روایتهای خشایار راد، روایت یک زیست جمعی است. خانههایی با چندین خانواده، یک حیاط مشترک و یک سطح معیشتی تقریباً برابر. او میگوید: «الان که به این سن رسیدم، استنباطم این است که همه در یک طبقه مالی بودند. کسی آن قدر وسع مالی نداشت که لباس نو بپوشد و همسایه دلش بسوزد. گاهی ناگهان میفهمیدی خانه خلوت است چون همه در اتاقی جمع شدهاند برای روضه و یک روحانی روضه میخواند. اما انسجام بود، دعوا و چشم و همچشمی در کار نبود؛ چون همه در یک سطح زندگی میکردیم. آن روزها آبپاشی جلوی خانه بهانهای بود برای احوالپرسی. همین گفتوگوهای کوتاه، دلها را به هم نزدیک میکرد؛ حتی با فرستادن یک کاسه آش رشته در زمان افطار ماه مبارک رمضان به خانه همسایه. آدمهای یک محل، یک خانواده بودند و خبر هم را بیشتر از فامیل داشتند.» جریمه صاحبخانه برای تماشای تلویزیون
خانواده راد در آن سالها جمعوجور بود. او میگوید: «من بودم، مادرم، خواهرم و برادرم. حدودا ۲۰ ساله بودم و در میدان خراسان با ۳۰ تومان یک اتاق اجاره کرده بودم و حق استفاده از یک شعله برق یعنی یک لامپ را داشتیم. در یک اتاق با همه تنگی جا، اما «دلها گشاد بود». تازه استخدام بانک شده بودم و یکی از دوستانم که لوازم خانگی میفروخت، گفت: بیا یک تلویزیون قسطی ببر. یک تلویزیون سیاه و سفید را ۲هزار تومان به ما فروخت و آن را به خانه آوردیم و با چه شوق و ذوقی نشستیم فیلم ببینیم. صاحبخانه در زد و گفت: من خانه را با یک شعله برق به شما اجاره دادم. تلویزیون یعنی مصرف بیشتر.» اجاره از ۳۰ تومان شد ۳۵ تومان. راد با خنده میگوید: «هر وسیله برقی که می خریدیم، پنج تومان میرفت روی اجاره! یخچال که خریدیم، باز گفت اجاره بالا میرود. کمکم شد ۵۰ تومان.»
کودک کار شدم! …



































































































































































