فیلم تازه جاناتان گلداستاین و جان فرانسیس دالی قرار نیست جنگ سرد را دوباره تفسیر کند یا پروندهای سیاسی روی میز بگذارد. «پیام اضطراری» آمده تا تماشاگر را سوار یک ماشین سرگرمی کند که با بنزین نوستالژی دهه هشتاد کار میکند. رایان رینولدز یک طرف نشسته، کنت برانا طرف دیگر و میانشان جادهای برفی، مأموران کا.گ.ب، مشت و گلوله و مقدار زیادی شوخی قرار گرفته است.
سقوط خلبان، تولد یک رفاقت
تروی کلی، خلبان آمریکایی، برای مأموریتی محرمانه وارد آسمان شوروی میشود و عملیات خیلی زود به فاجعه میرسد. هواپیما سقوط میکند و تروی زخمی میان برف و جنگل جا میماند. چشم که باز میکند خودش را در خانه نیکلای اوستینوف میبیند، مأمور سابق کا.گ.ب که قرار بود کابوس یک آمریکایی باشد، اما بیشتر شبیه هواداری دوآتشه است که آمریکا را از پشت نوارهای VHS شناخته. نیکلای رؤیای آمریکا دارد.
موسیقی بروس اسپرینگستین گوش میدهد، «تاپ گان» میبیند و حتی مکدونالد برایش چیزی شبیه افسانه است. حالا یک خلبان واقعی آمریکایی درست وسط حیاطش افتاده است. این تضاد موتور کمدی فیلم میشود. مأمور سابق روس و خلبان آمریکایی ناچارند کنار هم قرار بگیرند و راه فرار پیدا کنند. آمریکا هم نمیتواند آشکارا برای نجات تروی وارد عمل شود، چون پذیرفتن مأموریت او یعنی اعتراف به جاسوسی. پس دو مرد میمانند و کشوری پهناور که نیروهای امنیتیاش دنبال آنها افتادهاند.
آقای برانا، فیلم مال شماست
روی پوستر احتمالاً رایان رینولدز مهمترین ابزار فروش «پیام اضطراری» است، اما چند دقیقه کافی است تا کنت برانا آرامآرام فیلم را تصاحب کند.رینولدز همان شخصیت آشنایش را همراه آورده است. مردی حاضر جواب، کمی خودشیفته و آماده پرتاب جملهای کنایهآمیز در بدترین موقعیت ممکن. … …


























































































