حالا دیگر کودک معصوم با اضطراب و نگرانی قدم برمی داشت وجرئت فریاد هم نداشت.حدود نیم ساعت بعد وقتی اززیرگذر بزرگراه به زمین های خالی وحاشیه کال چهل بازه رسیدندکه دیگرموجی از وحشت سراپای کودک را فراگرفت.اوکه می دید درآن تاریکی ابتدای شب به نقطه ای خلوت وترسناک رسیده اند،ضربان قلبش تندترشد اما چشمان وحشت آلود و ازحدقه بیرون زده جوان معروف به«شغال کثیف»امکان هرعکس العملی را ازاوگرفته بود وتنها درخواستش با همان نجابت کودکانه اجازه بازگشت به خانه بود تا خانواده اش نگران نشوند!ولی «شغال کثیف»که افکارپلیدی را درسرمی پروراند دریک لحظه کودک بی گناه را درحالی روی زمین انداخت که سنگ بزرگی را به دست گرفته بود تا«ایلیا کوچولو»راتسلیم کند وگوشی تلفنش را به سرقت ببرد.دراین هنگام «شغال کثیف»با ناجوانمردی بی رحمانه ای ضربات سنگ را برسرکودک معصوم فرودآورد و اوخون آلود نقش برزمین خاکی شد.
ضارب بی رحم اما اورا به همین حال نیز رها کرد و برای آن که پیکر زخمی از چشم رهگذران یا رانندگان عبوری پنهان بماند ،دستان زخمی کودک را گرفت وپیکرش را کشان کشان به حاشیه دیواره سنگی رودخانه(کال چهل بازه)بردوازآن جا پایین انداخت.هنوز «سیدایلیا» زنده بود و با مرگ می جنگید،شایدهم می خواست زنده بماندتا خانواده اش را ازنگرانی واضطراب نجات دهد!که «شیطان کثیف»گوشی تلفن اورا برداشت و به طرف هسته مرکزی شهر به راه افتاد. …




















































































































