
آخرین خبر/در روزگاران قدیم، مردی ثروتمند و مهربان در شهری زندگی میکرد که دلش برای نیازمندان میتپید. هر روز ظهر، در خانهاش دیگهای بزرگ پلو و خورش برپا میشد و فقرا با امید و احترام در صف میایستادند. آشپزباشی با کفگیر غذا میکشید و در ظرفها میریخت. بیشتر روزها غذا آنقدر بود که به همه میرسید، اما گاهی جمعیت زیاد میشد و چنان تا آخرین دانهٔ برنج با کفگیر درآورده میشد که کفگیر به تهِ دیگ میخورد. شنیدن آن صدا یعنی غذا تمام شده و بعضیها باید با شکم گرسنه بازمیگشتند. مرد نیکوکار از کمک به مردم خوشحال بود، اما پسرش دلِ خوشی از این کار نداشت. وقتی پدر برای سفر حج رفت، همه چیز را به پسر سپرد و سفارش کرد که بخشش را ادامه دهد. پسر، برای آنکه فقط فرمان پدر را اجرا کرده باشد، دیگی کوچک خرید. دیری نگذشت که غذای آن زود تمام میشد و صدای کفگیر خیلی زود به تهِ دیگ میخورد. خبر در شهر پیچید. با بازگشت پدر، او دستور داد دوباره دیگهای بزرگ بار بگذارند. از آن پس، هر وقت کسی چیزی برایش نمانَد، میگویند: «کفگیرش به تهِ دیگ خورده»!
منبع : آخرین خبر

















































