به گزارش روز نو او که یکی از مخوفترین جنایتکاران تاریخ ایران محسوب شده، عامل قتلهای سریالی ۹ زن و دختر بوده است. غلامرضا خوشرو، قربانیان خود را به عنوان مسافر سوار ماشین کرده و زیورآلات آنان را سرقت میکرد و آنها را مورد تجاوز قرار میداد.
سپس قربانیان را با ضربات متعدد چاقو به قتل میرساند و پس از ارتکاب قتل اجساد برخی مقتولان را آتش میزد؛ این قاتل سریالی به قدری بیرحمانه مرتکب قتلها شده که در چند مورد چاقوها شکستهاند؛ جنایاتی که غلامرضا خوشرو مرتکب شده با نامهای که دو روز قبل از اعدام خود نوشته تأملبرانگیز است.
تصویر دستنوشته انگلیسی این قاتل سریالی در گزارش منتشر شده است؛ دستور زبان در این نامه به درستی رعایت نشده، اما آنچه تاحدودی معنای نامه را میرساند، آورده شده است؛ «همه دارند با من حرف میزنند، من نمیتوانم بشنوم چه میگویند، تنها پژواکهای ذهن خودم را میشنوم.
مردم میایستند و زل میزنند، من نمیتوانم چهرههایشان را ببینم، تنها سایههای درون چشمانشان را میبینم. دارم به جایی میروم که خورشید همچنان به راه خود ادامه میدهد، جایی که آبوهوایش با لباسهایم سازگار باشد.
سبک بال از روی اقیانوس میپرم، بر فراز رویایی شناور میشوم و مانند یک توفان از روی اقیانوس میگذرم.» غلامرضا خوشرو پس از نوشتن این نامه آن را به «باقر ساروخانی» پدر جامعهشناسی ایران تقدیم کرده است.
«اعتماد» به مناسبت بیست و نهمین سالگرد اعدام این قاتل سریالی با این جامعهشناس که حدود پنج ساعت در زندان اوین با او مصاحبهای انجام داده، گفتوگو کرده؛ این گزارش بنا به دلایلی با تاخیر و حدود یک هفته پس از سالگرد اعدام این قاتل سریالی منتشر شده است. با این حال خواندن این گزارش امکان دارد برای همه مناسب نباشد.
قبل از اینکه به جزییات گفتوگوی شما با غلامرضا خوشرو بپردازیم اگر مقدمهای برای این پرونده وجود دارد، توضیح میدهید.
بحث یکی از مخوفترین جانیان تاریخ ایران به میان است که به نوعی بیرحمانهترین اعمال جنایی را مرتکب شده.
شاید کارهایی که او به عنوان یک انسان انجام داده در اندیشه آتیلا، چنگیز، تیمور و بزرگان حوزه جنایی تاریخ هم نگنجد؛ دختری در همدان دانشجو بود.
به تهران میآید تا والدین خود را ببیند، اما به محض اینکه به تهران میرسد جوان خوشرو و خوش قیافهای را میبیند که به او میگوید؛ بفرمایید کجا میروید!
این دختر که در اشتیاق دیدار پدر و مادر خود بوده و عجله داشته، سوار ماشین میشود، اما وسط راه متوجه میشود در یک بیراهه قرار گرفته، سعی میکند درِ ماشین را باز کند، اما درِ ماشین باز نمیشود.
غلامرضا خوشرو ابتدا جواهرات این دختر را برمیدارد و بعد لباس دختر را از تنش بیرون میآورد تا آنها را به دیگران کادو بدهد. بعد این دختر را مورد تجاوز قرار میدهد و درنهایت او را به وحشیانهترین شکل ممکن میکشد؛ این یک مورد از شرارتهای او است.
غلامرضا خوشرو در قتلها بسیار خشونت داشته؛ او میگفت ضربات چاقو را به قدری با خشونت در بدن قربانیان فرو میکرد که چاقو به استخوان قربانی برمیخورد و میشکست.
این اقدامات در اوج بیرحمی و شقاوت صورت گرفته است. شاید هیتلر هم چنین شقاوتی را ندیده باشد. خوشرو به عنوان یک فرد، یکی از بزرگترین جنایتکاران تاریخ است، اما با این حال جنایتکار، جانی به دنیا نمیآید بلکه تبدیل به یک جانی میشود؛ در ورطه جامعه است که انگیزههای جنایت شکل میگیرد.
البته آن زمان جامعه هم خیلی کنجکاو بود بداند چنین موجود مخوفی که تهران را بهطور کلی تسخیر کرده چه کسی است!
شبهای تهران طوری بود که حتی بعضیها جلوی درِ ورودی خانههایشان صندلی میگذاشتند تا مبادا خفاش شب وارد شود؛ هراس جامعه را فرا گرفته بود.
چطور شد که شما برای مصاحبه با غلامرضا خوشرو انتخاب شدید؟
یک روز تابستانی در اتاق کارم نشسته بودم که تلفنم زنگ خورد. به من گفتند شما به زندان اوین بیایید و با خفاش شب مصاحبه کنید.
چهره خفاش شب را در روزنامهها دیده بودم و به نظرم میرسید که بسیار مخوف باشد، بنابراین به این مصاحبه علاقهای نداشتم و به آنها گفتم بنده اصلا جامعهشناسی جنایی کار نکردهام، بهتر است سراغ آدمهایی بروید که در این حوزه فعالیت کردند. به من گفتند با اینکه بسیاری از افراد تمایل دارند با خفاش شب مصاحبه کنند، اما شورای وزارت کشور شما را انتخاب کرده.
بنده ناخواسته انتخاب شدم، ولی چارهای نبود آنها اصرار داشتند که باید با خفاش شب مصاحبه کنم. در زمان موعود به زندان اوین رفتم. مرا به اتاقی بردند و منتظر ماندم تا خفاش شب به آنجا منتقل شود. او را به اتاق آوردند.
لحظهای که او را دیدم دیدگاهم عوض شد. دیدم این چهره، آن چهره مخوف نیست؛ یک جوان باریک اندام و خوشرو که لبخند به لب داشت.
خوشرو پیش از این با خبرنگاران بسیاری مصاحبه کرده و منکر قتلها شده و گفته بود بیگناه است، به همین خاطر آنجا یک تصمیم خاص گرفتم و به تمام عوامل قضایی و انتظامی گفتم ما را در اتاق تنها بگذارند. تصمیم خطرآفرینی بود. او با چنین شقاوتی درحالی که حکم اعدام داشت، میتوانست هر کاری انجام دهد.
قرار بود صحبت ما در عرض نیم ساعت تمام شود، اما چهار، پنج ساعت طول کشید؛ لحظهای رسید که خفاش شب به من گفت آقا نوار ضبط صوت خالی شده. فکر میکردم وقتی به عوامل قضایی و انتظامی گفتم از اتاق خارج شوید آنها پشت در مسلح ایستاده و آماده باشند.
خفاش شب دستبند نداشت با احتیاط از کنارش رد شدم و درِ اتاق را باز کردم، اما هیچکس پشت در نبود؛ همه برای ناهار و نماز آنجا را ترک و ما را رها کرده بودند؛ من مانده بودم و خفاش شب در یک اتاق!
غلامرضا خوشرو در طول مصاحبه برای حرف زدن مقاومت نکرد؟
از عوامل قضایی و انتظامی خواسته بودم اتاق را ترک کنند. این کارم نوعی احترام و اعتماد به او بود. در اولین جملاتم به خوشرو گفتم قصد دارم دوستانه صحبت کنیم. حتی به او گفتم وقتی با من حرف میزند فکر کند میخواهد با تاریخ صحبت کند؛ او از این جملهام خوشحال شده بود.
مقاومتی هم نکرد و تمام اتفاقات را تعریف کرد، اما لحنش طوری بود که انگار خاطره میگوید. خوشرو که قبل از مصاحبه با بنده مدام منکر قتلها شده و گفته بود بیگناه است در بخشی از صحبتهایش به من گفت اگر شما را دیده بودم این کارها را نمیکردم؛ این جمله او به نوعی اعتراف محسوب میشد.
البته شاید این حرف را از روی هیجان زده باشد، اما تنها نگرانی او این بود که دیگر نمیتواند مرا ببیند.
از کودکی و نوجوانی خوشرو میگویید. چه میشود که این فرد زندگیاش تغییر میکند؟
او در یک خانواده روستایی در اطراف مشهد متولد شده. خانهای آرام و پدر و مادر خوبی داشته بهطوری که حتی خانوادهاش نمیدانستند کلانتری کجاست! غلامرضا عصرها از مدرسه برای روستا و خانواده آب میبرد و در حیاط خانه با بچهها بازی میکرد.
تا اینجا بیگناهی است و صفا و یک خانواده پاک، اما از اینجا به بعد سرچشمه جنایی باز میشود؛ فردی بنا از همین روستا نزد زنی در تهران کار میکرد. این زن دخترانش شوهر کرده بودند و آرزوی یک پسر داشت و به این بنا میگوید از روستا برای او یک پسر بیاورد.
بنا به روستا میرود و به خانواده غلامرضا میرسد. آنجا غلامرضا را میبیند و ماجرای آن زن را برای خانواده تعریف میکند. اینکه چرا و چطور خانواده غلامرضا خوشرو رضایت میدهند فرزندشان را به این زن بدهند، چیزی نمیدانم.
شاید به خاطر پول بوده و شاید هم این زن به خانواده وعده و وعید داده که بچهشان به تهران میآید و آنجا بزرگ میشود و عصای پیری آنها خواهد شد.
غلامرضا به تهران میآید و در کنار مادری که مادرش نیست زندگی میکند.
وقتی خانواده، غلامرضا خوشرو را به این زن میسپارند او چه احساسی داشته است؟
خودش در این باره چیزی نمیگفت، اما احساس میکنم شاید از این ماجرا شادمان هم بوده باشد. به هر حال این آدم با ماشین دنبال غلامرضا رفته تا به تهران بیایند؛ اینها میتواند آرزوی یک نوجوان روستایی باشد. البته در این ماجرا نظر غلامرضا عاملیتی نداشته و خانواده بوده که تصمیم نهایی را گرفته است.
این زن میانسال، امکانات چندانی هم نداشته و غلامرضا را به یک بقالی میفرستد تا کار کند، اما مدتی بعد مغازهدار به خاطر اینکه غلامرضا شناسنامه نداشته او را از آنجا بیرون میکند؛ اینها را خودش میگفت.
شاید هم موارد دیگری بوده، اما نمیگفت؛ خواه، ناخواه اینطور آدمها مواردی را هم سانسور میکنند. غلامرضا با این مادر سر میکند و به دوران جوانی میرسد.
باید ببینیم غلامرضا خوشرو در چه شرایطی بوده و خودمان را جای او قرار دهیم؛ غلامرضا یک جوان تنها و بیکار بوده با مادری که مادرش نبوده و کنترلی روی او نداشته. او به نوعی یک جوان رها شده بود که طبیعتا نیازهایی داشته است.
اولین جوانههای انحراف از اینجا شکل میگیرد؛ یک روز غلامرضا به میدان انقلاب میرود و شروع به پرسه زدن میکند. او از یک مغازه میوه فروشی میوهای میدزدد و فرار میکند.
میوهفروش او را میگیرد و زود هم رها میکند. دزدیدن میوه شاید به ظاهر چیز کوچکی باشد، اما این جوانههای انحراف بعدها آرامآرام تبدیل به نهال میشوند.
غلامرضا خوشرو در مرحلهای قبل از ارتکاب قتلها به همراه یک نفر دیگر زنان و دختران را سوار ماشین میکرد و اموال آنان را سرقت و آنها را مورد تجاوز قرار میداد. در مورد این اقداماتش چیزی گفته بود؟
سراشیب جنایت همینجاست؛ آنطور که غلامرضا میگفت او با این فرد که درشت و قوی هیکل هم بوده، دوست میشود. آنها تصمیم میگیرند یک ماشین سرقت کنند. غلامرضا رانندگی میکرد و دوست او هم به عنوان مسافر در صندلی عقب ماشین مینشست.
آنها زنان تنها را شناسایی و به عنوان مسافر سوار میکردند و به مکانهای مخوف میبردند. جواهرات و پول نقد آنان را میگرفتند و آنها را مورد تجاوز قرار میدادند و سپس رها میکردند.
بعدها یکی از همین زنان مشخصات این دو نفر را به پلیس میدهد و ماجرا را برای پلیس تعریف میکند. پلیس، غلامرضا و همدستش را شناسایی و دستگیر میکند.
هر دو به زندان منتقل میشوند و حکم اعدام میگیرند. اینجا یک اتفاق عجیبی رخ میدهد که باور کردنی نیست، ولی واقعیت دارد؛ زمانی که میخواستند غلامرضا را به دادگاه منتقل کنند او از دست ماموران فرار میکند.
او تعریف میکرد وقتی فرار کرده، لباسهای زندان را از تنش بیرون آورده و داخل سطل آشغال انداخته و لباسهای دیگری به تن کرده و مستقیم به سمت مشهد حرکت کرده است. او در مشهد هم یک ماشین سرقت کرده و مجدد شروع به مسافرکشی میکند، اما تصمیم به جنایت از این نقطه آغاز میشود.
او متوجه شده بود یکی از زنان قربانی مشخصات او و همدستش را به پلیس داده و آنها لو رفتهاند؛ از همینجا یاد میگیرد قربانیان را به قتل برساند و نشان جنایی را از بین ببرد.
چرا در این مرحله از تاریخچه جنایی؛ غلامرضا خوشرو و همدستش زنان را طعمه خود قرار میدادند؟ فکر میکنید این انتخاب سرچشمه از انگیزه خاصی داشته است؟
آنها کاملا تصادفی سوژهها را انتخاب میکردند. غلامرضا و همدستش برایشان فرقی نداشته و فقط کافی بوده زنی به دام آنها بیفتد.
آنها دام را پهن میکردند و منتظر میماندند، اما زنان امتیازاتی دارند که مردان ندارند؛ اولا زنان از نظر جثه ضعیفتر از مردان هستند. ثانیا زنان همراه خودشان زیورآلاتی دارند که اکثر آقایان ندارند.
شخصیت غلامرضا خوشرو را پس از اینکه از دست ماموران فرار میکند و به مشهد میرود و مجدد به تهران بازمیگردد چطور میبینید؟
زندان برای او آموزشگاه جنایی بوده است؛ زندانیان شبها برای همدیگر از نیرنگها و تواناییهای خود صحبت میکنند.
هرکسی هم سعی میکند تواناییهای خود را بزرگ جلوه دهد. بهطور کلی در زندان ارزشها معکوس میشود؛ یعنی کسی برتر است که بالاترین جرم و جنایت را انجام داده. رد و بدل کردن تجربهها و آموختهها برای زندانیان جالب است، بنابراین غلامرضا وقتی از زندان فرار میکند و به مشهد میرود و از مشهد هم به تهران میآید دیگر یک آدم عادی نبوده.
او زندان را تجربه کرده، از مرگ و حکم اعدام فرار کرده و از همه مهمتر در زندان دوستان جنایتکار پیدا کرده است.
بنده معتقدم زندان جای خوبی نیست و باید زندانیان را از هم تفکیک و امنیت را برقرار کرد و جلوی تجاوز و جابهجایی موادمخدر را گرفت.
غلامرضا وقتی از مشهد به تهران میآید با همان دوستانی که در زندان پیدا کرده بود تماس میگیرد و اینبار به سمت سرقت تخصصی ماشین میرود.
او میگفت به قدری در سرقت قطعات ماشین تخصص پیدا کرده بود که نیازی به تخریب ماشینها نداشته و فقط برخی قطعات ارزشمند را برمیداشت.
خوشرو در زمانی که سرقت میکرد، دستگیر نشد؟
طبق روایتهای خودش، ماموران چندینبار به او مشکوک میشوند و او را دستگیر میکنند، اما او هربار خود را با اسم و فامیل جدیدی معرفی میکند، به همین خاطر هیچ سابقهای از او ثبت نمیشود. حتی برایم تعریف کرد یک شب توسط بسیجیان مورد ظن قرار میگیرد، اما آنها هیچ سرنخی از او به دست نمیآورند.
غلامرضا خوشرو مدتی سراغ سرقت ماشین میرود. در فاصله سرقت تا جنایت زندگی او به چه سمتی میرود؟
او وقتی شروع به سرقت تخصصی ماشین میکند وضع مالیاش خوب میشود و ماشین بیامو میخرد. او اینبار سعی میکند برای خودش دوست دختر بگیرد.
غلامرضا یک دوست دختر خارجی داشته و زبان انگلیسی را از او یاد میگیرد. او داخل زندان برای بنده نامهای به زبان انگلیسی مینویسد. غلامرضا میگفت شبها دزدی میکرد و روزها بیکار بود. او روزها کت و شلوار گرانقیمت میپوشید و عطرهای گران میزد و با ماشین بیامو اطراف دبیرستانهای دخترانه پرسه میزد.
غلامرضا هوشمندی خاصی در برقراری ارتباط با دختران داشته. او تعریف میکرد برای ارتباط برقرار کردن با دختران این سناریو را داشته.
او به دختران میگفت؛ قصد دارد آنها را به خانهشان برساند و خواه، ناخواه هم برخی دختران قبول میکردند.
غلامرضا بعد از اینکه آنها سوار ماشینش میشدند حدود ۱۰دقیقه کاملا سکوت میکرد و حرف نمیزد، اما وقتی به نزدیکی خانه آنها میرسید، میگفت اجازه دارد خودش را معرفی کند!
دختران هم که در این دقیقه از سکوت او خسته شده بودند این اجازه را میدادند. او خود را پزشک معرفی میکرد و میگفت در دانشگاه آکسفورد تحصیل کرده و، چون زبان انگلیسی هم بلد بود، حرفش را باور میکردند.
با یکی از این دختران با همین روش آشنا میشود و ازدواج میکند، اما بعد از مدتی که از زندگی مشترک آنها میگذرد، دختر به رفتارهای غلامرضا مشکوک و چهره واقعی او را میبیند و متوجه میشود او سارق است. غلامرضا چند بار دیگر هم با همین روش ازدواج میکند، اما جدا میشود.
غلامرضا میگفت این دختران چنان تسخیر او شده بودند که حتی حاضر نبودند خانوادههایشان برای تحقیقات بیشتر قدم بردارند. فقط یک خانواده قبول نمیکند که دخترش را بدون تحقیق به او بدهد.
این خانواده برای تحقیق به محل موردنظر میروند و مشخصات غلامرضا را به یک مغازه تعویض روغنی میدهند و از او میپرسند فلانی چگونه شخصیتی دارد! مغازهدار غلامرضا را میشناخت.
از او تعریف میکند و میگوید او آدم خوبی است و هربار برای تعویض روغن به اینجا میآید، انعام خوبی میدهد، اما این ازدواج هم دوام نمیآورد و غلامرضا بعد از این جداییها مجدد تنها میشود؛ تنهایی جانی، بحث مهمی است.
فکر میکنید غلامرضا خوشرو پس از شکست در ازدواجهایی که داشته، مرتکب قتلها شده است؟
از اینجا به بعد دریچه تازهای به روی او گشوده و خفاش شب متولد میشود؛ غلامرضا خوشرو چاقوهای متعدد تهیه و مسلح میشود. او یک ماشین سرقت و زنان را به عنوان مسافر سوار میکند؛ آنها را میرباید، اموالشان را سرقت میکند و مورد تجاوز قرار میدهد و سپس با ضربات متعدد چاقو به قتل میرساند. غلامرضا خوشرو خاطرات زیادی در زمینه جنایات خود داشته.
او تعریف میکرد یک شب زنی را سوار ماشین میکند و به مکانی خلوت میبرد تا کارش را انجام دهد.
آنجا ساختمان نیمهکارهای بوده که کارگران آن متوجه ایستادن ماشین او میشوند. کارگران فکر میکردند صاحب ماشین یک زن تنفروش را به آن مکان آورده یا زنی را سوار ماشین کرده و قصد تعرض دارد به همین خاطر با چوب و چماق به سمت ماشین او حمله میکنند و غلامرضا مجبور میشود فرار کند.
یک شب هم زنی را به عنوان مسافر سوار میکند، اما، چون آن زن جثه بزرگ و قوی داشته با پا به در ماشین میکوبد و در میشکند و فرار میکند.
غلامرضا خوشرو در بخش دیگری از روایتهایش در مورد قتلها میگفت یک شب مادر و دختری را سوار ماشین میکند. ابتدا مادر را جلوی چشمان دخترش میکشد و سپس دختر را به قتل میرساند.
شقاوت اینجا به اوج خود رسیده. اسکلت انسان است. گوش دارد، چشم و بینی دارد، اما عملا تبدیل به موجود مخوفی شده که کمتر تاریخ به چشم دیده است.
خوشرو در طول مصاحبه از شما تقاضای خاصی نداشت یا حرف خاصی نزد؟
غلامرضا خوشرو هیچ تقاضا یا انتظار خاصی از من نداشت. حتی از من نخواست که از کسی درخواست کنم او را اعدام نکنند.
غلامرضا روحیه بسیار قوی داشت و به نوعی با وجدان خودش روبه رو شده بود. آن روز ناهار برای ما راگو آوردند.
بنده فقط نصف غذایم را خوردم، اما غلامرضا خوشرو تمام غذایش را خورد و از من خواست نصف غذایم را به او بدهم. غلامرضا به من گفت دوست دارد با شکم سیر اعدام شود؛ همین جمله او نشان میدهد فرد خاصی بوده است.
بنده حتی به او گفتم یک بار دیگر برای ملاقاتش به زندان میآیم، اما او گفت دو روز دیگر اعدام میشود. غلامرضا وقتی از اعدام میگفت انگار از رفتن به یک مهمانی صحبت میکرد.
او در کمال آرامش حرف میزد و بهطور مستقیم ابراز پشیمانی نمیکرد، اما این جمله او را در نظر بگیرید که گفت اگر شما را میدیدم این کارها را نمیکردم؛ تفسیر بنده از این جمله همان ابراز پشیمانی است. مشخص بود وجدان خفته او تازه بیدار شده است.
خوشرو قبل از اعدام هم رفتار عجیبی داشته؛ وقتی به او گفتهاند چه چیزی میخواهی، گفته صبحانه! این رفتار او ناشی از چه عواملی است؟
سه تئوری جنایی وجود دارد؛ تئوری روانشناختی، ژنتیک و جامعه شناختی. در تئوری روانشناختی گفته میشود که او ذهنیت خاصی داشته و این ذهن است که در دنیا تجسم مییابد. در تئوری ژنتیک عنوان میشود تستسترون آدمهای جانی بسیار بالا است، اما بنده در زمینه ژنتیک اصلا کار نکردم و اطلاعاتم براساس شنیدههایم است.
با این حال ما نمیتوانیم بگوییم خفاششب جانی متولد شده است؛ حتی این موضوع علاجپذیر هم نیست؛ چگونه میتوان ژن را جابهجا کرد! آیا دستگاههایی وجود دارد که تشخیص دهد در کروموزوم فرد این ژن وجود دارد و آن ژن را خارج کنند! بنابراین بحث ژنتیک در این مورد نه مطالعهپذیر و نه درمانپذیر است، اما ما در مورد چنین کیسهایی تمام عوامل را جامعهشناختی میدانیم.
به نظر شما غلامرضا خوشرو دچار تنفر یا حتی وسوسه انتقام از جامعه شده است؟
در طول مصاحبه هیچوقت از تنفر صحبت نکرد، اما احساس او احساس محرومیت بود. چرا بچههای دیگر مادر دارند و او نداشته! چرا شناسنامه دارند و او نداشته! چرا امکانات دارند و به مدرسه رفتهاند و او نرفته!
چرا لباس خوب میپوشند و غذای خوب میخورند و او از این امکانات بهرهمند نبوده! تمام این نداشتنها در او جمع شده بود و واقعا هم او هیچ یک از اینها را نداشته. خفاششب یک مشت محرومیت را با خود حمل میکرد.
اگر یک نوجوان در روستا متولد شود و همانجا زندگی کند مشکلی برایش پیش نمیآید، اما وقتی به تهران میآید خودش را با دیگران مقایسه میکند. بالاترین مشکلی که وجود دارد مقایسه است.
بچه در ذهنش نمیتواند مسائل را هضم کند و امکان دارد برایش این سوالها پیش بیاید او چه کرده که بچههای دیگر نکردهاند! بچههای دیگر چه کردهاند که همهچیز دارند و او ندارد و این مقایسه وحشتناک است.
عوامل مهمی که باعث میشود چنین افرادی در جامعه ظهور پیدا کنند را چه میدانید؟
اگر بخواهیم چنین موجوداتی در جامعه پیدا نشوند باید به سه عنصر مهم ازجمله: خانواده پاک، مدرسه خوب و رسانه موثر توجه ویژه داشته باشیم. سه عامل دیگر هم تاثیرگذار هستند؛ ۱) عوامل کلان زمینه فراخنای جامعه؛ وقتی بیکاری در جامعه تشدید میشود، جنایت و ارتشا تولید میشود. ۲) عوامل میانه؛ یعنی اطرافیان، دوستان، همسایه و... ۳) عوامل خرد؛ ذات فرد، شخصیت اساسی فرد و آگاهی فردی او برای ارتکاب به جنایت؛ بنابراین با آنچه قید شد شرایط در پیدایی جنایت اثرگذار هستند.
بنده وقتی خودم را جای غلامرضا خوشرو قرار میدهم متوجه میشوم اگر من هم جای او بودم همین کارها را میکردم، اما شاید به خاطر عاملیت فردی جرایم کمتری مرتکب میشدم.
در شرایط سخت عاملیت فرد کم میشود. کتاب بینوایان نوشته ویکتور هوگو را مثال میزنم. ژان والژان یک آدم عادی است که بچهها را به او سپردهاند.
کار میکند و برای بچهها نان میبرد تا اینکه او بیکار میشود و نمیتواند برای بچههای گرسنه و چشمانتظار نان بخرد؛ اینجا چه اتفاقی میافتد؟ او نان میدزدد و از همین دزدی نان، ژان والژان متولد میشود.
فکر میکنید برای اینکه چنین افرادی در جامعه رشد پیدا نکنند چه راهکارهایی وجود دارد؟
بنده پیشنهاداتی به دستگاه قضا دارم؛ هر یک از قضات باید یادشان باشد وقتی حکم صادر میکنند تصمیمشان در آینه تاریخ قرار میگیرد.
در تصمیم آنها چند عنصر اهمیت دارد؛ ۱) قانون، تصمیمی که قاضی میگیرد باید با قانون همخوانی داشته و همراستا باشد. ۲) زمینه؛ قاضی باید ببیند جنایت در چه زمینهای رخ داده است. ۳) قاضی باید بتواند خود را جای متهم قرار دهد. ۴) دستگاه قضا نباید دستگاه تخریب باشد بلکه باید دستگاه بازسازی باشد؛ نباید مجرم را نابود کرد تا اقرار گرفت، کار دستگاه قضا اصلاح مجرم است. بنابراین باید مددکار اجتماعی در خدمت مجرم قرار دهیم. ۵) دستگاه قضا باید خدا را هم درنظر بگیرد و از روی هیجان یا تحت فشار عوامل دیگر تصمیم نگیرد.



































































