در همین راستا، نوع تازهای از مقالات حوزه سیاست امنیتی در حال شکلگیری است که بر کاستیهای مختلف لجستیکی و تاکتیکی عملیات آمریکا علیه ایران تمرکز دارد؛ از جمله نبود آمادگی برای اختلال در حملونقل نفت و کودهای شیمیایی، ناکافی بودن ذخایر مهمات هدایتشونده دقیق و موشکهای رهگیر، ناکامی کلی در آمادهسازی مؤثر برای مقابله با پهپادهای ارزانقیمت انتحاری و یکطرفه، کمبود شناورهای مینروب و موارد مشابه.
اینها درسهای مفیدی هستند و ممکن است به ایالات متحده کمک کنند تا برای درگیریهای آینده آمادگی بیشتری داشته باشد؛ با این حال، این مسائل علت بنیادی شکست آمریکا در تنگه هرمز محسوب نمیشوند.
حتی اگر برخی یا همه این مشکلات مدتها پیش از آغاز درگیری برطرف شده بودند، همچنان دشوار است تصور کنیم که این اقدامات چگونه میتوانستند شکست دولت ترامپ در دستیابی به اهداف اولیه جنگ را تغییر دهند؛ اهدافی که شامل تغییر حکومت در ایران، نابودی توان حملات دوربرد این کشور و ایجاد تغییرات عمده در سیاست تهران در قبال سلاحهای هستهای و متحدان منطقهای بود.
درست است که برخورداری از ذخایر تسلیحاتی بیشتر و آمادگی بهتر برای مواجهه با کمبود نفت میتوانست امکان ادامه یک کارزار بمباران طولانیتر یا اعمال فشار اقتصادی شدیدتر را فراهم کند، اما دلیلی وجود ندارد که تصور کنیم هفت ماه بمباران یا محاصره میتوانست به چیزی دست یابد که نزدیک به شش ماه عملیات تاکنون نتوانسته است به آن برسد.
اکنون محتملترین نتیجه این شکست نظامی، یک شکست راهبردی به نظر میرسد؛ شکستی که در نهایت ایران را با آزادی عمل بیشتری برای پیگیری توانمندیهای هستهای، کنترل بسیار گستردهتر بر تنگه هرمز و در نتیجه نفوذ بیشتر بر کشورهای حاشیه خلیج فارس باقی خواهد گذاشت. …












































































