آن روز امید و مهسا با هم بودند که تلفن امید زنگ خورد ناگهان رنگش پرید و با عصبانیت و بدون آنکه حرفی به مهسا بزند از او جدا شد و رفت. دلهره عجیبی به جان مهسا افتاد به یاد مزاحمتهای پژمان افتاد. یکی از هم محلی هایش با اینکه میدانست سالهاست او با امید دوست است، اما چندین بار راهش را سد کرده و پیشنهاد دوستی داده بود. کم کم این اتفاق به گوش امید رسید و رفتار امید عوض شد. مهسا در افکار خود غوطه ور بود که امید با سر و صورتی زخمی برگشت و گفت: «تا او باشد مزاحم ناموس مردم نشود.»
با شنیدن این حرف انگار دنیا روی سرش خراب شده باشد، او ادامه داد: «دو تا خط رویش انداختم تا حساب کار دستش بیاید. فکر کرده با قمه آمده من ازش میترسم.»
مهسا دست زخمی امید را پانسمان کرد و یک ساعتی از ماجرا نگذشته بود که تلفن امید به صدا درآمد، تلفنی که خبر از یک جنایت میداد. پسر جوان وحشت زده فرار کرد تا پلیس او را دستگیر نکند. مهسا را تا نزدیکی خانه شان رساند و خودش راهی خانه مادر بزرگش شد. اما عذاب وجدان به سراغش آمد و درنهایت ۲۴ ساعت بعد خود را مقابل اداره آگاهی دید. به مأمور جوانی که جلوی در ایستاده بود، گفت: «من … …





















































































