اما یک پرسش اساسی وجود دارد: آیا کسی که هزینههای رسیدن به توافق را تا این اندازه افزایش میدهد، واقعاً یک معاملهگر موفق است؟
معاملهگری فقط توانایی اعمال فشار نیست. معاملهگر حرفهای باید بداند چه زمانی فشار بیاورد، چه زمانی امتیاز بدهد، منافع طرف مقابل را بشناسد و مهمتر از همه، مراقب باشد هزینههای مسیر بهگونهای افزایش پیدا نکند که اصل معامله دیگر توجیه اقتصادی و سیاسی نداشته باشد.
پرونده ایران، از این منظر، آزمونی جدی برای برند «ترامپِ معاملهگر» است.
واشنگتن میتوانست اختلاف بر سر برنامه هستهای ایران را در چارچوبی سیاسی دنبال کند؛ چارچوبی که در آن نگرانیهای آمریکا درباره عدم اشاعه با حقوق و منافع ایران مورد مذاکره قرار گیرد. چنین مسیری طبیعتاً مستلزم امتیازدهی متقابل بود؛ اما منطق مذاکره دقیقاً همین است: پیدا کردن نقطهای که دو طرف، با وجود اختلاف، توافق را از ادامه تقابل بهصرفهتر ببینند.
اما ورود جنگ به این معادله، زمین بازی را تغییر داد.
جنگ فقط هزینه نظامی ندارد. هزینه انسانی، اقتصادی، سیاسی و امنیتی آن نیز روی میز قرار میگیرد. کشتهشدن غیرنظامیان، تخریب زیرساختها، آسیب به اقتصاد، بیثباتی بازار انرژی، اختلال در تجارت و تشدید ناامنی منطقهای، همگی هزینههایی هستند که پس از پایان درگیری نیز آثارشان باقی میماند. …














































