
آخرین خبر/از وقتی ماه رمضان شده بود، زهرا کمتر با مریم بازی میکرد. مامان میگفت: «مریم جان، اولین سالیه که خواهرت باید روزههاش رو کامل بگیره، برای همین شاید نتونه مثل قبل باهات بازی کنه.»
اما مریم دوست داشت از صبح تا شب با خواهر بزرگترش بازی کند.
یک روز بعدازظهر که زهرا خواب بود و مریم حسابی حوصلهاش سر رفته بود، زنگ در را زدند. خریدهای اینترنتی مامان رسیده بود. مریم به مامان کمک کرد، اما یک بسته را مامان گفت مال زهراست و باید بعداً خودش بازش کند. بعد هم بیصدا آن را به اتاق زهرا برد. زهرا وقتی بیدار شد، با یک بسته کادو از اتاق بیرون آمد. مریم که با عروسکش بازی میکرد، با دیدن کادو تعجب کرد.
زهرا کادو را به مریم داد و گفت: «شاید این روزها کمتر باهات بازی کنم، اما خیلی دوستت دارم. اینها رو گرفتم که وقتی حوصلهات سر رفت، خوشحال بشی.» مریم کادو را باز کرد؛ کتاب رنگآمیزی و چند کتاب داستان بود و حسابی خوشحال شد.
زهرا لبخند زد و گفت: «میخوای الان یکیشو برات بخونم؟» مریم با ذوق گفت: «بله!» و از قصهی خواهرش خیلی لذت برد.
منبع : آخرین خبر

















































