کتاب مونتسکیو درباره عظمت رومیان و زوال آنان یکی از همین کتابهاست. امروز که آن را باز میکنی، پس از چند صفحه احساس میکنی که این مرد چندان به خودِ روم علاقهمند نبوده، بلکه بیشتر به آن بیماری عجیب علاقه داشته که وقتی دولتها مدت زیادی در قله میمانند، به آنها مبتلا میشوند.
او روم را مانند پزشکی که بیماری قدیمی را زیر نظر دارد، مشاهده میکرد: فقط نمیپرسید کجایش درد میکند، بلکه میپرسید درد از چه زمانی آغاز شده، چرا هیچکس متوجه آن نشده، و چرا بیمار همچنان راه میرود، میخندد و از مهمانانش پذیرایی میکند، در حالی که چیزی در درونش در حال تغییر است و شاید این همان مسالهای باشد که اکنون ارزش دارد دوباره به آن بازگردیم.
مساله این نیست که: امپراتوریها چه زمانی سقوط میکنند؟ بلکه این است که: امپراتوری از چه زمانی خودش شک میکند که قرار نیست تا ابد امپراتوری باقی بماند؟
اما مونتسکیو از نقطه صفر آغاز نکرده بود. قرنها پیش از او مردی به این اتاق قدم گذاشته بود، بیآنکه در پاریس نشسته باشد و از پشت پنجرهای اروپایی به روم نگاه کند. ابنخلدون میان مغرب، اندلس و مصر رفتوآمد میکرد و چیزی را زیر نظر داشت که به او نزدیکتر بود: دولتها را در حالی که از گروههایی منسجم زاده میشوند، سپس استقرار مییابند و بعد در رفاهِ ثبات غرق میشوند، تا آنجا که بخشی از نیرویی را که آنها را ساخته بود از دست میدهند. …



































































































































































