هدف اصلی ایالات متحده طی سه دهه و نیم گذشته این بوده که متحدان ناهمگون خود را در نظمی قفل کند که حول محور حفاظت از اسرائیل و مهار نیروهای منطقهای ساخته شده بود. جنگ پرزیدنت دونالد ترامپ، نه تنها انحرافی از آن استراتژی نبود، بلکه آن را به پایان منطقیاش رساند. همانطور که رهبران آمریکا پیش از حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ انجام دادند، طراحان این جنگ دستاوردهای قدرت نظامی را به شدت اغراقآمیز پنداشتند، توانایی انطباقپذیری رقبای خود را دستکم گرفتند، فرض را بر این گذاشتند که متحدان از آنها تبعیت خواهند کرد و بیرحمانه زندگی مردم عادی را نادیده گرفتند. ماجراجویی واشنگتن، بیش از آنکه یک ناهنجاری باشد، بیان نهاییِ فساد ذاتی استراتژیاش در خاورمیانه بود.
در ابتدا ممکن است به نظر نرسد که این جنگ تاثیر چندانی بر اتحادهایی که نظم آمریکایی را شکل میدهند، داشته است. کشورهای خلیج فارس ممکن است خریدهای تسلیحاتی خود و درخواستهایشان برای تضمینهای امنیتی جدید را افزایش دهند که تصویری از تداوم ایجاد میکند. اما نظم قدیمی در واقع در حال جایگزینی با چیزی جدید است. برتری آمریکایی بلافاصله ناپدید نخواهد شد، اما تردیدهای دیرپا درباره قدرت و هدف آمریکا از نقطه عطف خود عبور کردهاند. افشاگریهای جنگ در منطقه و جنگ اسرائیل در غزه پیش از آن، محاسبات متحدان ایالات متحده را تغییر داده است. دور دیگری از نبرد یا انتخاب یک رئیسجمهور متفاوت آمریکایی، این گسست را ترمیم نخواهد کرد.
سالهای پیش رو نویدبخش اختلاف بیشتر است. ایالات متحده ابزار کمی برای مدیریت وضعیت دارد. اسرائیل امیدوار است مرزهای دفاکتوی (عملی) خود را گسترش دهد، از جمله با الحاق هر چه بیشترِ فلسطین تاریخی، و فرمان خود را با زور در بخشهای وسیعی از منطقه تحمیل کند.
با این حال، اگر ایالات متحده سرانجام مایل باشد استراتژی شکستخورده خود را کنار بگذارد، فروپاشی یک نظم همچنان میتواند فرصتی برای ساختن نظمی جدید و بهتر باشد. اذعان باید کرد که شرایط با ایدهآل فاصله زیادی دارد. اگرچه اکثر رهبران و مردم منطقه به شدت خواهان استراحتی از حملات نظامی و اختلالات اقتصادی هستند، اما همچنین به شدت از واشنگتن به خاطر کشاندن آنها به یک فاجعه، خشمگیناند. کنار گذاشتن سیاست حمایت از خودکامگان، مصونیت برای متحدان و مهار نظامیِ منطقه، ممکن است به ایالات متحده امکان دهد تا به شکلی سالمتر با منطقه تعامل کند؛ تعاملی که سرانجام میتواند ثبات پایداری را که واشنگتن همواره ادعای خواستن آن را داشته، به همراه آورد.
برای چندین دهه پس از جنگ جهانی دوم، بلندپروازیهای آمریکا در خاورمیانه توسط رقابت جهانیاش با اتحاد جماهیر شوروی تعریف میشد. نظم کنونی خاورمیانه، که توسط دولت جورج اچ. دبلیو. بوش پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و آزادسازی کویت از اشغال عراق در جنگ خلیج فارس ۱۹۹۰-۹۱ ایجاد شد، با برتری آمریکایی تعریف شده است. واشنگتن با ایجاد پایگاههای نظامی و ترتیبات امنیتی، خود را غیرقابلجایگزین کرد. حمایت نظامی و سیاسی آن، بقای بسیاری از رژیمها در منطقه را تضمین میکرد. برای مشروعیت بخشیدن به نقش خود، واشنگتن روند صلح عربی-اسرائیلی را با امید به ادغام متحدان عرب خود و اسرائیل در یک چارچوب امنیتی مشترک آغاز کرد. نتیجه، منطقهای بود که بین بلوکی به رهبری آمریکا که شامل اسرائیل و کشورهای عربی بود، تقسیم شد.
در روایت آمریکایی، این نظم درجهای از ثبات را فراهم کرده و در عین حال منافع اصلی آمریکا مانند تجارت نفت و امنیت اسرائیل را حفظ کرده است؛ و از بسیاری جهات، این درست بوده است. اسرائیل از سال ۱۹۷۳ با تهدیدی در سطح دولتی مواجه نشده بود. کشورهای عربی با وجود فقدان راهحلی عادلانه برای مناقشه اسرائیل و فلسطین، با اسرائیل همکاری کردهاند. در بیشتر موارد، نفت بهطور پیوسته با قیمتهای معقول جریان داشته است.
برای واشنگتن، مزایای استراتژیک حاصل از این نظم، هزینههای جنگهای لازم برای حفظ آن را توجیه میکرد. اما قیمت برای کسانی که در منطقه زندگی میکنند، بسیار بالاتر بود. ۳۵ سال گذشته شاهد بوده است که اسرائیل وارد جنگهای متعددی شده، روند صلح اسرائیل و فلسطین کاملاً از هم پاشیده و اسرائیل متعاقباً دست به نابودی غزه زده است. در عراق، ایالات متحده دوازده سال تحریمهای تنبیهی، بمبارانهای متناوب و تلاشهای ناکام برای تغییر رژیم را اعمال کرد و به دنبال آن حمله و اشغال فاجعهبار ۲۰۰۳ رخ داد که همگی با هزینههای انسانی هنگفت همراه بود. تحت هدایت آمریکا، جنگهای فاجعهبار لبنان، لیبی، سودان، سوریه و یمن را ویران کرده است.
نظم منطقهای نه تنها بر تضمینهای امنیتی آمریکا، بلکه بر خودکامگانی که بر راس دولتهای عربی نشسته بودند، متکی بود. دور نگه داشتن آرزوهای دموکراتیک برای این معامله به همان اندازه حفاظت در برابر تهدیدات خارجی حیاتی بود. تقریباً تمام رژیمهای درون سیستم اتحاد آمریکا قدرت را حفظ کردند؛ بیشتر آنها پس از اعتراضات، کنترل خود را تنگتر کردند. حمایت آمریکا از اصلاحات اقتصادی نئولیبرالی، آن رژیمها را تشویق کرد تا طرحهای خصوصیسازی را دنبال کنند که فساد نخبگان را تقویت کرده و اکثریت جمعیت را فقیر کرد. اگرچه دولتهای ثروتمند نفتی خلیج فارس در این سیستم شکوفا شدند، برای اکثر مردم، نظم آمریکایی تنها به معنای خشونت، ناامیدی و محرومیت بود. تقریباً طبق هر شاخص اقتصادی، سیاسی و توسعهای، خاورمیانه تحت سلطه آمریکا عملکردی بسیار بدتر از هر منطقه دیگری داشته است.
از قضا، تضمینهای امنیتی آمریکا متحدان را تشویق کرد که منافع سیاسی واشنگتن را نادیده بگیرند. اشتغال ذهنی واشنگتن به سیاستهای داخلی خود، بیتوجهی به ظرافتهای منطقه و ترسهای اغراقآمیز، همه باعث شد تا ایالات متحده هدفی آسان برای قدرتهای محلیِ فریبکار باشد. در نتیجه، دههها مکرراً در مهار معنادار اسرائیل یا جلوگیری از اتخاذ سیاستهایی توسط متحدان عرب که اهداف اعلامشده ایالات متحده را تضعیف میکرد، شکست خورد.
قیامهای ۲۰۱۰-۲۰۱۱ دولتهای عربی را به سمت اشکال جدیدی از مداخلهگری سوق داد، تا حدی به این دلیل که آنها اعتماد خود را به توانایی و تمایل ایالات متحده برای پاسخگویی به آنچه تهدیدات فوری میدانستند، از دست دادند. متحدان خودکامه با مشاهده گسترش برقآسای اعتراضات، نتیجه گرفتند که نمیتوانند روی ایالات متحده برای نجاتشان از چالشهای داخلی حساب کنند. با این حال، مداخله آنها مکرراً به نتایج ویرانگری منجر شد.
اسرائیل، به نوبه خود، از آهنینترین تضمینهای امنیتی آمریکا برخوردار بود. برتری نظامی اسرائیل و اطمینان از حمایت آمریکا، به رهبرانش اجازه داد تا اولویت را به حفظ ائتلافهای حاکم خود و دفع تهدیدات سیاسی داخلی بدهند تا رسیدگی جدی به مسئله فلسطین یا کاهش بیثباتی منطقهای. اما وقتی حملات ۷ اکتبر آن رضایت خاطر را در هم شکست، پاسخ اسرائیل رفتن به سمت تشدید نظامی همهجانبه بود. اسرائیل در استفاده از زور در سراسر منطقه افراط بیشتری نشان داد.
بخشی از دلیل اینکه نظم آمریکایی تا این حد دوام آورد این بود که معاملات امنیتی در هسته آن هرگز واقعاً آزمایش نشد. سالها، جنگ بیندولتی نیز تهدید چندان برجستهای نبود. معماری امنیت منطقهای دستنخورده باقی ماند، اما ترکها شروع به ظاهر شدن کرده بودند. در همان زمان، ایالات متحده تلاش میکرد نظم خاورمیانهای خود را با میانجیگری برای همکاری نظامی و سیاسی آشکار بین متحدان عرب خود و اسرائیل نهادینه کند. ترامپ با پیشبرد آن بدون گره زدن گامها به سمت عادیسازی روابط اعراب و اسرائیل به پیشرفت در مسئله فلسطین، از پیشینیان خود متمایز شد. اما وقتی دولت بایدن تلاش کرد عربستان سعودی را به امضا ترغیب کند، اهمیت آرمان فلسطین برای مردم عربستان و رقابت فزاینده بین ریاض و ابوظبی را بد محاسبه کرد.
بحران دوگانه نابودی غزه توسط اسرائیل و جنگهای منطقهای ممکن است تنها یک اپیزود دیگر در این چرخه به نظر برسد. اما در حقیقت، این رویدادها با هم ضربهای مرگبار به خاورمیانه آمریکایی وارد کردهاند. حمایت آمریکا از اقدامات اسرائیل در غزه، هرگونه اقتدار اخلاقی باقیماندهای را که ایالات متحده میتوانست ادعا کند، جاروب کرد. هر دو حادثه به کشورهای عربی عدم نفوذ معنادار آنها در نظم منطقهای و بازدهی رو به کاهش تضمینهای امنیتی آمریکا را نشان داده است.
مقامات آمریکایی تحت نظر بایدن و ترامپ نتوانستند اثرات لرزهای جنگ اسرائیل در غزه را درک کنند. آنها دیدگاهی مشترک داشتند که نظرات رهبران منطقهای تنها چیزی است که اهمیت دارد و در پیشبینی فاجعه قریبالوقوع در غزه شکست خوردند. فشار بیوقفه واشنگتن برای همکاری اعراب با اسرائیل، شکافهای بیشتری ایجاد کرد. ریاض و ابوظبی پیش از این بر سر سوریه با هم درگیر بودند، بهطوری که عربستان از رژیمِ پس از اسد حمایت میکرد و امارات در خصومت با آن با اسرائیل شریک بود. این شکاف هر شانسی را که واشنگتن ممکن بود برای صفکشی بزرگان منطقه داشته باشد، بسیار پیچیده کرد.
رهبران خلیج فارس از اینکه ایالات متحده و اسرائیل جنگ را بدون مشورت با آنها آغاز کردند، خشمگین بودند. آنچه خلیج فارس از همه اینها برداشت کرد، این بود که تضمینهای امنیتی آمریکا، قلب معامله منطقهای، دیگر قابل اعتماد نیستند. منطقه در سال ۲۰۱۱ آموخته بود که واشنگتن نمیتواند از آن در برابر تهدیدات داخلی محافظت کند. اگر حتی نمیتوان روی واشنگتن حساب کرد که با متحدانش مشورت کند، پس وعدههایش چه ارزشی داشت؟ معامله بنیادی که ایالات متحده پیشنهاد کرده بود، فرو ریخته است و به این راحتیها بازسازی نخواهد شد.













































































































