پادکست را اینجا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی
اما نرسیده به خیابان ولیعصر، از دکه روزنامهفروشی یک نسخه روزنامه کیهان خرید. آن را تا کرد و در بغلش فشرد. آن نزدیکی یک نیمکت بود. روی آن نشست و دمی گذشت تا نفسش جا بیاید.
یکی از لذات بزرگ زندگیاش خواندن بود، بهخصوص روزنامه خواندن. لعنتی نثار شیطان رجیم کرد، چون یادش رفته بود عینک مطالعهاش را همراه بیاورد.
دوباره برخاست. دلش بیدلیل شور افتاده بود. کمی دیگر راه رفت تا به خیابان ولیعصر رسید، اما دیگر دلش به رفتن تا سر پل تجریش نبود. زانوانش سست شده بودند.
این شد که آهنگ برگشتن کرد. اما چند قدمی نرفته بود که اسفندیار خان، دوست و آشنای قدیمی، او را دید و آمد جلو. سلام و علیک گرمی کرد و سراغ امیرتیمور خان، همسر نیر خانم، را گرفت.
نیر خانم هم با رویی گشاده سلامش را پاسخ گفت.
اسفندیار خان درآمد و گفت: «راستی خبر شازده ناصرالدین میرزا را شنیدهاید؟»
پس همین بود آن خبر شوم لعنتی.
اسفندیار خان وقتی نگاه منتظر نیر خانم را دید، ادامه داد:
«آگهی چهلمشان را روزنامه کیهان زده. انسان بزرگواری بود. خدا روحش را قرین رحمت کند. فعلاً با اجازه، سلام بنده را به امیرتیمور خان حتماً برسانید.»
امان از این دنیا.
یاد شعر مولانا افتاد:
«سینه خواهم شَرحهشَرحه از فراق
تا بگویم شرحِ دردِ اشتیاق» …






















































































