دیپلماسی ایرانی: جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران را نمیتوان صرفاً با تعداد حملات هوایی، میزان خسارت واردشده یا اهداف نظامی منهدمشده ارزیابی کرد. در منطق راهبردی، جنگ وسیلهای برای دستیابی به اهداف سیاسی است؛ بنابراین پرسش اصلی این نیست که کدام طرف توانست ضربات بیشتری وارد کند، بلکه این است که آیا آمریکا توانست با استفاده از قدرت نظامی، جمهوری اسلامی ایران را به پذیرش خواستههای سیاسی خود وادار کند یا خیر.
بررسی مجموعهای از تحلیلهای منتشرشده در Foreign Affairs، Le Monde، Defense Priorities، CEBRI، Brookings، CFR، FDD، Washington Institute، Survival و دیگر مراکز و نشریات غربی نشان میدهد که میان «موفقیت عملیاتی» آمریکا و «پیروزی راهبردی» آن فاصله قابلتوجهی وجود دارد. حتی برخی از معتبرترین تحلیلگران آمریکایی و اروپایی از شکست سیاست وادارسازی، تغییر اهداف جنگ و پیامدهای معکوس حمله علیه ایران سخن گفتهاند.
جنگی که اهدافش مدام تغییر کرد
یکی از مهمترین نشانههای ضعف راهبردی واشنگتن، تغییر مکرر اهداف جنگ است. Le Monde در گزارش ۱۵ اوت ۲۰۲۶ با عنوان «Trump’s Silent Iran War: Withheld Information, Shifting Objectives and Skilled Deception» به نبود شفافیت درباره جنگ، محدودیت دسترسی رسانهها، ابهام درباره هزینهها و تلفات و مهمتر از همه، تغییر اهداف اعلامشده آمریکا اشاره میکند. این روزنامه گزارش میدهد که اهداف واشنگتن در فاصلهای کوتاه از حمایت از مخالفان جمهوری اسلامی به محدود کردن توان موشکی ایران، جلوگیری از دستیابی تهران به سلاح هستهای و در نهایت تلاش برای بازگشت به وضعیت پیش از جنگ تغییر کرده است. (Le Monde، ۱۵ اوت ۲۰۲۶).
این تغییرات اهمیت زیادی دارد؛ زیرا در یک جنگ موفق، هدف سیاسی باید روشن باشد و عملیات نظامی در خدمت همان هدف قرار گیرد. وقتی هدف از «تغییر حکومت» به «محدود کردن برنامه هستهای» و سپس به «بازگشایی تنگه هرمز» تغییر میکند، سنجش پیروزی دشوار میشود. …

































































































































