پنجشنبه, ۱۰ خرداد, ۱۴۰۳ / 30 May, 2024
مجله ویستا


شوخی و شادابی


شوخی و شادابی
روزی رسول خدا با گروهی از مردم، درباره بهشتْ سخن می گفت. در میانه سخن فرمود: «پیر زنان را هرگز به بهشت، راهی نیست». صدای عمه پیر پیامبر بلند شد که: «ای رسول خدا! چگونه خداوند عادلِ مهربان به چنین ستمی رضا می دهد؟». پیامبر (ص) لبخندی زد و فرمود: «اندوه به دل راه مده! چرا که خداوند، پیران مؤمن را نخست جوان خواهد ساخت و آن گاه به بهشت، میهمان خواهد کرد». لبخند بر لب حاضران نشست.۱
● شادی بخشی
اندوه و افسردگی را محصول توقّف و محبوس ماندن روح، قطع داد و ستدهای فکری-عاطفی، و فزونی وابستگی ها و مشغله ها شمرده اند. غم، بی زحمت و به رایگان به دست می آید؛ امّا شادی، رایگان نیست و برای کسب آن باید کوشش کرد.۲
برای شاد کردنِ انسان اندوهگین نیز باید روح او را از حالت رکودْ بیرون آورد؛ جریانهای فکری-روحی او را شتاب بخشید؛ و او را تا جای ممکن، سبکبار کرد. شاید بر همین اساس است که از «شادابی» به عنوان نخستین اثر و فایده «ایمان مذهبی» یاد کرده اند.۳
سِرّ طربناکی دائمی عارفان و اولیای خدا را در این دانسته اند که آنها هر روز و هر ساعت، در پی ارتقای علمی و اخلاقی خویش و جامعه خویش اند ؛ امروز و دیروزشان یکی نیست؛ از آنجا که تعلّقات کمتری در دنیا دارند، سبکبارترند و گرفتاری هایشان کمتر است؛ دیگر انسانها را دوست می دارند، پس به یاری آنها می شتابند؛ روابط ساده و صمیمانه ای با دیگران دارند و... خلاصه: چنان روح فعّال و پرشتابی دارند که غم در آن نمی پاید و چون خاشاکی در دست موج، خواهد گذشت.۴
پس باید پذیرفت که شادی پایدار، آسان به دست نمی آید و شادمانگی، نتیجه یک تلاش واقعی و آگاهانه است. بدین ترتیب، شاد بودن، هنر است و شاد ساختن، هنری بزرگتر ؛ هنری که آموختنش وظیفه انسانی و اسلامیِ ماست.۵
● شوخی
شوخی، سخنی است که لبهای شنونده را به لبخند باز کند و خنده - هر چقدر هم کمرنگ باشد-، حتّی نیمْ خند و حتّی خیال خنده، شگفتیِ مطبوعی به روح انسان می بخشد که غالباً با آرامش اعصاب و سبُکی ذهن، همراه است.۶
شوخ طبعی، خوشرویی و خوش سخنی را می توان ساده ترین راههای شادی بخشی دانست. شوخی، روحها را شادمانه می کند و با آفرینش لبخند، انسان را و محیط را شادابی و خُرّمی می بخشد و کیست که شادی را نخواهد و در جستجوی نشاط و تازگی نباشد؟
امام علی (ع) می فرماید: شادمانی، گشایشِ خاطر می آورد.۷ اوقات شادی، غنیمت است۸
و هر که شادی اش اندک باشد، آسایش او در مرگ خواهد بود.۹
● در گفتار و رفتار بزرگان
پیامبر گرامی اسلام که اُسوه نیکوی امّت است و مبعوث شده است تا فضایل اخلاقی را کمال بخشد، با مردم، شوخی می کرد تا آنها را شاد کند۱۰ و می فرمود: مؤمن، شوخ و شاداب است و منافق، اخمو و عصبی مزاج.۱۱ هر که مؤمنی را شاد کند، مرا شاد کرده، و هر که مرا شاد کند خدا را شاد کرده است.۱۲ هر که مؤمنی را اندوهگین سازد و سپس [برای جبران این خطا] جهان را به او ببخشد، این، موجب بخشودگی گناهش نخواهد بود.۱۳
یاران پیامبر (ص) می گویند: او بیشتر وقتها لبخند بر لب داشت؛ نرمخوترین و شاداب ترین و گشاده روترینِ مردم بود؛ هرگاه یارانش شعری می خواندند و می خندیدند، او هم لبخند می زد؛ بی صدا می خندید؛ گاهی در حال خنده، دندانهای آسیایش آشکار می شد؛۱۴ امّا همیشه یادآوری می کرد که خنده زیاد، قلب را می میراند.۱۵
امام علی (ع)، جوانمرد اسلام و قهرمان عرصه های خطر، شوخ طبع بود و با مردم، بویژه در شرایط سختی و خستگی مِزاح می کرد، تا آنجا که مخالفان وی، همین اخلاق او را بهانه کردند تا از حکومت، محرومش سازند.۱۶
امام صادق (ع) در این موضوع، فرموده است: هیچ مؤمنی نیست که شوخی در طبع او نباشد۱۷ و شوخ طبعی بخشی از حُسن خلق است.۱۸ هر مسلمانی که در برخورد با برادر مسلمان خویش او را شاد سازد، خدا را شاد کرده است.۱۹
راغب اصفهانی (ادیب و طنز نویس قرن ششم هجری) می گوید: «مردم اگر شوخ طبعی نکنند، گویی در زندان اند»۲۰ و آناتول فرانس (طنز نویس نام آور فرانسه در آغاز قرن بیستم میلادی) عقیده دارد که: «اولاد آدم از دو نعمت برخوردارند که بدون آن دو، روزگارشان جهنّم می شد: اوّل، شوخ طبعی و دوم، مهربانی».۲۱
● قالب های شوخی
شوخ طبعان روزگار، هنر خویش را در شادی آفرینی، به شکلهای گوناگون آشکار ساخته اند. شوخی، گاهی زبانی و گفتاری است که شنیدن آن (مثلاً از یک دوست) یا شنیدن مبادله آن بین دو تن دیگر (مثلاً از رادیو) اندوه را از دلِ ما می بَرَد.
گاه نیز در مطالعه یک نوشته، شوخ طبعیِ نویسنده ای ما را به تبسّم وا می دارد. طنزها و لطیفه های مجلاّت و حکایتهای فُکاهی شعر و نثر کتابها از این گونه اند.
برخی دیگر از شوخی ها تصویری و نمایشی اند، مانند فیلمها و نمایش های کُمدی در سینما و تئاتر و تلویزیون، کاریکاتورهای مطبوعات، و ... این نوع، ممکن است با شوخیِ گفتاری ترکیب شود یا مستقل از آن باشد، مثل طنزهای تصویری بدون گفتار (پانتومیم)، میانْ پرده های کارتونی و کُمدی های صامت.
می بینیم که لبخند سازی در جامعه و اندوه زُدایی از دل و جان انسانها، روش های بسیار متنوّعی دارد که شادی آفرینان عصرها و نسلها، به فرا خور استعداد و توانایی و ذوق، طبع خویش را در آنها آزموده اند. بدین ترتیب است که ادبیات و هنر ملّتها آکنده از شوخی هاست.
مرزهای شوخی
شوخی۲۲ ممکن است مثل هر گفتار یا رفتار دیگری، از اعتدال خارج شود و به عملی غیر اخلاقی بدل گردد. به عنوان نمونه، ممکن است به سبُکسری، بی شرمی و گستاخی بیامیزد که در این حالت، «هَزْل» نامیده می شود و یا به تحقیر و بدگویی و ناسزا آمیخته گردد که آن را «هَجْو» می خوانند.
خردمندان و بزرگان دین و اخلاق، این هر دو صورت را ناشایست شمرده اند.
همچنین، گاه اتّفاق می افتد که همان شوخی لطیف و شادی بخش هم از حدْ خارج شود و به بیهودگی یا زیاده روی بینجامد که در این صورت نیز کاری ناپسند خواهد بود
یکی از صحابیان از رسول خدا پرسید: «آیا در اینکه با دوستان خود شوخی می کنیم و می خندیم، اشکالی هست؟». حضرت فرمود: «اگر سخن ناشایستی در میان نباشد، اشکالی ندارد».۲۳
هم ایشان در جای دیگر فرمود: «من شوخی می کنم؛ امّا جز حق نمی گویم».۲۴
امامان بزرگوار ما نیز در سخنان خود، به خوبی مرزهای شوخی را نشان داده اند:
هر که مسخرگی بر او چیره آید، خِردش تباه شود.۲۵
دروغ را ترک گویید ؛ چه شوخی و چه جدّی اش را.۲۶
خداوند، کسی را که در میان جمعی شوخی و بذله گویی می کند، دوست دارد، به شرط آنکه ناسزایی در سخنش نباشد.۲۷
شادی، سه مرز دارد:
▪ وفاداری
▪ رعایت حقوق مردم
▪ هشیاری در سختی ها.۲۸
پیشوایان ما بارها تذکّر داده اند که: شوخیِ زیاد، آبرو، وقار، و احترام اجتماعی انسان را می برد۲۹ و برای انسان، دشمن می تراشد.۳۰ زیاده روی در شوخی، حماقت است.۳۱ انسان کامل، کسی است که جدّی اش از شوخی اش بیشتر باشد.۳۲ همچنین سفارش نموده اند که بکوشیم شادیِ ما در دنیا هرگز به قیمت از دست دادنِ سعادت آخرت نباشد.۳۳ سرمستی از گناه، به بدبختی و نابودی می انجامد.۳۴
● انگیزه های شوخ طبعان
گرچه مردم، از بابت فراموشیِ غصّه ها و غمها، پیوسته خود را وامْدار ظرافتها و لطیفه گویی های طنز نویسان و بذله گویان روزگار دانسته اند و می دانند، امّا کمتر کسی به فکرِ یافتن ریشه و انگیزه شوخ طبعی در این گونه افراد بوده است. با یک تحقیق ابتدایی شاید بتوان گفت که این جماعت، با یکی از علّتها و انگیزه های زیر، به لطیفه گویی و فُکاهه پردازی روی کرده اند:
ـ شاید مقصودشان شاد کردن آدمهای غمگین و خسته و تُهیدست یا امید بخشیدن به آنهاست!
ـ شاید راه بهتری برای تسکین دردها و کاستن از رنجهای جامعه خویش نیافته اند!
ـ شاید هدفشان ساده کردن سخنان دشوار و آگاهی دادن به مردم و آموزش نکته های اخلاقی است!
ـ شاید از زیباییِ پیچیدنِ یک مطلب کاملاً جدّی در پوشش یک شوخی ساده (که کاری است بس دشوار)، لذّت می برند!
ـ شاید قصد بر ملا کردن زشتی ها و رسوا کردن بد کاران را دارند!
ـ شاید تحقیر متکبّران و زورمندان را هدف گرفته اند!
ـ شاید نیّتشان، انتقاد اجتماعی و تذکّر دادن به طبقات مختلف جامعه است که خود را اصلاح کنند!
ـ شاید با این سلاح به دفاع از فرهنگ، آیین، قوم، زبان و یا سرزمین خود برخاسته اند!
و چند «شاید» دیگر...؛ امّا باید دانست که شوخ طبعان (بویژه نوابغ آنها) پیوسته در محیط و جامعه خود، تأثیر گذار بوده اند و بسا که در مسیر روشنگری و خدمت انسانی خویش، ستم دیده و محرومیّت کشیده اند. اینان در هر حال و با هر انگیزه، روح ملّتها را شاد ساخته اند و آرامش و امید را میهمان دلهای مردم خویش نموده اند. آیا این، خدمتِ کوچکی است؟
● شوخ طبعان روزگار
بذله گویان، لطیفه نویسان، فُکاهی سرایان، طنز پردازان، کُمِدی سازان، کودن نمایان، مَزّاحان، و ظریفان حاضر جواب، همگی در صف شوخ طبعان روزگارْ جای دارند.
بدین ترتیب، جُحی (متوفّای ۱۶۰ قمری)، بُهلول (صحابی امام صادق علیه السلام)، جاحظ بَصری (م ۲۵۵ ق)، ابوالعلای مَعَرّی (م ۴۴۹ق)، راغب اصفهانی (م۵۰۲ ق)، ملاّنصرالدین (ق۸ق)، مارْک توآیْن (امریکایی/م ۱۹۱۰م)، جُرج برنارد شاوْ (ایرلندی/م ۱۹۵۰م)، چارلی چاپلین(انگلیسی/م۱۹۷۷م)، اشرف الدین قزوینی یا نسیم شمال (شاعر عصر مشروطه) ناجی العَلی( کاریکاتوریست شهید فلسطینی)، ابوالقاسم حالت(م۱۳۷۳ش) و... در شمار شوخ طبعان خواهند بود.
● نمونه شوخی ها۳۶
▪ عُبید زاکانی در «رساله دلگشا» آورده است:
شیطان را پرسیدند که کدام طایفه را دوست تر داری؟ گفت: «دلاّلان را». گفتند:«چرا؟». گفت: از بهر آنکه من به سخن دروغ از ایشان خُرسند بودم، ایشان سوگند دروغ را نیز بدان افزودند.
زنِ طَلخک، فرزندی زایید. سلطان محمود، او را پرسید که چه زاده است. گفت: از درویشان، چه زاید؟ پسری یا دختری. محمود گفت: «مگر از بزرگان، چه زاید؟». گفت: ای سلطان! چیزی زاید بی هنجارگوی و خانه برانداز!
▪ فخرالدین علیِ صفی در «لطائف الطوائف» می نویسد:
طبیبی را دیدند که هر گاه به گورستان رسیدی، ردا بر سر کشیدی. از سبب آن پرسیدند. گفت: از مردگان این گورستان، شرم دارم؛ زیرا بر هرکه می گذرم، شربت من خورده است و در هرکه می نگرم، از شربت من مرده است!
▪ در «گلستان» سعدی می خوانیم:
توانگر زاده ای بر سرِ گورِ پدر با درویشْ بچه ای می گفت: «تُربت پدر من، فرش مَرمرین و کتیبه ای رنگین دارد و خشتهای زرّین بر آن نهاده ام. گور پدر تو چه دارد؟ دو خشتْ فراهم آورده و دو مشت خاک بر آن پاشیده اید!». پسر درویش گفت: تا پدر تو زیر آن سنگهای گران برخود بجُنبد، پدر من به بهشت رسیده باشد!
▪ در کتاب «زندگی و افکار برنارد شاو» (نوشته مهرداد مهرین) آمده است:
نویسنده جوان و پرشوری به شاو گفت: «آقای شاو عزیز! من خیلی تأسّف می خورم وقتی می بینم نویسنده بزرگی مثل شما، برای پول می نویسد. من یکی، جز برای شخصیت و اعتبارم نمی نویسم». شاو با لحنی جدّی پاسخ داد: بله دوست من! همه ما به خاطر چیزهایی که نداریم می نویسیم!
از دفتر «شوخ طبعی ها» در مجموعه «فرهنگ جبهه» (به کوشش: سید مهدی فهیمی) نیز این قطعه را برای شما برگزیده ام:
▪ اُسرای عراقی را از خط آورده بودند عقب.
یکی از برادران عرب زبانِ خوزستانی داشت به عربی برای آنها سخنرانی می کرد. بچه ها هم تک و توک، از روی ناراحتی، عباراتی را به فارسی می گفتند تا او به عربی برگرداند. مثلاً یکی می گفت: «بگو خیلی نامردید!».
یکی دیگر می گفت: «برادر! بگو ما الان می توانیم همین جا حساب شما را برسیم؛ امّا این کار را نمی کنیم». دیگری می گفت: «بگو هرچی تیر داشتید، انداختید و بعدهم: أنا دَخیل! حالا هم می روید کمپ و برای خودتان می خورید و می خوابید و گُنده می شوید و می گویید: قربان اسلام بروم با این پاسدارهایش!».
در این میان، یکی از برادران بسیجی که زبانش کمی می گرفت، بلند شد و گفت: «برادر! به ایـ... اینا بگو: پس شُـ شما کِی می خواید آدم بـ...بـ... شید؟ پینوکیو۳۶ آ ... آدم شد!».
همه زدند زیر خنده و عراقی ها به هم نگاه می کردند و طبعاً نمی فهمیدند قضیّه چیست. سخنران که پسر جا افتاده ای بود، لبخندی زد و گفت: «ولش کن. خوبیّت نداره. نمی گم بِهِشون».
محمدهادی خالقی
پی‌نوشتها در: حدیث زندگی / پیش شماره ۲ / بهار ۷۹ / شادابی
http://www.hadithezendegi.mihanblog.com