او نه نقاش بود، نه مجموعهدار بزرگی مانند پگی گوگنهایم و نه بنیانگذار موزهای چون ایمه مگ یا ارنست بایلر؛ اما کاری انجام داد که کمتر کسی در تاریخ هنر موفق به انجام آن شده است:
او مسیر حرکت هنر را میان دو قاره تغییر داد.
تا پیش از دهه ۱۹۶۰، نیویورک و پاریس دو جهان تقریباً جداگانه بودند.
هنرمندان آمریکایی در اروپا چندان جدی گرفته نمیشدند و هنرمندان اروپایی نیز بهسختی راه خود را به بازار آمریکا باز میکردند.
ایلینا زونابند این مرز را شکست.
او نخست هنر آمریکا را به اروپا برد و چند سال بعد، هنر مفهومی، مینیمالیسم و آرته پوورا [ Arte Povera هنر فقیر ایتالیایی ] را از اروپا به نیویورک رساند.
در تاریخ بازار هنر، کمتر گالریداری توانسته است دو جریان بزرگ هنری را در دو جهت متفاوت هدایت کند.
به همین دلیل است که بسیاری از مورخان هنر، او را نه صرفاً یک گالریدار، بلکه دیپلمات بزرگ هنر معاصر میدانند.
_از بخارست تا نیویورک
ایلینا شاپیرو در سال ۱۹۱۴ در بخارست رومانی، در خانوادهای ثروتمند و اهل فرهنگ متولد شد.
در دهه ۱۹۳۰ برای ادامه تحصیل به پاریس رفت؛ شهری که آن زمان هنوز پایتخت هنر مدرن جهان بود.
در همان سالها با لئو کاستلی، جوان ایتالیایی علاقهمند به هنر، آشنا شد.
ازدواج آن دو، تنها یک پیوند خانوادگی نبود؛ آغاز مشارکتی بود که بعدها مسیر بازار هنر معاصر را تغییر داد.
با آغاز جنگ جهانی دوم، این زوج اروپا را ترک کردند و به نیویورک رفتند؛ شهری که هنوز فاصله زیادی با جایگاه امروزی خود در بازار هنر داشت.
در نیویورک، هر دو به تدریج وارد شبکه مجموعهداران، هنرمندان و گالریها شدند و زمینه شکلگیری یکی از مهمترین اتحادهای تاریخ بازار هنر را فراهم کردند.
در سال ۱۹۵۷، اگرچه زندگی مشترک ایلینا و لئو پایان یافت، اما همکاری حرفهای آنها هرگز قطع نشد.
این یکی از شگفتیهای تاریخ بازار هنر است.
دو گالریدار که پس از جدایی، نه رقیب، بلکه شریک فکری یکدیگر باقی ماندند.
همین همکاری بعدها باعث شد هنرمندان بتوانند همزمان در نیویورک و پاریس دیده شوند.
_ سال ۱۹۶۲؛ روزی که اروپا با پاپآرت روبهرو شد
در سال ۱۹۶۲، ایلینا زونابند گالری خود را در پاریس افتتاح کرد.
این گالری از همان ابتدا یک هدف روشن داشت: معرفی هنر معاصر آمریکا به اروپا.
در آن زمان، بسیاری از منتقدان فرانسوی هنوز باور داشتند که مرکز هنر جهان، پاریس است.
اما زونابند چیز دیگری میدید. او میدانست آینده در نیویورک شکل میگیرد. به همین دلیل، آثار هنرمندانی را به پاریس آورد که هنوز حتی در آمریکا نیز به شهرت جهانی نرسیده بودند: اندی وارهول، روی لیختنشتاین، رابرت راشنبرگ، جاسپر جانز، جیم داین، کلاس اولدنبرگ
نمایش این آثار، برای مخاطبان اروپایی شوکآور بود.
قوطیهای سوپ، نوشابه کوکاکولا، تصاویر کمیک، پرچم آمریکا و اشیای روزمره، ناگهان وارد معتبرترین فضای هنری پاریس شدند.
منتقدان بسیاری این آثار را هنر نمیدانستند.
اما زونابند، مانند دوران-روئل در برابر امپرسیونیستها، به آینده اعتماد کرد.
او میدانست که بازار همیشه دیرتر از هنر حرکت میکند.
_رابرت راشنبرگ؛ قمار بزرگ ایلینا زونابند
در سال ۱۹۶۲، هنگامی که گالری ایلینا زونابند در پاریس افتتاح شد، بسیاری از منتقدان اروپایی هنوز باور نداشتند که هنر آمریکا بتواند جای هنر مدرن فرانسه را بگیرد.
اما زونابند، برخلاف جریان رایج، تصمیم گرفت نخستین نمایشگاههای اروپایی را به هنرمندانی اختصاص دهد که در نیویورک در حال تغییر قواعد بازی بودند.
مهمترین آنها رابرت راشنبرگ (Robert Rauschenberg) بود. راشنبرگ نه نقاش سنتی بود، نه مجسمهساز کلاسیک.
او نقاشی، عکس، روزنامه، پارچه، اشیای مصرفی و مجسمه را در کنار هم قرار میداد و آثاری میآفرید که بعدها با عنوان Combine Paintings نقاشی ترکیبی، شناخته شدند.
تخت خواب یکی از معروف ترین آثار رابرت راشنبرگ
راشنبرگ با مجموعه آثار انقلابی خود با عنوان «Combines» (آثار ترکیبی)، که مرز میان نقاشی و مجسمه را از میان برداشت و اشیای روزمره را وارد اثر هنری کرد، به یکی از مهمترین چهرههای هنر معاصر بدل شد.
برای بسیاری از مجموعهداران اروپایی، این آثار نه زیبا بودند و نه حتی قابل درک.
اما زونابند آنها را به پاریس آورد.
او فقط نمایشگاه برگزار نکرد؛ بلکه ساعتها با مجموعهداران، منتقدان و مدیران موزهها گفتوگو میکرد تا زبان تازه این آثار را توضیح دهد. این همان تفاوت یک فروشنده آثار هنری با یک بازارساز است. بازارساز، پیش از فروش اثر، برای آن مخاطب میسازد.
_ جایزهای که تاریخ هنر را تغییر داد/ رنسانسی که راشنبرگ و ایلینا
در سال ۱۹۶۴، رابرت راشنبرگ در بینال ونیز برنده جایزه بزرگ نقاشی شد.
این نخستین بار بود که یک هنرمند آمریکایی چنین جایزهای را دریافت میکرد.
در سیودومین بینال ونیز (۱۹۶۴)، رابرت راشنبرگ با مجموعه آثاری که در پاویون آمریکا به نمایش گذاشته بود، جایزه بزرگ نقاشی را دریافت کرد. هرچند پاویون آمریکا آثار هنرمندان دیگری همچون جاسپر جانز، جیم داین و کلز اولدنبرگ را نیز در بر میگرفت، اما این راشنبرگ بود که با دریافت معتبرترین جایزه بینال،Gran Premio per la Pittura نقطه عطفی در تاریخ هنر معاصر رقم زد و جایگاه هنرمندان آمریکایی را در اروپا تثبیت کرد.
بسیاری از مورخان هنر معتقدند این رویداد، لحظهای بود که مرکز ثقل هنر مدرن از پاریس به نیویورک منتقل شد.
اما کمتر کسی به نقش پشت پرده ایلینا زونابند اشاره میکند.
در دو سال پیش از آن، او آثار راشنبرگ را در اروپا معرفی کرده، برای او نمایشگاه برگزار کرده و با مجموعهداران و موزهها ارتباط برقرار کرده بود.
بنابراین، موفقیت راشنبرگ در ونیز، فقط موفقیت یک هنرمند نبود؛ نتیجه شبکهای بود که زونابند با صبر و برنامهریزی ساخته بود.
بد نیست در این مجال اثری خاص از راشنبرگ را ببینیم که در دوره همکاری با ایلینا خلق و ارائه شده :
نام: Express
هنرمند: رابرت راشنبرگ
سال خلق: ۱۹۶۳
تکنیک: رنگ روغن و سیلکاسکرین روی بوم
ابعاد: حدود ۱۸۳ × ۳۰۵ سانتیمتر
این اثر در بینال ونیز ۱۹۶۴ در میان مجموعه آثاری بود که راشنبرگ با آنها موفق به دریافت جایزه بزرگ نقاشی شد.
همچنین عکس مشهور انتقال این تابلو با قایق در کانالهای ونیز (ثبتشده توسط عکاس ایتالیایی اوگو مولاس) یکی از نمادینترین تصاویر تاریخ هنر قرن بیستم است.
_ اندی وارهول؛ وقتی اروپا به قوطی سوپ خندید
امروز آثار اندی وارهول میلیونها دلار ارزش دارند. اما در اوایل دهه ۱۹۶۰، وضعیت کاملاً متفاوت بود. وقتی زونابند آثار وارهول را به پاریس آورد، بسیاری از منتقدان فرانسوی آنها را نوعی شوخی یا تبلیغات تجاری میدانستند.
قوطی سوپ کمپبل، بطریهای کوکاکولا و تصاویر مرلین مونرو برای مخاطبان اروپایی، بیشتر شبیه ویترین فروشگاه بودند تا آثار هنری. اما ایلینا زونابند حاضر نشد برنامه خود را تغییر دهد.
اثر اندی وارهول در ستایش ایلینا زونابند
او معتقد بود هنر باید زبان زمانه خود را بازتاب دهد و وارهول دقیقاً همین کار را انجام میدهد. سالها بعد، همان آثاری که روزی مورد تمسخر قرار میگرفتند، به گرانترین آثار هنر معاصر جهان تبدیل شدند.
_ همکاری فراتر از ازدواج
رابطه حرفهای ایلینا زونابند و لئو کاستلی، حتی پس از جدایی، یکی از شگفتانگیزترین همکاریهای تاریخ بازار هنر است.
کاستلی در نیویورک بازار هنرمندان را میساخت.
زونابند همان هنرمندان را به اروپا معرفی میکرد.
در نتیجه، هنرمندی که در گالری کاستلی نمایشگاه داشت، میتوانست چند ماه بعد در پاریس نیز دیده شود.
این شبکه باعث شد ارزش آثار، دیگر محدود به یک شهر یا یک کشور نباشد.
بازار هنر برای نخستین بار، ماهیتی بینالمللی پیدا کرد.
ایلینا زونابند و لئو کاستلی در معدود عکسی که دارند !
در واقع، اگر لئو کاستلی موتور بازار آمریکا بود، ایلینا زونابند همان موتور را به اروپا متصل کرد.
_صادرات یک جنبش هنری
تا پیش از فعالیت زونابند، بسیاری از جنبشهای هنری در همان کشوری که متولد میشدند باقی میماندند.
اما یک زن این قاعده را شکست. پاپآرت، نئو دادا و هنر آمریکا را به اروپا برد و چند سال بعد، هنر مفهومی، مینیمالیسم و آرته پوورا را از اروپا به آمریکا معرفی کرد.
او ثابت کرد که آینده بازار هنر، نه در یک شهر، بلکه در گردش جهانی ایدهها شکل میگیرد.
_ از آرته پوورا Arte Povera تا جف کونز؛ چگونه ایلینا زونابند نسل بعدی بازار هنر را ساخت؟
موفقیت ایلینا زونابند تنها به معرفی پاپآرت آمریکا به اروپا محدود نشد.
اگر ایلینا پس از موفقیت اندی وارهول، راشنبرگ و جاسپر جانز همان مسیر را ادامه میداد، شاید امروز فقط به عنوان یکی از موفقترین گالریداران دهه ۱۹۶۰ شناخته میشد.
اما زونابند یک ویژگی داشت که تقریباً در تمام بازارسازان بزرگ هنر دیده میشود: او هرگز اسیر موفقیتهای گذشته نشد.
در پایان دهه ۱۹۶۰، زمانی که پاپآرت به جریان غالب بازار تبدیل شده بود، نگاه او دوباره به اروپا بازگشت؛ اما این بار نه برای یافتن استادان قدیمی، بلکه برای کشف نسلی تازه از هنرمندان.
_ آرته پوورا؛ وقتی زونابند دوباره آینده را دید
در ایتالیا، گروهی از هنرمندان جوان با موادی کار میکردند که هیچ شباهتی به هنر لوکس بازار نداشت.
چوب، خاک، پارچه، آهن زنگزده، سنگ، شیشه، شاخه درخت و حتی آتش، مواد اصلی آثار آنان بود.
منتقد ایتالیایی جرمانو چلانت (Germano Celant) این جریان را Arte Povera (هنر فقیر) نامید.
در نگاه نخست، هیچ مجموعهدار بزرگی حاضر نبود برای چنین آثاری پول قابل توجهی بپردازد.
اما ایلینا زونابند بار دیگر آینده را زودتر از بازار دید.
او نمایشگاههایی از آثار یانیس کونلیس، میکلآنجلو پیستولتو، ماریو مرتس، جوزپه پنونه و جیلبرتو زوریو برگزار کرد و آنان را به مجموعهداران آمریکایی معرفی کرد.
این همان کاری بود که یک دهه پیش برای وارهول و راشنبرگ انجام داده بود.
اتفاقن آرته پوورا، دقیقاً همان نکتهای است که ایلینا را به یک بازارساز ماهر ارتقا می دهد.
در اواخر دهه ۱۹۶۰، آثار آرته پوورا برای بسیاری از مجموعهداران آمریکایی عجیب و حتی غیرقابل فروش به نظر میرسید.
اما ایلینا زونابند این هنرمندان را به نیویورک برد، برایشان نمایشگاه برگزار کرد و آنها را به موزهها و مجموعهداران بزرگ معرفی کرد.
امروز آثار همین هنرمندان میلیونها دلار ارزش دارند و در موزههایی مانند موما، تیت مدرن، پمپیدو و گوگنهایم نگهداری میشوند.
_ نیویورک؛ دروازه ورود هنر مفهومی اروپا
در سال ۱۹۷۱، ایلینا زونابند گالری جدید خود را در نیویورک افتتاح کرد.
این تصمیم تنها یک گسترش تجاری نبود.
او اکنون در موقعیتی قرار داشت که میتوانست جریان هنر را در هر دو سوی اقیانوس هدایت کند.
در این گالری، هنرمندان اروپایی مانند:
یوزف بویس، یانیس کونلیس، جیلبرتو زوریو، ولوچیانو فابرو، میکلآنجلو پیستولتوو در کنار هنرمندان آمریکایی به نمایش درآمدند.
در نتیجه، برای نخستین بار مجموعهداران آمریکایی با هنر مفهومی اروپا و آرته پوورا در مقیاسی جدی روبهرو شدند.
امروز این اتفاق طبیعی به نظر میرسد؛ اما در دهه ۱۹۷۰، چنین تبادل فرهنگی تقریباً بیسابقه بود.
جف کونز غافلگیری دهه ۸۰ ایلینا برای بازار هنر
در دهه ۱۹۸۰، بسیاری تصور میکردند ایلینا زونابند دیگر به اوج فعالیت حرفهای خود رسیده است. اما او بار دیگر همه را غافلگیر کرد.
در سال ۱۹۸۶، نمایشگاه Neo-Geo را برگزار کرد؛ نمایشگاهی که بعدها یکی از نقاط عطف هنر معاصر شناخته شد.
در میان هنرمندان حاضر، نام جوانی دیده میشد که هنوز برای بسیاری ناشناخته بود:
جف کونز (Jeff Koons).
کونز در آن زمان نه ستاره بازار بود و نه رکورددار حراجها.
اما زونابند در آثار او همان جسارتی را دید که بیست سال پیش در آثار اندی وارهول دیده بود.
نمایش آثار کونز در گالری زونابند، نخستین گام مهم در ورود او به بازار بینالمللی بود.
سالها بعد، مجسمههای کونز با قیمتهایی دهها میلیون دلاری در کریستیز و ساتبیز فروخته شدند و او به یکی از گرانترین هنرمندان زنده جهان تبدیل شد.
زونابند بار دیگر ثابت کرده بود که استعداد او، نه در فروش آثار مشهور، بلکه در تشخیص ستارههای آینده است.
_ چرا مجموعهداران به او اعتماد میکردند؟
ایلینا زونابند برخلاف بسیاری از دلالان هنر، هرگز هنرمندان را تنها بر اساس فروش انتخاب نمیکرد.
او ابتدا به اهمیت تاریخی یک هنرمند فکر میکرد و سپس به بازار.
همین نگاه باعث شد مدیران موزهها، مجموعهداران بزرگ و هنرمندان به قضاوت او اعتماد کنند.
در واقع، خرید از گالری زونابند برای بسیاری از مجموعهداران، تنها خرید یک اثر نبود؛ بلکه نوعی سرمایهگذاری بر آینده تاریخ هنر محسوب میشد.
به همین دلیل، بسیاری از هنرمندانی که امروز در معتبرترین موزههای جهان حضور دارند، نخستین گامهای بینالمللی خود را در گالری ایلینا زونابند برداشتند.
_ قراردادها، پول و شبکه قدرت؛ ایلینا زونابند چگونه بازار جهانی هنر را ساخت؟
یکی از بزرگترین اشتباهها در روایت تاریخ هنر این است که گمان کنیم موفقیت ایلینا زونابند فقط حاصل سلیقه هنری او بود.
بدون تردید، او چشمی استثنایی برای تشخیص استعداد داشت؛ اما آنچه او را به یک بازارساز تبدیل کرد، فقط انتخاب هنرمندان نبود.
او شبکه اقتصادی میساخت.
در بازار هنر، همیشه بهترین اثر، گرانترین اثر نیست.
گاهی اثری با کیفیت بسیار بالا سالها دیده نمیشود و گاهی اثری متوسط، تنها به دلیل قرار گرفتن در یک شبکه مناسب، به قیمتهای میلیون دلاری میرسد.
ایلینا زونابند این حقیقت را بهتر از بسیاری از همعصرانش درک کرده بود.
او میدانست که ارزش یک هنرمند، تنها در آتلیه او ساخته نمیشود؛ بلکه در زنجیرهای از گالری، منتقد، موزه، مجموعهدار، نمایشگاه و رسانه شکل میگیرد.
همکاری با لئو کاستلی با وجود جدایی از زندگی زناشویی، نخستین شبکه بینالمللی بازار هنر بود.
کاستلی در نیویورک فعالیت میکرد و زونابند در پاریس.
آنها به جای رقابت، بازار را تقسیم کردند.
اگر هنرمندی در گالری کاستلی معرفی میشد، زونابند همان هنرمند را در اروپا عرضه میکرد.
در نتیجه، مجموعهداران آمریکایی و اروپایی تقریباً همزمان با یک هنرمند آشنا میشدند.
این مدل، امروز امری عادی به نظر میرسد؛ اما در دهه ۱۹۶۰، انقلابی در بازار هنر بود.
در واقع، آنها نخستین شبکه واقعی گالریهای بینالمللی را ایجاد کردند؛ مدلی که بعدها توسط گالریهایی مانند گاگوسیان، هاوزر اند ویرث و دیوید زویرنر در مقیاسی جهانی دنبال شد.
_ زونابند چه چیزی میفروخت؟
پاسخ ساده این است: او اعتماد میفروخت.
وقتی مجموعهداری از گالری ایلینا زونابند اثری میخرید، تنها یک تابلو یا مجسمه نمیخرید.
او مطمئن بود که این هنرمند:
در موزهها دیده خواهد شد؛
در بینالها حضور خواهد داشت؛
توسط رسانه ها و منتقدان جدی گرفته میشود؛
و بازار او در حال رشد است.
به همین دلیل، خرید از زونابند نوعی سرمایهگذاری بلندمدت محسوب میشد.
بزرگترین سرمایهاش اعتبار بود.
وقتی ایلینا زونابند از هنرمندی حمایت میکرد، این حمایت برای بسیاری از مجموعهداران و مدیران موزه، نوعی تضمین کیفیت به شمار میآمد.
در اقتصاد هنر، چنین اعتباری با پول قابل خریدن نیست؛ بلکه طی دههها فعالیت حرفهای به دست میآید.
به همین دلیل، نام او هنوز هم در تاریخ بازار هنر، مترادف با اعتماد، کیفیت و آیندهنگری است.
_ آیا قراردادهای انحصاری داشت؟
برخلاف لئو کاستلی که با برخی هنرمندان قراردادهای نمایندگی و حمایت مالی منعقد میکرد، ایلینا زونابند کمتر به قراردادهای انحصاری بلندمدت متکی بود.
قدرت او در اعتماد شخصی بود.
بسیاری از هنرمندان، آثار مهم خود را ابتدا در اختیار او قرار میدادند، زیرا میدانستند زونابند آنها را به مناسبترین مجموعهدار یا موزه خواهد رساند.
این سرمایه نامرئی، ارزشمندتر از بسیاری از قراردادهای رسمی بود.
_ اقتصاد کمیابی
ایلینا زونابند برخلاف برخی دلالان هنر، هرگز بازار را با تعداد زیادی اثر اشباع نمیکرد.
او تعداد نمایشگاهها و آثار عرضهشده را کنترل میکرد.
این سیاست، امروز با عنوان مدیریت عرضه شناخته میشود.
وقتی آثار یک هنرمند کمیاب باقی بماند و همزمان در موزهها و نمایشگاههای معتبر دیده شود، تقاضا افزایش مییابد و قیمتها نیز بهتدریج رشد میکنند.
زونابند این اصل را سالها پیش از آنکه به یک استراتژی رایج در بازار هنر تبدیل شود، به کار گرفته بود.
_ بازارسازی یعنی ساختن آینده
شاید بتوان مهمترین درس اقتصادی ایلینا زونابند را در یک جمله خلاصه کرد:
او هیچگاه به دنبال فروش سریع نبود؛ او به دنبال ساختن آینده یک هنرمند بود.
و همین تفاوت، او را از یک فروشنده آثار هنری به یکی از بزرگترین بازارسازان تاریخ هنر تبدیل کرد.
جعبه اسناد | ایلینا زونابند
۱۹۱۴
تولد ایلینا شاپیرو در بخارست، رومانی، در خانوادهای متمول و علاقهمند به فرهنگ.
دهه ۱۹۳۰
مهاجرت به پاریس و آشنایی با لئو کاستلی؛ ازدواج آن دو آغاز یکی از مهمترین مشارکتهای تاریخ بازار هنر شد.
۱۹۴۱
مهاجرت به نیویورک در پی جنگ جهانی دوم و ورود به شبکه مجموعهداران و هنرمندان آمریکایی.
۱۹۵۷
جدایی از لئو کاستلی؛ با وجود پایان زندگی مشترک، همکاری حرفهای آنها ادامه یافت و به شکلگیری نخستین شبکه بینالمللی گالریهای هنر معاصر انجامید.
۱۹۶۲
افتتاح Galerie Ileana Sonnabend در پاریس؛ گالریای که برای نخستینبار پاپآرت و نئودادا آمریکا را به شکلی منسجم به اروپا معرفی کرد.
۱۹۶۴
رابرت راشنبرگ، از هنرمندان اصلی گالری زونابند، جایزه بزرگ نقاشی بینال ونیز را دریافت کرد؛ نخستین باری که این جایزه به یک هنرمند آمریکایی تعلق میگرفت و نقطه عطفی در انتقال مرکز ثقل هنر مدرن از پاریس به نیویورک به شمار میآید.
۱۹۷۱
افتتاح گالری زونابند در نیویورک و آغاز معرفی هنرمندان اروپایی، بهویژه آرته پوورا، به بازار آمریکا.
دهه ۱۹۷۰
حمایت از هنرمندانی چون یانیس کونلیس، میکلآنجلو پیستولتو، ماریو مرتس، جوزپه پنونه، لوچیانو فابرو و یوزف بویس و تثبیت جایگاه آنان در بازار بینالمللی.
۱۹۸۶
برگزاری نمایشگاه Neo-Geo و معرفی یکی از چهرههای نوظهور هنر معاصر، جف کونز؛ هنرمندی که بعدها به یکی از گرانترین هنرمندان زنده جهان تبدیل شد.
۲۰۰۷
درگذشت ایلینا زونابند در نیویورک؛ اما میراث او همچنان در تاریخ بازار هنر و در فعالیت گالریهای بینالمللی ادامه دارد.
مهمترین نوآوری:
ایجاد نخستین شبکه واقعی تبادل بینالمللی هنرمندان میان آمریکا و اروپا.
زونابند نشان داد که ارزش یک هنرمند زمانی چند برابر میشود که همزمان در دو قاره، توسط گالریها، موزهها و مجموعهداران معتبر دیده شود.
مهمترین ریسک:
نمایش آثار هنرمندانی مانند اندی وارهول، رابرت راشنبرگ و جاسپر جانز در اروپا، در زمانی که بسیاری از منتقدان فرانسوی این آثار را فاقد ارزش هنری میدانستند.
چند سال بعد، همان آثار به ستونهای اصلی موزههای هنر مدرن جهان تبدیل شدند.
مهمترین دستاورد:
ساخت پلی فرهنگی و اقتصادی میان دو سوی اقیانوس اطلس؛ پلی که موجب شد:
پاپآرت آمریکا در اروپا تثبیت شود؛
هنر مفهومی و آرته پوورا اروپا وارد آمریکا شود؛
و بازار هنر برای نخستین بار، ماهیتی واقعاً جهانی پیدا کند.
مهمترین درس بازارسازی هنر:
ایلینا زونابند ثابت کرد که بازارسازی، فروش بیشتر نیست؛ ساختن ارتباط بیشتر است.
او هنرمندان را فقط به مجموعهداران معرفی نکرد؛ بلکه آنان را به موزهها، منتقدان، کیوریتورها، نمایشگاههای بینالمللی و رسانههای هنری پیوند داد.
در نگاه او، اثر هنری زمانی به یک سرمایه فرهنگی و اقتصادی تبدیل میشود که در یک شبکه جهانی از اعتماد و اعتبار قرار گیرد.
به همین دلیل، بسیاری از مورخان هنر، ایلینا زونابند را نه صرفاً یک گالریدار، بلکه معمار جهانیشدن بازار هنر معاصر میدانند.
اگر پل دوران-روئل بازار امپرسیونیسم را ساخت،
اگر آمبروز وولار سزان و پیکاسو را تثبیت کرد،
اگر دانیل-آنری کانوایلر کوبیسم را به بازار جهانی رساند،
اگر لئو کاستلی پاپآرت آمریکا را بنیان گذاشت،
اگر ایمه مگ گالری را به بنیاد فرهنگی تبدیل کرد،
و اگر ارنست بایلر میان بازار، موزه و مجموعهداری پلی ماندگار ساخت،
ایلینا زونابند ثابت کرد که آینده بازار هنر، در عبور از مرزها شکل میگیرد.
او هنرمندان را از یک کشور به کشور دیگر نبرد؛ بلکه ایدهها، جنبشها و بازارها را جابهجا کرد و نشان داد که هنر معاصر، زبانی جهانی دارد؛ زبانی که گالریداران بزرگ، مترجمان آن هستند.
بازارسازان هنر، پروندهای از ایرانآرت درباره زنان و مردانی است که تنها آثار هنری را نفروختند؛ بلکه با انتخاب، سرمایهگذاری، شبکهسازی، حمایت از هنرمندان و خلق نهادهای فرهنگی، مسیر تاریخ هنر و اقتصاد هنر را برای همیشه تغییر دادند.
این قسمت یکی از مهم ترین بخشهای کل پرونده است؛ زیرا نشان میدهد که در نیمه دوم قرن بیستم، قدرت واقعی بازار هنر دیگر فقط در نیویورک یا پاریس نبود، بلکه در شبکهای بود که ایلینا زونابند میان این دو جهان بنا کرد.































































