یکشنبه, ۲۷ مرداد, ۱۳۹۸ / 18 August, 2019
مجله ویستا

نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی


نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی    که ما را بیش از این طاقت نماندست آرزومندی
غریب از خوی مطبوعت که روی از بندگان پوشی    بدیع از طبع موزونت که در بر دوستان بندی
تو خرسند و شکیبایی چنینت در خیال آید    که ما را همچنین باشد شکیبایی و خرسندی
نگفتی بی‌وفا یارا که از ما نگسلی هرگز    مگر در دل چنین بودت که خود با ما نپیوندی
زهی آسایش و رحمت نظر را کش تو منظوری    زهی بخشایش و دولت پدر را کش تو فرزندی
شکار آن گه توان کشتن که محکم در کمند آید    چو بیخ مهر بنشاندم درخت وصل برکندی
نمودی چند بار از خود که حافظ عهد و پیمانم    کنونت بازدانستم که ناقض عهد و سوگندی
مرا زین پیش در خلوت فراغت بود و جمعیت    تو در جمع آمدی ناگاه و مجموعان پراکندی
گرت جان در قدم ریزم هنوزت عذر می‌خواهم    که از من خدمتی ناید چنان لایق که بپسندی
ترش بنشین و تیزی کن که ما را تلخ ننماید    چه می‌گویی چنین شیرین که شوری در من افکندی
شکایت گفتن سعدی مگر با دست نزدیکت    که او چون رعد می‌نالد تو همچنان برق می‌خندی
همچنین مشاهده کنید


 مرور روزنامه‌ها

 گزارش / تحلیل



 وبگردی
 از میان خبرها




سایر منابعسایت زومیتروزنامه شهروندخبرگزاری مهرروزنامه همدلی