جمعه, ۳۱ خرداد, ۱۳۹۸ / 21 June, 2019
مجله ویستا

خیاط روزگار به بالای هیچ مرد


خیاط روزگار به بالای هیچ مرد    پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد
بنگر هزار گول سلیم اندر این جهان    دامان زر دهند و خرند از بلیس درد
گل‌های رنگ رنگ که پیش تو نقل‌هاست    تو می خوری از آن و رخت می‌کنند زرد
ای مرده را کنار گرفته که جان من    آخر کنار مرده کند جان و جسم سرد
خود با خدای کن که از این نقش‌های دیو    خواهی شدن به وقت اجل بی‌مراد فرد
پاها مکش دراز بر این خوش بساط خاک    کاین بستریست عاریه می‌ترس از نورد
مفکن گزافه مهره در این طاس روزگار    پرهیز از آن حریف که هست اوستاد نرد
منگر به گرد تن بنگر در سوار روح    می‌جو سوار را به نظر در میان گرد
رخسارها چون گل لابد ز گلشنیست    گلزار اگر نباشد پس از کجاست ورد
سیب زنخ چو دیدی می‌دان درخت سیب    بهر نمونه آمد این نیست بهر خورد
همت بلند دار که با همت خسیس    چاوش پادشاه براند تو را که برد
خاموش کن ز حرف و سخن بی‌حروف گوی    چون ناطقه ملایکه بر سقف لاجورد
همچنین مشاهده کنید

 مرور روزنامه‌ها





سایت ارانیکوسایت الفخبرگزاری فارسسایر منابعروزنامه شهروند