ابتدا لازم است گریزی کوتاه به تاریخ خانهداری بزنیم. پیش از انقلاب صنعتی و پا گرفتن شیوه تولید سرمایهداری، کار خانه و تولید کالاها درهمتنیده و میان اعضای خانواده تقسیم شده بود. البته ضرورتاً خبری از برابری جنسیتی نبود، اما زنان نقش فعالی در تولید محصولاتی داشتند که رؤیتپذیر بود. مثلاً بخش عمده نساجی بر عهده آنان بود. اما از وقتی خانه و خانواده بهمثابه حوزه خصوصی، از کارخانه یا کارگاه بهمثابه حوزه عمومی تفکیک شد، نقشهای تولیدکننده و مصرفکننده از یکدیگر جدا شدند. زنها در خانه ماندند و مردها سپهر عمومی و هرآنچه جزئی از آن بود، مثل شهر، فراغت، حضور در محلهها و میخانهها تا پاسی از شب، آکادمی، پارلمان و… را اشغال کردند. کمکم زبان و علومی هم شکل گرفت که این تمایز را عادی، طبیعی و متناسب با طبیعت زنان و مردان جلوه دهد. نقش همسری و مادری بهگونهای تقدیس شد که زنان هویت خود را در دیگر آدمهای زندگیشان، یعنی شوهر و فرزندان، جستوجو کنند. با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن
اما این گره زدن زنان به خانه و خانواده همیشگی نبود و شکل ثابتی نداشت. هر وقت بازار به آنها نیاز پیدا میکرد، مثل دوران جنگهای جهانی، سر و کله گفتمانی پیدا میشد که میگفت زنان چندبعدیاند و میتوانند چند کار را همزمان انجام دهند، اقتصاد به حضورشان نیاز دارد و مادران شاغل، فرزندان بهتری تربیت میکنند و مانند اینها. اما بعد که مردان از جنگ به کارخانهها ــ منظورم از کارخانه استعاری است؛ به معنای جایی که کالاها و خدمات تولید میکند ــ برگشتند، باز گفتمانهایی اعم از دینی، روانشناسی و جامعهشناسی محافظهکار، پزشکی و… قدرت گرفتند تا زنان را به بازگشت به خانه تشویق کنند. این نگاه گسترش یافت که هر مشکلی در جامعه هست، برای فرزندان، آینده ملت، مردان، بنیان خانواده، بازار کار و… تقصیر زنان است؛ چون هم میخواهند خانه را داشته باشند و هم شغل را. …

































































