نورنیوز- گروه سیاسی: انتشار دو مطلب متقابل از سوی حسین شریعتمداری و محمدباقر قالیباف، اتفاقی مهم در بررسی روندهای سیاسی ایران امروز است و تأمل بر محتوای آنها ما را به شناخت بهتری از آرایشهای نوین نیروهای سیاسی معاصر کشور میرساند. برای سالها، مهمترین خطکشی سیاسی در ایران، تقسیم کنشگران به اصلاحطلب و اصولگرا بود؛ دو جریان کلانی که بخش عمده رقابتهای انتخاباتی، رسانهای و سیاسی کشور حول نسبت آنها با یکدیگر شکل میگرفت. اما تحولات سالهای اخیر، بهویژه تغییر شرایط داخلی و بینالمللی، فشارهای اقتصادی، تجربه جنگهای 12 و 40 روزه، فقدان رهبر شهید و انتخاب رهبری جدید و البته بروز تحولات سیاست خارجی ناشی از آنها، به تدریج این آرایش کلاسیک را دستخوش تغییر کرده است. امروز بخش مهمی از مسائل و معضلات سیاسی کشور، دیگر با دوگانه اصلاحطلبی و اصولگرایی قابل تفسیر نیست؛ بلکه در درون هر دو اردوگاه، خرده گفتمانهایی که از سالها پیش شکل گرفته بودند به بلوغی مشهود رسیدهاند و هویتی متمایز یافتهاند.
بگومگوی اخیر محمدباقر قالیباف و حسین شریعتمداری را باید از همین زاویه دید؛ اختلافی که اگرچه در ظاهر بر سر یک یادداشت و پاسخ به آن شکل گرفته، اما در عمق خود بازتاب یک پرسش بسیار مهمتر است: جریان اصولگرایی در شرایط جدید ایران قرار است چگونه سیاستورزی کند؟ شاید به همین دلیل، اهمیت این مجادله قلمی بیش از آنکه به تندی یا نرمی ادبیات دو طرف مربوط باشد، به محتوای اختلاف آنها بازمیگردد.
حسین شریعتمداری در یادداشت خود درباره قالیباف، ضمن تأکید بر سابقه انقلابی و مدیریتی او، نسبت به تغییر برخی مواضع و آنچه تغییر «پایگاه اجتماعی» وی میخواند هشدار داد و از احتمال بهرهبرداری جریانهای غربگرا از این تغییرات سخن گفت. پاسخ قالیباف البته صرفاً دفاع از خود نبوده است؛ او در مطلب نسبتاً مطول خود تلاش کرد مرز روشنی میان «انقلابیگری» و «تندروی» ترسیم کند و از مفاهیمی چون عقلانیت انقلابی، پرهیز از خالصسازی، مذاکره مقتدرانه و ضرورت استفاده از همه ظرفیتهای سیاسی و دیپلماتیک کشور سخن گفت.
به این اعتبار، مسئله اصلی یا دالّ مرکزی این دو متن را نباید صرفاً اختلاف بر سر مذاکره یا یک تاکتیک سیاست خارجی دانست. در پس این مناقشه، دو برداشت متفاوت از نحوه اداره کشور در شرایط پیچیده امروز دیده میشود. یک نگاه نگران است که انعطاف تاکتیکی، به تدریج به تغییر هویت راهبردی و فاصله گرفتن از اصول منجر شود؛ نگاه دیگر بیم آن دارد که سختگیری تاکتیکی و تقلیل همه مسائل به دوگانه مقاومت و سازش، ظرفیت تصمیمگیری و مانور جمهوری اسلامی را محدود کند. این اختلاف، در واقع نزاع بر سر تعریف «اصولگرایی در جهان واقعی» است.
بخش مهمی از مسائل امروز کشور،مثلا مذاکره با آمریکا، نحوه مواجهه با تحریمها، نسبت میان مقاومت و دیپلماسی، چگونگی اداره اقتصاد تحت فشار، رابطه دولت و جامعه و حتی نحوه تعریف «انقلابیگری»، دیگر در درون جریان اصولگرا پاسخهای یکسانی ندارند. به همین دلیل، شکافهای درونی این جریان به تدریج از سطح اختلافات پشتپرده و غیررسمی به سطح مناقشات علنی منتقل شده است.
در چنین شرایطی، مجادله قلمی قالیباف و شریعتمداری را باید جدی گرفت؛ نه به این دلیل که یکی از این دو الزاماً نماینده تمام اصولگرایان است و دیگری نماینده همه منتقدان او، بلکه به این دلیل که هر دو در جایگاههایی قرار دارند که سخنانشان میتواند بر جهتگیری سیاسی بخش قابل توجهی از اردوگاه اصولگرا اثر بگذارد. شریعتمداری نماینده یک سنت سیاسی و رسانهای ریشهدار در جریان اصولگراست و قالیباف، علاوه بر سابقه طولانی در ساختار سیاسی و اجرایی، اکنون در جایگاه ریاست مجلس و ریاست تیم مذاکره قرار دارد. وقتی اختلاف میان این دو به شکل علنی و مکتوب درمیآید، طبیعی است که فراتر از یک مجادله شخصی خوانده شود.
در یک سوی این مناقشه، رویکردی قرار دارد که حفظ اصول بنا به تفسیر خود را در اولویت مطلق قرار میدهد و نسبت به هرگونه انعطاف در برابر غرب، بهویژه در شرایط فشار، با دیده تردید مینگرد. در سوی دیگر، گرایشی قرار دارد که همچنان بر اصول انقلاب و استقلال کشور تأکید میکند، اما معتقد است پایبندی به اصول الزاماً به معنای استفاده نکردن از ابزار مذاکره، تعامل و مصالحه تاکتیکی نیست. در این نگاه، قدرت زمانی معنا دارد که بتواند به مجموعهای از ابزارها ــ از مقاومت و بازدارندگی تا دیپلماسی و مذاکره ــ به صورت همزمان دسترسی داشته باشد. این همان چیزی است که قالیباف در پاسخ خود از آن با عنوان «عقلانیت انقلابی» یاد میکند.
در واقع، دو طرف درباره یک خطر متفاوت هشدار میدهند. شریعتمداری نگران «استحاله» است؛ اینکه انعطاف در روش، به تغییر در مبانی منجر شود. قالیباف نگران «انسداد» است؛ اینکه حساسیت بیش از اندازه نسبت به هر نوع انعطاف، کشور را از بخشی از ظرفیتهای خود برای حل مسائل محروم کند. اما نکته مهم این است که بفهمیم این دو نگرانی چقدر واقعی هستند. سیاست موفق، نه با حذف یکی از این دو نگرانی، بلکه با یافتن نقطه تعادل میان آنها شکل میگیرد.
اهمیت مناقشه اخیر در این است که این پرسشها را از سطح بحثهای نظری به سطح سیاست روز آورده است. اینکه ایران چگونه با آمریکا مواجه شود، چگونه تحریمها را مدیریت کند، چه زمانی مذاکره کند، چه زمانی مقاومت کند و چگونه میان حفظ اصول و تأمین منافع ملی تعادل ایجاد کند، دیگر پرسشهایی نیستند که فقط در محافل تخصصی مطرح شوند. اینها به پرسشهای اصلی سیاست ایران تبدیل شدهاند و طبیعی است که درباره آنها، اکنون درون جریان اصولگرا، و فردا چه بسا در داخل سایر جریانات سیاسی، اختلاف نظر شکل بگیرد.
نامه قالیباف و یادداشت شریعتمداری را باید بیش از یک «بگومگوی سیاسی» عادی، نشانهای از تغییرات بینشی و نگرشی در میان اصولگرایانی به شمار آورد که واقعیتهای متحول روز، درک بخشی از آنان از مفهوم اصول را دگرگون کرده است. اکنون باید دید بخش دیگر اصولگرایان که فهمی آرمانگرایانهتر و حتی تندروانه از مفهوم اصول دارند با اصولگرایان واقعنگر چگونه رفتار خواهند کرد؟ پاسخ به این سؤال میتواند آرایش سیاسی آینده را بهتر پیشبینی و تبیین کند.
نورنیوز






















































































































