علی شمس در نمایشنامه «آبجیها و آقاجان» به خانوادهای میپردازد که کمابیش آشنا به نظر میآید اما چیزی که در ادامه پدیدار میشود و فضای کلی نمایش را فرا میگیرد نشان از رفتارهای عجیب و غریبی است که اعضای خانواده از خود بروز میدهند. برای مثال، برپایی جشن تولد برای پدری که گویا سالها پیش مرده و به واسطه آثارش همچنان حضوری موثر در خلوت خانه دارد امری است معمول و تکرارشونده.
این حضور همچون یک مراسم آیینی تلقی شده و به نوعی اعلام وفاداری پیر دختران است به مقام شامخ پدر. علی شمس در جایگاه نمایشنامهنویس، جهانی خلق کرده معناباخته که گاهی انتظار کشیدنهای «سه خواهر» چخوف را یادآور میشود و گاهی گروتسک موجودات یونسکویی را. صد البته در اینجا هم شکلی از تداوم زندگی روزمره و توهمی از کنشمندی به نمایش گذاشته میشود که فاقد مازادی رهاییبخش است.
مسئله پیرامون پیر دخترانی است که مدتها میشود روزگار ملالتبار خویش را با مرور خاطرات گذشته و گوش سپردن به درسگفتارهای پدر در باب حکمت زندگی میگذرانند. در نمایشنامه «آبجیها و آقاجان» بار دیگر اقتدار پدر بازتولید میشود تا شیطنت و سرپیچی پیر دختران بدل به نیروی مقاومت و تغییر نشود.
خبر چندانی از مادر نیست و در غیاب او، ساختار خانواده، ناگزیر بر مدار فرامین هشداردهنده پدر شکل مییابد. با آنکه زندگی پدر به واسطه مرگ طبیعی به پایان رسیده اما حضور همیشگی او از طریق نوارهای کاست و درسگفتارهای فلسفی ادامه دارد. گفتمانی که پدر سعی دارد در این درسگفتارها صورتبندی کند مبتنی است بر همان ایده نخنما و محافظهکارانه فضای امن و مقدس «خانه» در مقابل محیط خطرناک بیرون.
پدر بیوقفه تذکار میدهد که محیط خارج از خانه مملو از مردان خطرناکی است که در حال توطئهاند و میبایست تا حد ممکن از حریم خانه در مقابل این موجودات مهاجم محافظت کرد. …































































