابودی سوسیالیسم را برای امپریالیسم ممکن نخواهد ساخت.
مرحلهٔ دوم برخورد دو سیستم، مرحله «استراتژی غیرمستقیم» بود. در این مرحله، «مذاکرات» و کوشش برای القای ایدئولوژی بورژوایی به احزاب حاکم در کشورهای سوسیالیستی از طرف کشورهای امپریالیستی دنبال شد. «سوسیال دمکرات کردن دارندگان قدرت سوسیالیستی به‏مثابه پیش شرط برای نابود سازی قدرت سوسیالیسم به‌دست آنان، برنامهٔ استراتژی غیرمستقیم»(ص ۴٣) را تشکیل می‌داد. گرچه این سیاست مدت‏ها، از جمله در دوران ریاست جمهوری دوگل در فرانسه، مورد اختلاف بین کشورهای اروپایی و آمریکا بود، در نهایت به سیاست غالب کشورهای امپریالیستی تبدیل گشت. این در حالی است که وحدت نظر در احزاب کمونیست و کشورهای سوسیالیستی دربارهٔ چگونگی برخورد با سیاست جدید امپریالیستی به‌وجود نیامد.
به نظر واگن‏کنشت، به‌وجود آمدن وحدت نظر در غرب و تشتت در جبههٔ سوسیالیسم، که ناشی از برداشت‏های ذهنی نادرست نزد احزاب حاکم بود، نقطهٔ گرهی را در شکل‌گیری شرایط خارجی برای فروپاشی کشورهای سوسیالیستی اروپایی در سال‏های بعد تشکیل می‌دهد. بدین‏ترتیب، در این مرحله پرسش دربارهٔ «نبرد که بر که» به سود امیال امپریالیستی پاسخ داده شد.
باید در همین جا اضافه کرد که تحمیل و پافشاری به پذیرش «مدل شوروی» برای سازماندهی هستی اجتماعی، که با موفقیت‏های بسیاری نیز همراه بود، به‏مثابه تنها مدل رشد سوسیالیسم برای همه کشورها و همه زمان‏ها، نظریهٔ جزم‏گرایانه‏ای بود که به عامل عمدهٔ برداشت و اشتباه ذهنی در این دوران بدل شد. به‌عبارت دیگر، شیوهٔ دیالکتیکی تحلیل مشخص شرایط و استخراج رهنمود از وضع مشخص، نقض شد. موفقیت جمهوری سوسیالیستی کوبا در ارتقای وضع اقتصادی پس از فروپاشی کشورهای سوسیالیستی و قطع همهٔ کمک‌ها از سوی این کشورها، نشان دهندهٔ خلاقیت و درستی شیوهٔ دیالکتیکی فوق در عمل بود. کوبا و ویتنام دو کشوری هستند که طبق گزارش سازمان ملل از یک رشد پیگیر و هماهنگ با محیط زیست برخوردار‌ند.
سارا واگن‏کنشت در کتاب خود مرحلهٔ استراتژی غیرمستقیم را مرحلهٔ تقویت و به‌راه انداختن «ضدانقلاب از راه همکاری و به‌کار گرفتن فعال ابزارهای فشار اقتصادی، سیاسی و نظامی» توسط امپریالیسم علیه نظام‏های سوسیالیستی می‌نامد.(همانجا، ص ٣۶) باید در همین جا خاطرنشان و برجسته ساخت که سیاست امپریالیستی در دوران کنونی علیه کشورهای جهان سوم نیز در کلیت خود از همین استراتژی پیروی می‌کند. «بسته‏های تشویقی»، صادر کردن قرارهای «محاصرهٔ اقتصادی ـ تکنولوژی» و تهدید به شبیخون نظامی علیه ایران، برای ایرانی‌ها نمونه‌های شناخته شده‏ای هستند که دست در دست هم عمل می‌کنند.
«نابود ساختن سوسیالیسم تحت رهبری احزاب کمونیستی نیاز به پیش‏شرط نابود ساختن احزاب کمونیستی به‏مثابه احزاب کمونیستی داشت…. در حالی که در مرحلهٔ اول استراتژی امپریالیستی، ضد انقلاب را عناصر خارج و ضدسوسیالیستی تشکیل می‌دادند، در این مرحله تقویت گرایشات معینی در درون احزاب کمونیستی دنبال می‌شد. پشتیبانی از گروه‌ها و افرادی با مواضع حتی کمی راست‌گرایانه در برابر مخالفانشان، امکان راندن سیاست به‌سمت راست را در بخش‏هایی [از این احزاب] به‌وجود آورد. هدف، تقویت هدفمند مواضع اپورتونیستی به‏مثابه جهت‏گیری سیاسی در درون احزاب کمونیستی بود. سوسیال‌دموکراتیک سازی احزاب را باید پیش‏شرط فروپاشی دانست.»(همانجا)
در اینجا هدف توضیح گسترده نظریات و ارزیابی‌های واگن‏کنشت نیست، هرچند مطالعهٔ کتاب او را باید به علاقه‌مندان توصیه کرد. هدف اشاره به این امر است که اشتباه‏های ذهنی در برخورد به علل عینی خارجی و سیاست و استراتژی دوگانهٔ امپریالیسم چه نقشی در فروپاشی کشورهای سوسیالیستی ایفا و چه صدمهٔ اسفبار و دردناکی را برای کل بشریت ترقی‌خواه ایجاد کردند.
در عین‏حال باید در این‌جا یک بار دیگر این مسأله را برجسته ساخت که فروپاشی امری سرنوشت‏گونه نبوده است. این ایده و آرمان سوسیالیسم نیست که با شکست روبرو شده است. این شکست، ناشی از اشتباه‏های ذهنی قدرتمندانی بود که با نقض قوانین سوسیالیستی، امکان بحث آزاد و رفیقانه را در جامعه و در احزاب کارگری از بین بردند و راه کشف به‌موقع اشتباه‏ها و خطرها را بستند. اشتباه‏های ذهنی عمدتاً ناشی از مواضع نادرست فلسفی، تئوریک و در نتیجه سیاسی و غیره بود و از این مجرا وارد و مؤثر واقع شد.
به نظر اشتیگروالد نیز علل خارجی و تاریخی برای شکست تعیین‌کننده نبوده‏اند، زیرا «اگر این علل را به‏مثابه علل اصلی بپذیریم، آنگاه باید به این نتیجه برسیم که کلیه اشتباه‏ها و نارسایی‌ها و همچنین زشتکاری‌هایی که به نام سوسیالیسم به‌وقوع پیوسته‏اند، علت شکست ما نبوده‏اند. این بدان معنا است که عملکرد ما در این روند کاملاً بی‌تفاوت بوده است و در نتیجه، عاقبت و سرنوشت انقلاب‏های سوسیالیستی از پیش رقم خورده بوده و آن‌ها می‌بایست به شکست می‌انجامیدند. من قویاً نظری دیگر دارم و مایلم به روشنی برجسته سازم که: به‌هیچ‏وجه چنین نبود که ما به علت شرایط تاریخی عینی حاکم می‌بایست با شکست و فروپاشی روبه‌رو شویم. این ممکن بود که بتوانیم به راه حل مسائل پیش‏رو دست یابیم و با موفقیت وظایف مطرح شده را عملی سازیم. مشکلات عینی که لنین در برابر آن‏ها قرار داشت، قطعاً کم‏تر از آن‏هایی نبودند که جانشینان او در پیش‏رو داشتند. …»(همانجا، ص ٣۶).
بدین‏ترتیب می‌بینیم که ارزیابی فیلسوف آلمانی، چهار دهه پس از ابراز نظر احسان طبری در نوشتاری که پیش‏تر نقل شد، با آن در انطباق کامل است. طبری نیز تأثیر نقش عامل ذهنی را در فروپاشی تعیین کننده ارزیابی می‌کند و می‌نویسد: «آیا این اسلوب عمل، تاریخاً ضرور بود؟ اگر مقصود از ضرورت تاریخی، اعتراف به خامی‌ها و بی‌تجربگی‌ها، تصادف‏ها و بن‏بست‏ها باشد، آن حرفی است. ولی اگر مقصود از ضرورت تاریخی آن است که جز این راه دیگری عقلاً متصور نبود و هر راهی غیر از این غلط بود، مسلماً این حرف نادرستی است.»
سعید کبیری
منابع:
١ـ لوچیانو کانفور Luciano Canfora ، پرفسور ایتالیایی در رشتهٔ تخصصی «فلسفه کلاسیک»، «دموکراسی ـــ تاریخ یک ایدئولوژی» La Democrazia - Stori di un`ideologia (عنوان ترجمه آلمانی کتاب: «تاریخ مختصر دموکراسی»، ٢٠٠۶، نشر PappyRossa در کلن، آلمان)
٢ـ پرولترهای دوران انقلاب فرانسه که برخلاف اشراف شلوارهای بلند پایشان بود.
٣ـ روبرت اشتیگروالد، «مواضع و اختلاف‏ها در جنبش کمونیستی»، ٢٠٠٢، نشر GNN، ص ١٨
۴ـ ویلی گرنس Willi Gerns/H. Jung، «علل فروپاشی»، صفحه ١۴، بن، ١٩٩٢
۵ـ Der Intellektuelle in der Partei. Gespräch, Marburg ۱۹۸۸, S. ۱۰۸ f.
۶ـ روبسپیر که معروف به «فسادناپذیر» شده بود و مخالف حکم اعدام بود می‌نویسد: «می‌خواهیم نظامی به‏وجود آوریم که در آن همه عاطفه‏های پست و ناهنجار به زنجیر کشیده شود و همه عاطفه‏های شایسته به وسیله قانون‏ها بیدار شود … می‌خواهیم در کشور خود اخلاق را به جای خودپسندی، پاک‏دامنی را به جای افتخار … تکلیف را به جای نزاکت، سلطنت عقل و خرد را به جای سنت، نفرت از عیب را به جای نفرت از بدبختی، غرور را به‌جای گستاخی، عظمت روح را به جای خودنمایی، عشق به افتخار را به جای عشق به پول، شایستگی را به جای مکر، نبوغ را به جای ذوق، حقیقت را به جای زرق و برق، لطف سعادت را به جای کسالت شهوت، بزرگی انسان را به جای کوچکی بزرگان، ملتی بزرگ و نیرومند و خوشبخت را به جای ملتی محبوب و بینوا و سبک‏مغز، کوتاه کنم، همه فضیلت‏ها و معجزه‏ای انسانی را به جای رذیلت‏ها و مضحکه‏های استبداد بنشانیم….» به نقل از نشریه «چیستا»، «اشاره»، شماره ٢ و ٣، آبان و آذر ١٣٨۵، ص ١۴٩
٧ـ Issac Deutscher, Stalin. Eine Biographie. Argon Verlag Berlin ۱۹۶۷, S. ۷۱۷ ff
٨ـ احسان طبری، «یاداشت‏ها و نوشته‏های فلسفی و اجتماعی»، شمه‏ای درباره رهبری‌، سازماندهی و مبارزه اجتماعی، ١٣۴۵، ص ٨١
٩ـ U.J.Heuer ج. هویر «سوسیالیسم و دموکراسی» بادن‏بادن، آلمان ١٩٩٠، ص ٢۴۵
١٠ـ احسان طبری، «با پچپچه‏های پاییز» ١٣۶١، فصل ده، صفحه ١٢
١١ـ احسان طبری به نقل از ماکسیم گورکی، «اندیشه‏هایی درباره انسان و زندگی» در «یادداشت‏ها و نوشته‏های فلسفی و اجتماعی»، ١٣۴۵، صفحه ١١٧
١٢ـ Richard Croll, Ronald Koch, Papat Ohne Heiligenschein? Joseph Ratzinger in seiner Zeit und Geschichte, Zambon Verlag ۲۰۰۶
١٣ـ دوران باروک، نامی است که برای دو قرن ١۶ و ١٧ تاریخ اروپایی به‌وجود آمده است و مصادف است با مقابله کلیسای کاتولیک با جنبش پروتستان در اروپا. یکی از مواضع پروتستان‏ها، مخالفت با دستگاه عریض و طویل و اشرافی فئودالی کلیسای کاتولیک بود. جنبش پروتستانیِ مسلح به ایدئولوژی بورژوازی نوپا مدافع زندگی بی‌آلایش و ساده بود و سخت‌کوشی را تبلیغ می‌نمود. کلیسای کاتولیک در مخالفت با چنین اندیشه‏ای، آب و رنگ پرطمطراق فئودالی را در تمام صحنه‏های هستی اجتماعی، از جمله و به‌ویژه در معماری و هنرهای نقاشی و مجسمه‌سازی، لباس و غیره تشدید نمود، به‌نحوی که اصطلاح «باروک» کلاً به بیان زندگی هنر و فرهنگ دوران «مقابله با رنسانس» Gegenreformation تبدیل شد و در تاریخ ثبت گشت. کلیساهای پر زرق و برق و نقاشی‌های سقف آن‏ها، ازجمله توسط میکل آنجلو در Sixtinische Kapelle در واتیکان، رم، ارثیه هنری این دوران می‌باشند.
١٣الف ـ برای این مذاکرات، کلیسای کاتولیک در لهستان تنها به مذاکرات علنی قناعت نکرده بود، بلکه همچنین با ایجاد ارتباطات مخفی با دستگاه امنیتی جمهوری توده‏ای لهستان، به اجرای برنامه اسقف خود عمل می‌کرد. کناره‏گیری اسقف جدید ورشو از مقام خود که در سال‏های گذشته برای اجرای دستور کلیسا رابط با سازمان امنیت کشور بوده و اکنون توسط پاپ جدید به مقام اسقفی گمارده شد، به خاطر افشا شدن ارتباطات گذشته آن توسط مطبوعات، نشان این سیاست کلیسای کاتولیک در لهستان در مرحله نخست جنگ سرد است.
١۴ـ Sahra Wagenknecht, Antisozialistische Strategien im Zeitalter der Systemauseinadersetzung بنگاه انتشاراتی Pahl Rugenstein ۱۹۹۵
منبع : صدای مردم