
فرهیختگان/ «مصائب ذهن استعمارزده» عنوان یادداشت روز در روزنامه فرهیختگان به قلم کمیل سوهانی است که میتوانید آن را در ادامه بخوانید:
ادعای دونالد ترامپ مبنی بر «سادگی» عملیات طراحیشده برای دستگیری نیکلاس مادورو، نه یک گزارۀ توصیفی، بلکه یک کنش فعال در میدان جنگ روانی است. این ادعا، بیش از آنکه دربارۀ یک واقعۀ امنیتی باشد، از مهندسی ادراک، سیاست نمایش قدرت و سازوکارهای سلطه بر ذهن جمعی خبر میدهد. آنچه ترامپ «ساده» و همانند «فیلمهای هالیوودی» مینامد، بنا بر گزارشهای میدانی و دادههای منتشرشده از منابع امنیتی آمریکایی، عملیاتی پیچیده و خونین بوده است؛ این عملیات که با بیش از ۱۵۰ فروند هواپیمای نظامی و 200 نیروی دلتافورس آمریکایی و جایزهای ۵۰ میلیون دلاری پشتیبانی میشد، با مقاومت مسلحانۀ اطرافیان مادورو مواجه شد و به کشته شدن دهها نفر از محافظان و نیروهای مردمی ونزوئلا انجامید. تحقق این عملیات تروریستی و ربایش نه محصول «قدرت مطلق»، بلکه نتیجۀ شکاف درون ساختار سیاسی - امنیتی و خیانت عناصری از درون حاکمیت ونزوئلا بود.
بااینحال، آنچه در روایت ترامپ حذف میشود، نه صرفاً جزئیات، بلکه هزینۀ انسانی، پیچیدگی سیاسی و واقعیت اخلاقی واقعه است. سادهسازی این عملیات، بخشی از راهبردی آگاهانه است: حذف مقاومت و بزرگنمایی قدرت. در اینجا، زبان به سلاح بدل میشود. روایت ساده، نه برای فهم، بلکه برای مقهور ساختن تولید میشود. ترامپ با تقلیل یک عملیات امنیتی - جاسوسی به یک «اقدام آسان»، مستقیماً به سازوکارهای بنیادین روان انسان متوسل میشود؛ این سیاستِ تقلیلِ معنا بهنوعی «مدیریت استعماری ادراک» و وادارکردن ذهن به ادراک حداقلی است. ذهن، در مواجهه با واقعیتهای پیچیده و پرتنش، میل دارد به روایتهای کوتاه، قاطع و فاقد ابهام پناه ببرد. این میل، نقطۀ ورود قدرت است. سادهسازی، در این معنا، شکلی از خشونت نمادین است؛ خشونتی که نه از راه گلوله، بلکه از طریق تعلیق عقلانیت انتقادی اعمال میشود.
این فرایند سه پیامد همزمان دارد: نخست، اسطورهسازی از قدرت؛ قدرتی که فراتر از محدودیتها، هزینهها و مقاومتها جلوه میکند. دوم، تحقیر ساختاری طرف مقابل؛ جایی که یک ملت، یک دولت و شبکهای از کنشگران سیاسی به موجودیتی بیارزش و بیاثر تقلیل داده میشوند و سوم، تخدیر اخلاقی مخاطب؛ بهگونهای که پرسش از حق و باطل، مشروعیت و نامشروعیت، به حاشیه رانده میشود و جای خود را به تحسین خامِ «توانستن» میدهد.
وقتی قدرت به طور مداوم، اغراقآمیز و بیهزینه بازنمایی میشود، از قلمرو سیاست عقلانی خارج و وارد قلمرو اسطوره و تقدس میشود. در این نقطه، قدرت دیگر موضوع نقد نیست؛ موضوع پرستش است. اریک فروم در کتاب «گریز از آزادی» نشان میدهد که انسانِ مضطرب، در مواجهه با ناامنی و پیچیدگی، میل دارد خود را به یک قدرت برتر واگذار کند؛ واگذاریای که او را از بار انتخاب، مسئولیت و اضطراب رها میسازد. روایت ترامپ، دقیقاً بر همین میل ناخودآگاه سوار میشود. در چنین وضعیتی، فرد مقهور نهتنها میترسد، بلکه مجذوب میشود. ترس و تحسین در هم میآمیزند و نتیجه، تعلیق قضاوت اخلاقی است. دیگر مهم نیست این قدرت چه میکند، چه میگوید یا چه میخواهد؛ نفسِ قدرتمند بودن، به توجیهگر خود بدل میشود.
در اینجا با پدیدهای عمیقتر مواجهیم: ذهن استعمارزده. ذهنی که پیشاپیش، قدرت مسلط را عقلانی، مشروع و حتی خیرخواه فرض میکند و خود را ناتوان، نیازمند و فاقد حق تصمیمگیری میبیند. این ذهن، در اوج ازخودبیگانگی، به مرحلهای میرسد که میتوان آن را میل به مورد تجاوز واقعشدن نامید؛ میلی ناخودآگاه به تسلیم، به قربانی شدن، به حذف خویشتن در برابر دیگری قدرتمند. این میل، نه مازوخیسم فردی، بلکه یک سازوکار اجتماعی روانی است. انقیاد، در اینجا، نقش مسکن را بازی میکند. فرد استعمارزده، با پذیرش سلطه، از درد مقاومت، رنج تفکر مستقل و هزینۀ ایستادگی میگریزد. این همان چیزی است که میتوان آن را «سندرم استکهلم در مقیاس جمعی» دانست؛ جایی که قربانی، برای بقا، به توجیه و تقدیس مهاجم روی میآورد. از این منظر، شگفتآور نیست که چگونه قدرتی که آشکارا از «مکیدن منابع نفتی ونزوئلا» سخن میگوید، از سوی برخی، نه بهعنوان استعمارگر، بلکه بهمثابه «منجی آزادی» بازنمایی میشود. این وارونگی اخلاقی، نقطۀ اوج موفقیت عملیات روانی است.
ترامپ حتی تلاشی برای پنهانسازی منطق استعماری خود نمیکند. گفتمان او، استعمار را در عریانترین و صریحترین شکلش بازتولید میکند: «میتوانیم، پس حق داریم.» بااینحال، ذهن استعمارزده، چنان در شبکۀ روایت قدرت گرفتار شده است که همین صراحت را نیز بازتفسیر و تطهیر میکند. غارت، «ثباتآفرینی» نام میگیرد و تجاوز، «مداخلۀ بشردوستانه.»
اینجاست که عقلانیت فرومیریزد و ایمان به قدرت جای آن را میگیرد؛ ایمانی اجباری که نه بر پایۀ اخلاق، بلکه بر اساس ترس و شیفتگی بنا شده است. رسانههای جریان اصلی و شبکههای اجتماعی، در این فرایند، نقش کاهنان معبد قدرت را ایفا میکنند. با تکرار روایت سادهشده، حذف قربانیان و نمایش مداوم هیبت نظامی، آنان به انجماد شناختی مخاطب دامن میزنند. در چنین فضایی، پرسشگری نه کنش عقلانی، بلکه نوعی هنجارشکنی تلقی میشود. در نهایت، آنچه قربانی میشود، نهفقط حقیقت یک عملیات، بلکه توان اندیشیدن انتقادی است. این نقطه، پایان روایت نیست؛ بلکه آغاز امکان مقاومت است. زیرا همان قدرتی که خود را مطلق و قاهر نمایش میدهد، بیش از هر چیز به باور ما به قاهریات خود وابسته است. قدرت، پیش از آنکه ارتش و ناو و تحریم باشد، روایت است؛ و روایت، تنها تا زمانی کار میکند که پذیرفته شود. آنجا که ذهن از افسون خارج میشود، هیبت فرومیریزد. هیچ قدرتی، آنقدر که خود میگوید شکستناپذیر نیست؛ و هیچ سلطهای، بدون انقیاد ذهنی پیشینی، امکان تحقق مادی ندارد. دشمن، نخست ذهن را اشغال میکند و سپس خاک را؛ ابتدا ادراک را تسخیر میکند و بعد منابع را میمکد. از همین رو، نخستین میدان مقاومت، نه جغرافیا، بلکه آگاهی است؛ نه سنگر نظامی، بلکه ذهن انتقادی. مقاومت، از لحظهای آغاز میشود که روایت سادهشده را نپذیریم، هیبت ساختگی را به پرسش بکشیم و از تحسین قدرت، به فهم سازوکارهای آن گذار کنیم. مقاومت ذهنی شرط امکان مقاومت واقعی است. جامعهای که ذهن خود را حفظ کند، میتواند برای میدان واقعی خاک و خون نیز آماده شود؛ اما جامعهای که ذهنش استعمار شود، پیش از آغاز نبرد، شکستخورده است. آنکس که قدرت را مقدس میکند، پیشاپیش به آن باخته است. راه مقاومت، نه در تقلید از هیجان سلطه، بلکه در بازپسگیری حق اندیشیدن، پرسیدن و تردیدکردن است. آنجا که پرسش بازمیگردد، قدرت ترک برمیدارد. مقاومت، پیش از هر چیز، امتناع از مقهور شدن است و همین امتناع، نخستین شکست قدرتی است که خود را شکستناپذیر مینامد.
منبع : آخرین خبر

















































