
آخرین خبر/ سلمان فارسی مردی از کشور ما ایران و از یاران پیامبر بود؛ او لباس ساده میپوشید و با مردم مثل یکی از خودشان رفتار میکرد؛ طوریکه وقتی فرمانده سپاه شد هیچکس از ظاهرش نمیفهمید که او فرماندهی آن همه سرباز است! یک روز، وقتی در راه میرفت، یکی از خدمتکاران او را دید و فکر کرد مردی معمولی است، پس گفت: «آهای مرد! این توبرهی کاه رو بگیر و ببر برای لشکرگاهِ سلمان!»
سلمان لبخندی زد، گفت: «چشم!» و بیهیچ حرفی توبره را برداشت و راه افتاد.
وقتی به اردوگاه رسید، سربازها که فرماندهشان را دیدند، با تعجب گفتند: «امیر! چرا خودت این بار رو آوردی؟!»
خادم که تازه فهمیده بود چه اشتباهی کرده، از ترس رنگش پرید و به پای سلمان افتاد تا عذرخواهی کند.
اما سلمان آرام دستش را گرفت و گفت: «نه ناراحت نباش. این کار رو برای خودم کردم، نه برای تو.»
سربازها با تعجب نگاهش کردند. سلمان ادامه داد: «سه دلیل داشتم که این کار را انجام دادم، اول اینکه غرور و خودبینی از دلم بیرون بره؛ دوم اینکه دل این مرد شاد بشه و و سوم اینکه به مردم ثابت کنم امیر بودن یعنی خدمت به دیگران، نه دستور دادن به آنها.»
راستی این ماجرای خواندنی بازنویسی امروزی از کتاب «روضه خُلد» اثر مجد خوافی بود.
منبع : آخرین خبر

















































