خبرگزاری تسنیم؛ گروه فرهنگی؛ فاطمه مرادزاده: در حد درک و تصور ما حتی در خواب و رؤیا نیست، اما یک گُلهجا روی این کره خاکی هست که تابآوری در آن معنایی متفاوت با تابآوری در تمام دنیا دارد، مردمش یکجور در لابهلای عظیمترین بلایا تاب و طاقت میآورند و از دل ویرانی و تاریکی و نکبت زندگی میسازند، که فقط در افسانهها مثل و مصداقش پیدا میشود.
آن گلهجا اسمش غزه است و این روزها زندگی و تابآوری در آن، مثل روییدن گل در مرداب است؛ مردابی نفرتانگیز که گلهای رنگارنگ و خوشبو در جای جای آن در حال روییدن است.
آلما یکی از آن گلهای خوشرنگ و معطر و زیباست، دختری 7ساله که میان جنگ و بمباران و چادرنشینی و آوارگی، قرآن را یکساله حفظ کرد و همین چند روز پیش به پایان این ختم پربرکت رسید و شادی چنان وجودش را در برگرفت که گویی روی بال ملائک به آسمان رسیده است.
اولین فرزند یک زوج جوان غزهای بود، وقتی به دنیا آمد با خودش شور و شادی آورد و خوشبختی؛ 4 سال پیش از آغاز نسلکشی در غزه...
4ساله بود که صدای گوشخراش جنگندههای اشغالگر راهبهراه آسمان غزه را میشکافت و بمبهای سنگین چندتنی هر روز سقف دهها ساختمان و خانه را پایین میکشید و تلی از آوار بهجای میگذاشت.
حدود سه سال بعد، باریکه غزه ویرانهای شده بود که بهجز چند نقطه انگشتشمار، جای سالمی در آن باقی نمانده بود. دو میلیون غزهای هر فصل، زندگی را روی دوششان میگذاشتند و از شمال به جنوب، از جنوب به شمال و از این ویرانه به آن ویرانه سفر میکردند؛ کمتر با ماشین، بیشتر پیاده، با چرخ و موتور یا گاری...
حالا غزه اردوگاهی بزرگ برای آوارگان شده است؛ اردوگاهی با تلِ آوار و ساختمانهای نیمهویران و دهها هزار چادر و خیمه کهنه و فرسوده. دریا دریا مردم توی صحرا صحرا چادر زندگی میکنند! مثلاً زندگی!... وگرنه، نه غذای درست و درمانی هست، نه آب کافی برای نوشیدن، نه خنکای کولری در آتشبار تابستان و نه گرمای دلچسب بخاری در زمستانهای سرد و پربارش. خون و مرگ و شهید و مجروح هم کرور کرور...، …



































































































































































