آنچه بخشی در این گفتوگو روایت میکند، صرفاً خاطره نیست؛ تکههایی از تاریخ شفاهی سینمای ایران است که کمتر جایی شنیده شده. از دلواپسیهای حاتمی برای امنیت یک سورچی گمنام تا ماجرای خواندن بیمزد محمدرضا شجریان برای «دلشدگان»، از بازی کودکانه مانی حقیقی در «هزاردستان» تا قهر تلخ حاتمی با اکبر عبدی بر سر فیلمی که هرگز ساخته نشد.
نگرانی حاتمی برای جان یک سورچی گمنام
پیش از هر چیز، احمد بخشی از خصوصیات رفتاری حاتمی میگوید؛ از دقتی که در جزئیترین امور صحنه هم رها نمیشد: "سر کار خیلی راحت و اهل بگو بخند بود. حواسش به همه بود. در سلام و علیک یکهو قدش کوتاه میشد، دولا میشد و به همه سلام میکرد، فرقی نمیکرد طرف مقابلش که باشد. همه این خصوصیت علی را به یاد دارند. حواسش بود که سر کار اتفاقی برای کسی نیفتد. در «هزاردستان» با مسئول درشکهها یکساعت ونیم حرف میزد که چطور اسبها را به گاری ببندند که رم نکند. چند باری اسبها رم کرده و درشکه را خرد کرده بودند منتهی کسی در درشکه نبود و فقط سورچی بود که اتفاقی برایش نیفتاد. دو ساعت تمام برای سورچی کلاس میگذاشت تا مبادا درشکه از کادر خارج شود." راویای که همیشه دلش پیش گذشته بود …































































