دوشنبه, ۱۲ خرداد, ۱۳۹۹ / 1 June, 2020
مجله ویستا

باد عنبر برد خاک کوی تو


باد عنبر برد خاک کوی تو    آب آتش ریخت رنگ روی تو
جاودان را نیست اندر کل کون    هیچ دولتخانه چون ابروی تو
کفر و دین را نیست در بازار عشق    گیسه داری چون خم گیسوی تو
چشم و دل ترست و گرم از عشق تو    کام و لب خشک‌ست و سرد از خوی تو
ای بسا خلقا که اندر بند کرد    حلقهاشان حلقه‌های موی تو
گر بهشتی نیست پس جادو چراست    آن دو چشم بلعجب بر روی تو
عالمی را دارویی جز چشم را    بی ضیا چشمست از داروی تو
تا دل ریش مرا دست غمت    بست همچون مهره بر بازوی تو
کافرم چون چشم شوخت گر دهم    دین و دنیا را به تار موی تو
دل چو نار و رخ چو آبی کرده‌ام    از کلوخ امرود و شفتالوی تو
هر کسی محراب دارد هر سویی    هست محراب سنایی سوی تو
ای بسا شرما که برد از چشمها    دیده‌ی شوخ خوش جادوی تو
کی توانم پای در عشقت نهاد    با چنان دست و دل و بازوی تو
سگ به از عقل منست ار عقل من    ناف آهو نشمرد آهوی تو



همچنین مشاهده کنید




سایت همشهری‌آنلاینروزنامه سازندگیسایت نامه نیوزروزنامه شهروندسایت رویداد 24روزنامه ایرانروزنامه آرمان ملیروزنامه همشهریخبرگزاری تسنیمسایت دیپلماسی ایرانی