با این اظهارات مأموران به سراغ خشایار رفتند و او را بازداشت کردند. خشایار در ابتدا مدعی شد خبری از ناصر ندارد اما وقتی در برابر مستندات قرار گرفت لب به اعتراف گشود و گفت: با ناصر به خاطر خرید و فروش طلا اختلاف مالی پیدا کرده بودیم و او مدام من و پدرم را تهدید میکرد تا اینکه موضوع را به عمویم، سیروس، گفتم.
وی ادامه داد: عمویم هم ناصر را به یک انبار برد و به قتل رساند. پس از آن تلفن همراهش را برداشتم و با آن تاکسی اینترنتی میگرفتم و پیامکهای الکی میدادم تا اگر تلفن رصد شد فکر کنند که او زنده است.
در ادامه سیروس نیز بازداشت شد و گفت: به اتفاق برادرزادهام او را به یک انبار بردیم و در آنجا خشایار دهان ناصر را گرفت و من به دست و پای او چسب میزدم. وقتی به دهانش رسیدم او دیگر نفس نمیکشید. پس از آن او را داخل یک جعبه تلویزیون گذاشتیم و از کارگرها خواستیم جعبه را تا ماشین بیاورند. بعد جسد را در حوالی شوش در یک باغچه دفن کردیم. کشف جسد در باغچه
با اظهارات سیروس، مأموران به محل اعلام شده رفتند و با کندن زمین جسد را پیدا کردند. اما … …
























































