چهارشنبه, ۳ مرداد, ۱۴۰۳ / 24 July, 2024
مجله ویستا


من اعتراض می کنم ، پس هستم


من اعتراض می کنم ، پس هستم
آلبر کامو(Albert camus) در سال ۱۹۱۳ از پدری الجزایری ومادری اسپانیایی به دنیا آمد .سراسر دوران کودکیش را با این مادر (پدر او که کارگر تاکستان بود در جنگ جهانی اول کشته شد)در محله فقیر نشین الجزایربه سر برد. خود او گفته است که آفتاب الجرایر وفقر محله بلکور چه مفهومی برایش داشت «فقر مانع این شد که فکر کنم زیر آفتاب .آفتاب به من آموخت ،که تاریخ همه چیز نیست ». فقر، احترام به رنج وهمدردی با بیچارگان را به او یاد داد . بنابراین دفاع کامو از انسانهای تحت ستم ، جانانه تر ، صادقانه تر وپر شورتر است وبیشتر به دل آدم می نشیند . سارتر هم در تما م طول عمرش از ستم دیدگان دفاع کرد وبه نفع آنان نوشت اما سخنان او کاملا انتزاعی بود وخودش این درد را با پوست و گوشت لمس نکرده بود . کامو در دبستان،دردبیرستان ،سپس درباشگاه ورزشی دانشگاه ،ورزشکار وبازیکن برجسته فوتبال بود . در عین حال در کار مغزی هم ورزیده بود .
ژان گرنیه استاد فلسفه اش که پیوسته استاد وراهنمای او باقی ماند ،به ارزش وی پی برد واوارا به سوی تحصیلات عالی سوق داد(کامو زمانی که جایزه نوبل را دریافت کرد ، خطابه اش را به او تقدیم کرد . اگر به یادداشتهایی که از او بعدازمرگش منتشر شد مراجعه کنیم نقش گرونیه رادر شکل گیری اندیشه وشخصیت کامو به وضوح دیده می شود ) خیلی جوان بود که شروع به نوشتن کرد . بیست ودو سال بیپتر نداشت که مجموعه مقاله های پشت ورو را فراهم آورد . سبک او با پختگی استادانه ای که داشت همه را به حیرت انداخت . وی پس از پایان تحصیلاتش ،با عده ای از جوانان خانه ای در ساحل مدیترانه گرفتندکه کامو آن را «خانه روبروی جهان می نامید ». آنها تحت تاثیر افکارواندیشه های آن زمان ،سعی داشتند زندگی آزادوبی بند وباری داشته باشند . در همین دوره بود که کامو با همسر اولش «سیمون هی»ازدواج کرد.«هی»ادای آوانگاردها را در می آورد وسعی داشت که لا قیدی را به عنوان یک امتیاز بزرگ جلوه دهد . کامو علیرغم آنکه با آن دوستان زندگی می کرد چون در محیط فقر بزرگ شده بود باآن نوع روشنفکری سازگاری نداشت وبنابراین ازدواجش پس از هفت ماه به شکست انجامید واز هم جدا شدند .می توان گفت که کامو دو ماجرای عاشقاته ناکام داشت . ماجرای اول با سیمون هی وماجرای دوم با حزب کمونیست بود .
در سال ۱۹۳۴ که سال ازدواج او نیز هست ، به حزب کمونیست پیوست ولی بعد از آنکه دستوراتی از حزب کمونیست شوروی مبنی بر آنکه به اختلافات بین مسلمانان وفرانسویها دامن زده نشود ودفاع از مردم فقیر الجزایر شکلی به خودش نگیرد که روابط فرانسه وشوروی را خدشه دار کند ، رسید، کامو به سرعت وبا حیرت وناامیدی از حزب کمو نیست کنار کشید.
از جمله علاقه های کامو که دراین سالها خودرانشان میدهد علاقه وی به تأ تر بود . یک گروه تأتر کارگری به نام« تأتر کار» تشکیل دادند که کامو عضو اصلی آن بود ومرتب نمایشنامه هایی را روی صحنه می بردند . کامو هم نمایشنامه می نوشت ،هم کارگردانی می کرد وهم گاهی خود نقش ایفا می کرد . تنها یادگاری که از این دوره اولیه فعالیت تأ تر ی کامو به یادگار مانده است نمایشنامه «شورش در آستوریاس » است که آن رابا همکاری چند تن از دوستانش نوشته بود .
وی در این سالها روزنامه نگاری اش را شروع کرد . نخستین مقالاتی که کامو نوشت ، درروزنامه ریپو بلیکن (جمهوریخواه)الجزایر وراجع به یک محله یا یک دسته از مردم که آنها خودشان را «قبایل»می نامیدند ، بود. این مقالات تندو تیز ،در مورد فقروستمی بود که بر این مردم روا داشته می شد . پس از نوشتن این مقالات ،به او دستور دادند که از شهر خارج شود وممنوع القلمش کردند .وی پس از این دست به چند سفر زد . به ایتالیا ،چکسلواکی وچند کشور دیگر اروپایی رفت .در سال ۱۹۳۷ اولین کتابش را که مجمو عه ای از مقالات تغزلی بود به نام ظاهر وباطن(پشت ورو)منتشر کرد وبلافاصله پس از آ ن در سال ۱۹۳۸ کتاب عیش را که آن هم ،مجموعه ای از مقالات تغزلی بود منتشر کرد .در سال ۱۹۳۹ با همسر دومش آشنا شد وازدواج کرد. در همان سال با شیفتگی بسیار زیادی که به فرهنگ یونان باستان داشت ، خود را آماده می کرد تا به قول خودش،سفری ادیسه وار به یونان داشته باشد .
ولی درست درهمان روزی که می بایست سوار کشتی شود ،جنگ جهانی دوم آغاز شد . وی برای اعزام به ارتش رفت وبه ناچار از این سفر منصرف شد . کامو با سنی که داشت ناگزیر با ید در جنگ شرکت می کرد وداوطلب هم بود . البته طنزها وکنایه های بسیاری راجع به اینکه انسان نه فقط به حکم اخلاق ، بلکه زیر نگاه دیگران مجبور بود در جنگ شرکت کند ، نوشت .
با توجه به سابقه بیماری سل وضعف عمومی که داشت برای اعزام به جبهه پذیرفته نشد . بلافاصله پس از آن ، برای آنکه بتواند لااقل فعالیتی در پشت جبهه داشته باشد،به پاریس نقل مکان کرد .وی با معرفی آندره مالرو در روزنامه کومبا(نبرد)مشغول کار شد ودر فاصله کوتاهی به سردبیری ان رسید . این روزنامه که در بخش اشغال شده فرانسه منتشر می شد . روزنامه مشهور نهضت مقاومت محسوب می شد . کامو با نام مستعار می نوشت ولی سرمقاله هایی که می نوشت طرفداران بسیاری داشت . به نحوی که بلافاصله پس از جنگ هنگامی که اعلام شد نویسنده این مقالات کامو بوده است ، ناگهان محبوبیت وشهرتی بی نظیر به دست آورد . وی در این دوره جنگ وتحت تاثیر همین مسایل واندیشه های دیگری که داشت ، رمان بیگانه رانوشت که با استقبال بسیار گرمی مواجه شد . بلافاصله پس ازآن ،به دلیل بحث ها وجدل ها یی که بر سر مفاهیم مطرح شده دراین کتاب مطرح شده بود ،اندیشه های فلسفی اش را دررساله ای به نام «اسطوره سیزیف» منتشر کرد . وی درسال ۱۹۴۷ سردبیری کومبا را به عهده داشت ولی دراین سال کناره گیری کرد .
پس ازآن رساله «انسان طاغی»رانوشت که پاسخی به مسایل مطرح شده در مورد بیگانه بود .«انسان طاغی» نقطه عطفی در زندگی کامو محسوب می شود . تا پیش از انتشار این رساله ،کامو روابط نزدیکی با محافل اگزیستانسیالیستی ومحافل پیشرو در فرانسه داشت ،اگر چه اختلاف های گهگاهی بین آنها دیده می شدوی دوستی نزدیکی با سارتر داشت . اما پس ازانتشار این کتاب که انتقادتندوتیزی ازهرنوع نظام توتالیتر ،به خصوص نظام استالینی بود وبا توجه به گرایشی که سارتر به کمونیست ومارکسیسم پیدا کرده بود اختلاف حادی بین آن دو به وقوع پیوست . یکی از دوستان نزدیک سارتر در مجله «لتان نودر» که سارتر آن را منتشر می کرد ،مقاله تندوهتاکانه ای نسبت به آلبر کامو نوشت واو را مدافع جلادان ورژیم های ضد کمونیست نامید . کامو پاسخ خود را مستقیم به ساتر نوشت واین نقطه قطع علاقه بین آنها بود وآنها پس از این ماجرا ،دیدارودوستی با هم نداشتند . تا پس ازمرگ کامو،سارتر مقاله ای پرازستایش واحترام نسبت به کامو نوشت وعلیرغم اختلاف نظرهایی که داشتند ودرجنگ الجزایر بر آن افزوده شده بود . گفت:«کامو با هر نظری که داشت ،یکی از ارکان فرهنگ ما می باشد.»
در حوالی سال ۵۷ -۱۹۵۶ کامو، فرانسوی را که بر اثر جنگ داخلی به هیجان آمده است ،هر دو گروه را به متارکه جنگ دعوت می کند .در سال ۱۹۷۵ جایزه نوبل را می گیرد . دلیل دیگر آن ارزش آثار اوست ونیز شخصیت خود او ، وهمچنین علاقه آکادمی سوئد به این که در برابر نفاق اندوهبار الجزایر ،محبت خود را به یک الجزایری بی کینه وبی عیب نشان دهد . این افتخار نمایان ،همانطور که انتظار می رفت . ناسزاها وحمله هایی را متوجه او می سازد که این طبیعی است ؛«آنها مرا دوست ندارند اما این دلیل نمی شود که من تقدیسشان نکنم .»
در سال ۱۹۵۹ لاستیکی که می ترکد ،اورابرروی یکی از جاده های فرانسه می کشد.این زندگی کوتاه سخت آ کنده بود . نه شکافی در آن بود ونه دروغی . شاید لازم باشد دراینجا یادآوری کنیم که «آنها که خدایان دوستشان دارند،جوان می میرند»خدایان دیگر چندان چیزی نداشتند که به کامو بدهند . عروسی او با مرگ ، در سرعت زیاد وبی درد ورنج انجام گرفت .«چه چیزی را جاودانگی می توانم نامید،جزآنکه پس ازمرگم ادامه خواهد یافت؟ ». دنیا در نظر او نه تفسیر شده بود ونه قابل تفسیر . اونه مسیحی بود،نه مارکسیست ونه هیچ چیز دیگر ؛ «آلبر کامو»بود ، فرزند خورشید وفقر ومرگ . آیا روشنفکر بود؟ آری ،اگر روشنفکر کسی باشد که خود را قسمت میکند : اززندگی لذت می برد وزندگی کردن خود را . هنرمند بود؟ بی شک.هر چند خودش درآن شک دارد.
کامو سوای دنیای خاص خویش ،یعنی دنیای داستانهای«طاعون»،«بیگانه»،«سقوط»؛وتحقیقات ادبی اش «عروسها»،«تابستان»وکاوشهای فلسفی اش مانند «افسانه سیزیف»،«انسانطاغی»ونمایشنامه هایش «کالیگولا»،«حکومت نظامی»، «عدالت ها»و «سوء تفاهم »دنیایی که پاره ای آن را فوق العاده مثبت وآمیخته با خوشبخت(۱) وعده ای دیگر آن را سخت منفی و بد بین (۲) یافته اند ، دنیای دیگری نیز دارد که مربوط به زندگی سیاسی اوست .
زندگی سیاسی کامو ،عملا با انتشار روزنامه نبرد ،در سال ۱۹۴۴ آغاز شد . این روزنامه پس از دو سال تعطیل، (سالهای ۴۶و۴۵)دوباره از۱۹۴۷ انتشار یافت . مجموعه مقالات سیاسی کامو ،به غیر از«نامه هایی به یک دوست آلمانی »و«خطابه های سوئد»(که یکی ازآنها به فارسی ترجمه شده). سه جلد کتاب تحت عنوان « مطالب روز »می باشد که دو جلد اول آن مشتمل بر مقالاتی است که کامو بین سالهای ۱۹۴۴-۱۹۵۳ انتشار داده وجلد سوم آن مطالبی است که در بین سالهای ۱۹۳۹-۱۹۵۸ درموردالجزایر نوشته است .این دو جلد غیر از مقالات سیاسی حاوی پاره ای نطق ها، مصابحه ها ، نقدهای ادبی ، مسائل فلسفی سیاسی ومسائل مربوط به مسیحیت می باشد . کامو دراین سلسله مقالات ،انسانی است که با همه وجود خویش به انسان وانسانیت عشق می ورزد .
مبارزات عمیق ملت فرانسه درراه آزادی میهن ورهایی از اشغالگران را می ستاید . مانند آنها از شکنجه وفلاکت رنج می برد ،واز مبارزه وفریادهای پیروزی به جنب وجوش می افتد وبالاخره فریاد شادی سر میدهد.
کامو در مقدمه مقالات مزبور می نویسد :«این کتاب خلاصه ای از تجربیات یک نویسنده وزندگی چهار ساله مردم کشور است »ودرجای دیگر آن را ترازنامه زندگی چند ساله مردم کشورش می خواند.
کامو می گوید:‹پاره ای این مقالات را امروزه جز با ملال و دل به هم زدگی نمی توانم از نو بخوانم›› معذلک برای آنکه طرز تفکر آن روزگار را صادقانه نشان دهد از نقل آن ابا نکرده است .
کاموی واقعی را از ورای مقالاتش بهتر می توا ن شناخت :
«دو انسان روبروی هم قرار می گیرند ،یکی ازآن دو ، خودراآماده می کند که ناخن های آن دیگری راکه مقابلش ایستاده وچشم در چشم او دوخته را از ریشه بکشد››
‹‹مقاله دوران سرشکستگی ›› ‹‹آدمهایی مثل من می خواستند در دنیایی زندگی کنند که نه تنها دیگر انسان خودکشی نکند (مگر ما دیوانه هستیم ) بلکه آدمکشی امر مشروعی نباشد ...
در دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم، آدمکشی امروز امری واقعاً مشروع شد اگر بخواهیم به این ننگ گردن نهیم باید آن را دگرگون کنیم اما پیداست که انسان بدون آدمکشی قادر به دگرگون کردن آن نیست .خود ما که میخواهیم آدمکشی را ممنوع کنیم ،ناچار می شویم آدم بکشیم وادامه این کار باعث می شود بیشتر به ورطه دلهره ووحشت بیفتیم . به گمان من باید دراین مسئله تعمیق کرد... آنچه مرا در میان مشاجرات قلمی ،تهدیدها،ظهور جبروزور ،بسشتر تحت تأ ثیر قرار می دهد ،حسن نیت همگانی است . چه چپ وچه راست عقیده دارند که موجودیتشان برای خوشبختی انسان است معذلک این تقارن حسن نیت به ایجاد محیطی منجر می شود که در آن باز هم آدم کشته می شود . تهدید می شود،شکنجه می بیند! چنین محیطی خود رابرای جنگ آماده می کند ودرآن حتی کلمه ای بر خلاف میل سردمداران نمی توان ابراز کرد ،اگر کسی این اصل را زیر پا بگذارد ،باید منتظر توهین وتعرض باشد ویا تهمت خیانت را به جان بخرد ... بدین جهت اگرگمان بریم که هیچ انسانی ،انسان دیگر را نخواهد کشت مطلقاٌ تصور باطل کرده ایم به خصوص وقتی بخواهیم که دیگر آدمکشی مشروع نباشد . ‹‹ مقاله رهانیدن جان ››
وقتی که پاریس از نیروهای اشغالگر خالی می شود کامو در منتهای خوشحالی می نویسد ‹‹ از این نظر ،خبر پیروزی سلاحها چندان خوشحال کننده وپیروزمندانه نیست، که هم اکنون در میان ما ،دوستان ناقص العضو با شکم دریده وچشم های له شده از قنداق تفنگ وجود دارد.›› .
آلبر کامو در خطابه ای که به مناسبت دریافت جایزه نوبل ایراد کرده،هم نسلان وجهان پیرامونش را چنین توصیف می کند ‹‹ نسلی که میراث بر تاریخی است فاسد که درآن انقلابهای توفیق نیافته ،تکنولوژی دیوانه ایزدان مرده ، دست به دست هم داده اند ،درجهانی که قدرتهای حقیر می توانند همه چیز را به نابودی بکشانند اما دیگر نمی توانند با دلیل وبرهان کسی را قانع کنند ، در جهانی که هوش وفراست تا حد خدمتگذاری نفرت وبیداد فرو افتاده است ››.
● قرن وحشت
قرن هفدهم ،قرن ریاضیات بود ،قرن هجدهم قرن فیزیک وقرن نوزدهم قرن زیست شناسی . قرن بیستم قرن وحشت است . به من اعتراض خواهید کرد که چرا وحشت را جزء علوم آورده ام .ولی مطلب سر این است که علم در آغاز به خاطر ‹‹ساختن وآفریدن›› به وجود می آید ،ولی همین که آخرین مراحل دوران‹‹نظری›› خود را می گذراند ومی خواهد به صورت عمل درآید، ماهیت اصلی اش را تغییر می دهند ودر مرحله ای که باید به کار ساختن و کمال رود ،برای انهدام وویرانی جهان به کار گرفته می شود .اگر وحشت فی النفسه نتواند مانند علم قابل توجه باشد،تردیدی نیست که اینک به صورت یک فن در آمده است .
در نتیجه در دنیایی که ما زندگی می کنیم ،آنچه بیشتر متأ ثر کننده است ،این است که بسیاری از انسانها ، (نه همه شان) خودراازنعمت آینده بی بهره کرده اند ،زندگی بدون پرتو آینده وامید شکفتگی وپیشرفت ارزشی ندارد ودر کنار دیواری زیستن زندگی سگ هاست ...طبعا برای اولین بار نیست که انسان خود را در مقابل آینده ای مطلقا مسدود می یابد . در گذشته معمولا با گفتار وفریاد ،بر آن غلبه می یافت . آن رابا ارزشهای دیگری که امیدوارش می ساخت ،به خود می خواند .اما امروز ،دیگر هیچ کس حرف نمی زند،(به جز آنهایی که گفته هایشان را تکرار می کنند )
دلیلش اینست که لابد جهان با قدرتهای کور وکری ، رهبری می شود که نه به فریاد اعتراض ، نه پندو اندرز ونه زاری والتماس ،به هیچ کس وهیچ چیز گوشش بدهکار نیست . تصور روزگارانی که پشت سر هم گذرانده ایم ،چیزی را درما درهم شکسته وویران کرده است .این چیز اعتقاد جاودانه انسانی که پیوسته کوشیده این فکر را در مغز خود بگنجاند که‹‹یک انسان می تواند به طو رغیر انسانی ، به سوی انسان دیگر اسلحه بکشد ، در همان حال با او به زبان آدم حرف بزند ›› .
ما بهتان زدنها،رذالتها ، آدم کشی ها، را به چشم دیده ایم وهیچ گاه لزومی نداشت که معتقد شویم کسانی که دست به چنین اعمالی زده اند ،از تکرار وادامه آن به چشم پوشیده اند .آنها به حقانیت خود ایمان داشتند چرا که انسان به یک نوع اشتغال فکری که بازگو کننده طرز تفکر می باشد ،اعتقاد نداشت .
گفتگوی ممتد انسان در حال قطع شدن است واو که نمی تواند اعتقادی داشته باشد، مسلما به دام وحشت می افتد . در کنار مردمی که حرفی نمی زنند –به دلیل آنکه آنرا بی فایده می دانستند- توطئه پهناور سکوت گسترده شد . کسانی که گرفتار وحشت شده بودند ،توسط کسانی که به خودشان کاملا حق می دانند که درون این وحشت پنهان شوند ،بر این توطئه سکوت صحه گذاشتند وهمچنین کسانی که از این امر بهره بر داری می کردند ، بر این آتش برافروخته بیشتر دامن می زدند. در هر حال وحشت به صورت فنی در آمده است .
طبیعی است که در بین وحشت بسیار گسترده ای که به نام جنگ همه را دربرمی گیرد وبین اظطراب ناشی از نحوه اعتقاد مخرب ما باید در میان وحشت ودلهره زندگی کنیم . ما در شکم این معرکه زندگی می کنیم به دلیل لانکه دیگر اعتقادی وجود ندارد، به دلیل آنکه انسان خود را بکلی از تاریخ کنار کشیده است ودیگر به هیچ وجه من الوجوه نمی تواند به طرف آن کشیده شود ... واز همین جاست که خود را درنقطه مقابل زیبایی جهان وجذبه چهره ها ،می بیند . چون که ما در دنیا ی مجردات ،دنیای میزها ،ماشین ها ، دنیای افکار مطلق ودنیای اصول لایتغیر مسیحیت زندگی می کنیم در میان مردمی که مطلقا خود را در هر موردی محق می دانند ،در حال خفقان هستیم .برای همه افرادی که زندگی جز گفت وشنود ودوستی نیست این سکوت به منزله پایان دنیاست . برای رهایی از این وحشت ،باید ابتدا قدرت تفکر وتأ مل را به دست آورد وبعد فکر وتأ مل را به حرکت واداشت اما طبیعی است که وحشت فضای مساعدی برای تفکر وتأ مل ایجاد نمی کند . من عقیده دارم که در چنین مو قعیتی،به جای اینکه ‹‹وحشت›› را سرکوفت بزنیم باید به عنوان ضروری ترین مسائل درصدد چاره جویی وخلاصی از آن برآییم .در حال حاضر هیچ مسئله ای مهمتر از این موضوع نیست که این گرفتاری ،دامن گیر بسیاری از مردمی است که جبروزور ودروغ به حد اشباع آنها را بیزار نموده است .این مردم امیدهای بزرگ خود را ازدست داده اند واز اسلحه کشیدن به روی همنوعان خویش منزجر شده اند آیا باز ممکن است به همان سیاق بتوان آنها را اقناع کرد ؟
با این همه ،این سرگر دانی که ترجمان اصلی زندگی توده های بزرگ انسانی شده است آنان را بر آن داشته به هیچ سویی گرایش نیابند ویا درراهی که به اجبار واکراه برگزیده اند ،کشانده شوند . اینان در انتظارند که ببینند چگونه این مسلکهای سیاسی واقعیت وجودی خویش را به اثبات می رسانند ،اما به هر حال این دو طبقه یعنی آنهایی که به هیچ سویی نمی گروند ،وآنهایی که به اجبار واکراه به راهی کشانده می شوند ،دیگر به هیچ وجه راضی نمی شوند که آدم کشی را –چه انفرادی چه دسته جمعی - بپذیرند .اینها آدمهای بی تاج وتختند واین گونه انسانها قادر نیستند حقیقت دید خود راباز شناسند اما نمی توانند چون وحشت قلمرو مساعدی برای درست فکر کردن ایجاد نمی کنند ،بنابراین راهی نیست جز کنار آمدن با آن . برای کنار آمدن باوحشت ،باید دید که چه چیزهایی انسان را به خود می خواند وچه چیزهایی او را از خود می راند . وحشت به همان چیزها تکیه می کند .در دنیایی که قتل نفس عمل مشروعی به نظر می رسد وزندگی انسانی ارزش واعتبار خود را از دست داد،این مهمترین مسئله به شمار میرود .قبل از پرداختن به هر مطلب دیگر باید به این مسئله توجه داشت وبه حل آن پرداخت .قبل از توجه به هر مسئله دیگر باید امروز به این سوال پاسخ داد :‹‹آیا می خواهید مستقیم ،یا غیر مستقیم نفله شوید ؟ جواب باید بی تردید مثبت یا منفی باشد …››
آلبر کامو
خسرو صادقی بروجنی
ترجمه : فریدون ایل بیگی
منبع : پایگاه اطلاع‌رسانی فرهنگ توسعه