بخش تکمیلی گفتوشنودمان را پیشرو دارید.
از کودکی اهل مسجد بود
اگر بخواهم از کودکی جلال بگویم، باید از تصادفی شروع کنم که او در آن حضور داشت. جلال هفت ساله بود که تصادف خونینی را تجربه کرد. پدر و مادر ما مثل بسیاری از خانوادههای دیگر معمولاً پنجشنبهها برای زیارت اهل قبور و مزار برادر شهیدبزرگمان (شهید عینالله عسکری) به بهشتزهرا (س) میرفتند. در یکی از آن هفتهها پدر، مادر و سایر اعضای خانواده ما در مسیر بازگشت از بهشتزهرا دچار سانحه رانندگی میشوند که در آن حادثه مادر به همراه خواهر و عمهمان جانشان را از دست میدهند و جلال که در آن سن کم شاهد این حادثه بود، آن خاطره تلخ را همیشه در ذهن داشت و برای ما تعریف میکرد.
جلال از همان سن هفت سالگی به مسجد میآمد و در برنامههای مسجد و هیئت حضور فعالی داشت.
پدر ما در سال ۷۸ به رحمت خدا رفت و جلال هم چند سال بعد از درگذشت پدر ازدواج کرد. ابتدای ازدواج چند سالی در بوشهر بودند و بعد به تهران برگشتند و در یک کارگاه مشغول به کار شد. زندگی خیلی سادهای داشت و در یک خانه حدود ۴۵ متری در محل زندگی میکردند. زندگیشان با وجود سادگی خیلی زیبا و پر از آرامش بود و حاصل زندگیشان هم دو دختر به نامهای هیوا و هانا، هفت و سه ساله است که جلال با تمام وجود به آنها علاقه داشت و عشق میورزید.
پرانرژی و پرشور و نشاط بود …
































































































































































![[جمیله کدیور] صنعت کشتار غیرنظامیان غزه در قبای «نازا»](/news/u/2026-09-19/ettelaat-nrnfo.jpg)
![[رضا حمیدی] ایران؛ قدرت خیابان و استواری میدان](/news/u/2026-09-19/ettelaat-ah2je.jpg)

