دوشنبه, ۱ مرداد, ۱۴۰۳ / 22 July, 2024
مجله ویستا

پرواز پرنده کوچک


پرواز پرنده کوچک
آسمان تیره و تار بود باد به شدت می وزید در یك دستش پاكت های فال حافظ قرار داشت كه محكم نگهش داشته بود تا باد آنها را با خود نبرد. در دست دیگرش مرغ عشق را در زیر پیراهن گرفته بود. روی نیمكتی كه بزرگترین درخت پارك بالای آن چتری سبز باز كرده بود، نشست و به آدم های اطرافش نگاه كرد كه هر كدام با سرعت به سمتی می رفتند. چند لحظه بعد از این كه روسری آبی اش را محكم كرد، برف تندی باریدن گرفت، اما این برف اراده او را برای فروختن فال ها سرد نكرد. به راه افتاد، اما تلاشش بی ثمر بود. پس از گذشت چند ساعت از شب تنها توانست یك فال به دختر جوانی كه دلش با دیدن دختربچه ۷ یا ۸ ساله ای كه لباس مندرسی به تن داشت و از سرما می لرزید به درد آمده بود، بفروشد. دست هایش از شدت سرما كبود شده بودند. و به پرنده كوچكی كه در جیبش كز كرده بود، نیم نگاهی انداخت. می دانست كه در این هوا بیشتر از این نمی تواند كار كند، پس به طرف تنها پناهگاهش یعنی آن درخت رفت و آرام روی نیمكت دراز كشید و زانوهایش را به سمت شكمش جمع كرد. بعد از گذشت چند دقیقه نیمكت همه گرمای بدنش را جذب كرده بود و تبدیل به یك تكه گوشت یخ زده شد. سرد،سرد، سردتر. از سرما پلك هایش سنگین شد. شنیده بود كه نباید در این مواقع خوابید، اما نمی توانست مقاومت كند. آخرین قوایش را یك جا جمع كرد و دستش را توی جیبش كرد. گرمای پرنده را احساس كرد و زمزمه وار گفت: «یكم می خوابم، شاید خواب عروسكی كه دوستش دارم را ببینم. یا اون لباس ساتن آبی رنگ. فقط یكم...» و این نجوا به آرامی خاموش شد. پس از مدتی دانه های سپید برف صورت قشنگش را پوشاند. حالا روی آن نیمكت یك فرشته خوابیده بود. پس از مدتی پرنده كوچك كاملا سرد شد و قلب كوچكش برای همیشه از تپش ایستاد.

منیره هدایت
منبع : روزنامه کیهان